تبليغاتX
آفتابگردان


 

ایده آلیسم:دو گاو دارید .ازدواج می کنید همسرتان شیر آن ها را می دوشد.

لیبرالیسم: دو گاو دارید. آن ها را نمی دوشید چون به آزادیشان لطمه می خورد.

فمنیسم: دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید؛ گاو نر اشکالی ندارد.

سکولاریسم: دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.

متحجریسم: دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

رئالیسم: دو گاو دارید .ازدواج می کنید، اما هنوز هم خودتان شیرشان را می دوشید.

سازمان مللیسم: دو گاو دارید. فرانسه شما را نسبت به دوشیدن آن ها وتو می کند.آمریکا و انگلیس گاوها را نسبت به شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.

بوروکراسی: دو گاو دارید.برای تهیه شناسنامه آن ها، هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید.ولی وقت ندارید شیر آن ها را بدوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید. شیر آن ها را می دوشید.و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.

سادیسم: دو گاو دارید. به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنیدو بعد خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

نازیسم:دو گاو دارید.دولت به طرف شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

کاپیتالیسم: دو گاو دارید.هر دوی آن ها را می دوشید .شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بمانند.

آپارتایدیسم:شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

آنارشیسم: دو گاو دارید. گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

فئودالیسم: شما دو گاو دارید. فرمانروا مقداری از شیر آنها را از شما میگیرد.

سوسیالیسم خالص: شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. شما باید از همه گاوها مراقبت نمائید و سپس دولت به میزان نیازتان به شما شیر می دهد.

سوسیالیسم بوروکراتیک: شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. آنها را در مزارع جوجه مرغها قرار می دهد و شما باید به همراه جوجه ها از گاوها نیز نگداری نمائید. دولت به میزان نیازی که توسط قوانین تعیین می شود به شما تخم مرغ و شیر می دهد.

فاشیسم: شما دو گاو دارید. دولت هر دو گاو را می برد، شما را برای مراقبت از آنها استخدام می نماید و شیر را به شما می فروشد.

کمونیسم خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان شما برای مراقبت از آنها به شما کمک می کنند و همگی شما در شیر سهیم هستید.

کمونیسم روسی: شما دو گاو دارید. شما باید از آنها مراقبت نمائید. اما دولت همه شیرها را می برد.

دیکتاتوری:  شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را می کشد.

دموکراسی سنگاپور: شما دو گاو دارید. دولت شما را به دلیل نگهداری دو حیوان بدون مجوز در آپارتمان جریمه می کند.

جنگ طلبی: شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را به نیروی نظامی ملحق می کند.

دموکراسی نمایندگی: شما دو گاو دارید. همسایه شما یکی از آنها را می دزدد تا به شما بگوید که به شیر احتیاج دارد.

دموکراسی خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان تصمیم می گیرند که چه کسی شیرشان را بردارد.

دموکراسی آمریکایی: دولت تصمیم می گیرد که دو گاو به شما بدهد اگر شما به او رای دهید. بعد از انتخابات رئیس جمهور به دلیل معامله گاوها در آینده متهم می شود. مطبوعات کارمندان را سرویس می کنند.

محیط زیست گرایی: شما دو گاو دارید. دولت مانع این می شود که شما آنها را بدوشید یا آنها را بکشید.

توتالیتاریسم: شما دو گاو دارید. دولت آنها را می برد و انکار می کند که اصلا روزگاری آنها وجود داشته اند. شیر ممنوع است

+ نوشته شده در Thu 15 Mar 2007ساعت توسط دانیال |

سخنراني حضرت آيت اللّه العظمي صانعي

به مناسبت فرارسيدن ماه محرم الحرام 1428

 

ما به محرم و به عاشوراي ابي عبد اللّه نزديك مي شويم; به اول سال قمري. ماهي كه شهيد در روز عاشوراي آن ماه همه وسايل نجات راه با خودش دارد هم مصباح هدايت است و هم كشتي نجات. و اگر ابي عبداللّه كشتي نجات است بقيه ائمه ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ هم كشتي نجات اند. مرحوم شيخ جعفر تستري با استفاده از روايات، بر اين اعتقاد است كه اين كشتي نجاتي است كه در طوفانها خيلي راحت مي تواند آدم را به ساحل برساند، و نجات بدهد. پس همه ائمه، كشتي نجات اند، اما اين كشتي نجات (امام حسين) در لجج غامره (گرداب فرورونده) خيلي راحت تر آدم را به ساحل مي رساند و آدم را نجات مي دهد. از طرفي همه ائمه ابواب بهشتند، از رسول اللّه و فاطمه و زهرا گرفته تا همه معصومين، ابواب بهشت هستند «ابي عبداللّه (عليه السلام) هم باب بهشت است دري است از درهاي جنت. اصلا بهشت يك باب دارد به نام باب الحسين كه خيلي توسعه دارد. خيلي افراد را مي تواند به بهشت ببرد و خيلي ها از اين مسير مي توانند وارد بهشت شوند .

امام مي تواند هر انساني را، به بهشت ببرد، نه تنها با عزاداري، گريه، يا گرياندن، به سر وسينه زدن، اظهار مصيبت كردن و نه تنها با تعظيم شعائر حسيني، بلكه آدمي با تباكي هم مي تواند وارد بهشت شود. اين وسعت باب ابي عبداللّه(عليه السلام)است، هم كشتي اش با بقيه كشتي ها فرق دارد، هم باب او با بقيه بابها فرق دارد. توسل به او هم از خصوصيتي برخوردار است كه هركسي، بهر نحوي مي تواند به ابي عبد اللّه (عليه السلام) متوسل شود و زمينه نجات خودش را فراهم كند. يادمان باشد كه ريشه عزاداري و تعزيه براي ابي عبداللّه (عليه السلام)با تاريخ بشريت همراه است. يعني اين مطلب را در داستان حضرت آدم خوانده ايم كه وقتي جبرئيل أسماء خمسه را براي آنها بيان مي كرد وقتي به نام مبارك آقا ابي‏عبداللّه(عليه السلام) رسيد گفت نمي دانم چرا در اسم پنجم مغموم و مهموم شدم؟ در اين اسم خصوصيتي است كه قلبم را شكست. پس از آن ، جبرئيل امين، براي امام روضه خواني كرد و فرمود: صغيرهم يميته العطش و كبيره جلده منكمش; كودكانشان از تشنگي به شهادت مي رسند و... اين داستان روزهاي اول خلقت است. پس موضوع عزاداري با خلقت حضرت آدم آغاز مي شود. و متعلق به امروز و ديروز نيست. اما آنچه مربوط بزمان امام صادق و امام رضا(عليهما السلام)به بعد است و سيره و روش علما، متشرعين و محبين اهل بيت ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ بر آن اساس تنظيم شده، جمع شدن و عزاداري كردن و تشكيل جلسه و ذكر مسائلي از اسلام، چه بصورت نثر و چه به گونه شعر. در تاريخ آمده كه امام هشتم، از اول محرم خندان ديده نمي شد. يا در حالات امام صادق ـ سلام اللّه عليه ـ هم به اين صورت نقل شده است. اين رسم و سنتي است كه ائمه، براي زنده ماندن اسلام، براي تنفر از ظالم و ستمگر ـ هر كه باشد وهر كجا باشد ـ براي اظهار علاقه به مظلوم و عشق به مظلوم به ما آموخته اند به گفته شهيد مطهري (قدس‏سره)، گريه براي مظلومين، بخاطر ظلمهايي است كه به آنها شده، و گريه عشق و علاقه به آنها را مي رساند. آدمهاي خوب را دوست مي داريم، چه خوبي بهتر از ابي عبد اللّه (عليه السلام) و چه خوباني بهتر از ياران ابي عبداللّه «ان الحسين سيد الشهداء وأصحابه سادة الشهداء» ابي عبد اللّه آقاي همه شهدا است و اصحاب او هم آقايان همه شهدا هستند. كدام وجدان بيداري است كه اين همه جنايت را از بني اميه ببيند ودلش نشكند؟ انسان دلش براي مظلوم مي شكند و با كسي كه ستم ديده وبه او ظلم شده، اظهار همدردي مي كند. اين حالت گاهي به صورت گريه تجلي مي كند و گاهي نيز به صورت هاي ديگر بروز مي كند. گاهي هم اختيار از دستش مي رود و اعمال بسيار پسنديده و ارزشمند ديگري مثل عمل حضرت زينب (عليها السلام)انجام مي دهد (فنطحت جبينها بمقدم المحمل) نه اينكه حضرت زينب (عليها السلام) با ديدن اين فاجعه، متوجه نبود كه سرش را به چوب محمل مي زند، اين از جمله مسائلي است كه بعضي ها آن را نشر داده‏اند. او عالمه غير معلمه بود. او تربيت شده مكتب اميرالمؤمنين ـ سلام اللّه عليهما ـ بود. چگونه ممكن است زني چون زينب، سر بريده برادر را ببيند و اختيار از دستش نرود؟ او به اين كار افتخار مي كند. وظيفه ما است كه اين عواطف را در اين عصر، در مسير درستش هدايت كنيم و به طور صحيح آن را تحليل كنيم و آن را زنده نگه داريم. بايد با سند صحيح عاطفه هاي ظلم ستيزي و دفاع از مظلوم را در جهان انساني احيا كنيم. گاهي انسان به سرش هم مي زند، در عزاداري ابي عبداللّه پيشاني اش هم ورم مي كند، اينجا ديگر «لا ضرر و لا ضرار في الاسلام» معنا و مفهوم ندارد. وقتي بنده در اثر تأثر در مصيبت حضرت زهرا و يا امام حسين بر پيشاني ام بزنم تا جايي كه متورم شود، خلاف شرع است؟ وقتي عواطف و احساسات و عشق به ابي عبداللّه، همه چيز مرا به فراموشي سپرده ديگر اختيار هم از دست مي رود.

از جنبه فقهي نيز، بحث خاص خودش را مي طلبد و بنده به آن حوزه وارد نمي شوم، بلكه مي خواهم بگويم كه اين يك احساس و عاطفه است. اين علاقه است و نبايد جلوي آن را گرفت. نبايد مانع بروز عواطف شد. بگذاريم اين انسانهاي پاك، آن عواطف پاكشان را ظاهر كنند. اينها بر مي گردد به موضوع بحث كه ابتدا طرح كردم و آن باب ابي عبداللّه است. بگذاريد تباكي كنند، بگذاريد خودشان را شبيه گريه كنندگان كنند. باب ابي عبد اللّه يك باب واسعي است. «من بكي أو ابكي أو تباكي فله الجنه» گريه كردن بر مظلوميت ابي عبد اللّه داراي ثواب است و تباكي نيز به اين معناست كه من خودم را شبيه گريه كنندگان در مي آورم و در مجالس عزاداري سرم را به علت متأثر بودن پايين مي اندازم، اظهار علاقه مي كنم، اظهار عزاداري مي كنم، اين سياست اهل بيت(عليهم السلام)است. همان طوري كه امام امت ـ سلام اللّه عليه ـ اشاره فرمودند; اين روش را بايد حفظ كنيم; حفظ اين سنتها، ربطي به مسايل روشنفكري ندارد. اگر كسي هويت خودش را حفظ نكرد، روشنفكر نيست؟ نبايد سنت و تجدد را مخلوط كرد، بلكه حفظ ارزشهاي ديني و توجه به مسايل و معضلات روز، عين روشنفكري است. آيا آدمي روشن تر از مام خميني ـ سلام اللّه عليه ـ سراغ داريد كه در مسايل سياسي و فقه اسلامي با تمام ابعادش، دقت نظر داشته باشد. ايشان زيارت غديريه را - زيارت مفصلي كه امام علي النقي خوانده است ـ در نجف اشرف، ايستاده مي خواند، زيارتي كه حدوداً يك ساعت طول مي كشد. همين امام فرمود: عزاداري سنتي را حفظ كنيد، هر چه داريم از محرم و صفر داريم. به عزاداري اهميت بدهيم، منتها بايد ببينيم چه مي گوييم و چه مي شنويم، بايد در منبر، ذكر مصيبت و مداحي ها نكاتي را مورد توجه قرار دهيم كه مورد توجه مخاطبان، مخصوصاً نسل جوان قرار گيرد.

درس‏هاي حادثه كربلا را بايد فصحا و علما، متفكرين، صاحبان قلم و روشن فكران دانشگاه و حوزه بيان كنند تا مردم بيش از پيش با عظمت عاشورا و شخصيت بي بديل ابي عبداللّه آشنا شوند.

يك روزي در همين مكان مقدس، درسهايي از حادثه كربلا را طرح كردم وبه موضوع وفا، اطمينان و صفا در نهضت عاشورا اشاره كردم.

امروز مي خواهم درس‏هاي ديگري را هم از حادثه كربلا بگيريم. يكي از آنها اين است كه قوام حادثه كربلا به مرد و زن است. زن و مرد، هر دو، حادثه كربلا را خلق كرده اند و در آن نقش داشته اند، يکي به شهادت و ديگري به اسارت. اگر خدا خواسته كه حسين را شهيد ببيند، زينب، ام كلثوم، سكينه و رباب هم اسراي كربلا هستند و ديگران كه «ان اللّه قد شاء ان يراهن سباياً» و بي جهت نيست كه فرموده اند اگر اسارت زينب نبود، ارزش شهادت ابي عبد اللّه را از بين مي بردند; قدرت تبليغي بني اميه نمي گذاشت كسي بفهمد كه ابي عبد اللّه شهيد شده. اگر هم كسي مي فهميد، مي گفتند عليه حكومت وقت قيام كرده و به آشوب دست زده است. اما اين زينب و ام كلثوم و اين دختران ابي عبد اللّه هستند كه در طول مسافرت، هر جا سخن گفته اند، عالي ترين و زيباترين راه را براي استفاده از وجدان عقلي و وجدان عاطفي مردم انتخاب كرده اند. خطبه حضرت زينب ـ سلام اللّه عليها ـ در بازار كوفه را بنگريد: «يا اهل الغدر والخطر ياأهل الكوفه اما تدرون اي كبد لرسول اللّه افرضتم» ببينيد اين زن چگونه بين عقل و عاطفه را جمع كرده است. چگونه بين عقلانيت و احساسات را جمع كرده است. او مي گويد اي مردم اهل دروغ و نيرنگ! نيرنگ خلاف انسانيت و عقل است. اي اهل دروغ و اهل مكر!... زينب در اينجا از عقلانيت و انسانيت استفاده مي كند: اَيِّ كبد رسول اللّه افرضتم مي دانيد چه جگر گوشه اي از پيغمبر را قطعه قطعه كرديد و از بين برديد؟ اين استفاده از عاطفه است. در مجلس يزيد بن معاويه و با استفاده از تاريخ فرياد مي زند: « امن العدل يابن الطلقا تخديرك حرائرك وامائك وبنات رسول اللّه سبايا» شما كه ضد انقلاب بوديد، شما كه ضد رسول اللّه بوديد، شما كه ضد بشريت بوديد و اگر لطف جد مانبود، هنوز در جهالت و وحشي گري زندگي مي كرديد «انتم الطلقا»،«امن العدل يابن الطلقا..» اين شعار عدالت طلبي اوست و طرفداري از حقوق انسانهاست: اي يزيد! توكنيزهاي خودت را پشت پرده برده اي و دختران پيغمبر را در مجلس نامحرم و به عنوان اسير حاضر كرده اي؟ ببينيد چقدر قشنگ بين تاريخ، عقل و عاطفه را جمع مي كند.

 در حادثه كربلا مرد و زن همراه هم هستند. يكي زهير است و همسرش، ديگري حبيب ابن مظاهر و غلام اوست. حبيب ابن مظاهر اسبش را به غلامش داد و گفت به ياري ابي عبد اللّه در كربلا مي رويم. شهر در كنترل بود و مأمورين بني اميه و عبيد اللّه بن زياد نمي گذاشتند كسي از شهر بيرون برود. چند لحظه اي گذشت، غلام دستي به سر و گردن اسب كشيد و گفت: اي اسب! غصه نخور! اگر آقايم حبيب ابن مظاهر نيامد من خودم بر پشت تو سوار مي شوم و براي ياري ابي عبداللّه مي روم اين گفتگو چه هدف و مرامي را نشان مي دهد. اين چه مكتبي است كه ابي عبداللّه بوجود آورده است.

در حادثه كربلا زن و مرد، هر دو هستند. اگر تاريخ را ببينيد درس ديگري مي آموزيم و آن اينكه زنها در دفن شهدا، مقدم بر مردها هستند. آدميت زنها بقدر آدميت مردهاست. بعضي افراد نا آگاه عصباني مي شوند. چرا؟ بحث فقهي كه عصبانيت ندارد. ما كه نگفتيم بت بپرستيد، گفتيم آدميت زنها با آدميت مردها بقدر هم ارزش دارد. حتي زنها در دفن شهدا مقدم بودند. پس از واقعه كربلا، طايفه بني اسد براي دفن شهدا نمي آمدند، زنها گفتند اگر شما مي ترسيد، ما مي رويم دفن مي كنيم و با اين سخن، مردها را تحريك كردند. اين حركت بايد در بينش اسلامي زيربناي فكري ما باشد، در فقه اسلامي در اخلاق اسلامي در زندگي و برخورد اجتماعي هم بايد زيربنا باشد.

در حادثه كربلا، رباب مي گويد: من زير سايبان نمي روم، چون همسرم در مقابل خورشيد گرم سوزان افتاده بود. مي گويند رباب يك سال در كربلا و در مقابل چشمه خورشيد نشست و عزاداري كرد. بايد اين را بالاي منبرها بگوييم و بعد هم بگوييم زنها بي‏وفا هستند! زنها چيزي سرشان نمي شود! بايد دهان اينهايي كه اين حرفها را با آگاهي مي زنند پر از آتش كرد و اگر نا آگاهانه حرف مي زنند، از خدا براي آنها طلب عقل و آگاهي كرد. اين وفاي زن است، كدام وفايي بالاتر از اين مي شود؟ يك سال در مقابل چشمه خورشيد نشست و گفت من از اين جاتكان نمي خورم. زينب(عليها السلام)گفت برايت سايبان درست كنم، گفت سايبان نمي خواهم، بدن ابي عبد اللّه در آفتاب بود، آنوقت شما مي خواهيد براي من سايبان درست كنيد؟ اين يك درس است و بايد در سراسر فقه مطرح بشود نه اين كه فقط بالاي منبر بگوييم و بعد هم يادمان برود. آيا درست است به يك روايتي كه به جعل شبيه تر از واقعيت است و از طريق اماميه هم نقل نشده، استناد كنيم كه پيغمبر فرمود: (اخرُوهن كما اخَّرَهن اللّه) زنها را عقب بيندازيد همانطور كه خدا آنها را عقب انداخته است.

خب، وقتي بگوييم پيغمبر فرموده: «اخروهن... الله» پس با اين تعبير، او قاضي، مرجع تقليد، حاكم و رئيس جمهور نمي تواند بشود. چرا كه خدا آنها را موخر دانسته است! پس مفهوم «المومنون و المومنات والمسلمين و المسلمات، المصدقين و المصدقات» چيست؟ چرا بايد سخن يك شخص عامي را كه مرسل است و روايت او از نظر برادران اهل سنت هم سنديت ندارد و از طريق اماميه نيز نقل نشده پذيرفت. پس چرا در دهه عاشورا از زينب، ام كلثوم و رباب مي گوييم كه آنها چنين كردند و بعد از دهه مي گوييم «اخروهن اللّه» اصلا زنها ارزش ندارند! اينها تازه نصف خون بها هم زيادشان است! پناه مي برم به خدا، اينها بايد نصف خون بها بدهند و مردان بايد كل خون بها را بدهند!؟

درس دوم حادثه كربلا؛ ابي عبد اللّه (عليه السلام) در حادثه كربلا عملاً حقوق بشر و حقوق حيوانات را هم مراعات كرده و هم نشان مي دهد. ايشان وقتي به منزل «ذي حسم» رسيد دستور مي دهد كه به سربازان دشمن آب بدهيد، فرمودند اينها تشنه اند، از راه رسيده اند آب به آنها بدهيد. اسبها و مركبهايشان را هم آب بدهيد. بعد فرمود به اين حيوانات زبان بسته، آهسته آهسته آب بدهيد، از راه رسيده اند و زياد گرما ديده اند، اگر يك دفعه آب بخورند ناراحت مي شوند. بگذاريد مركبها آهسته آهسته آب بخورند. شما در كجاي دنيا مي توانيد پيدا كنيد كه به دشمن اينگونه نگاه كنند و علاوه بر رعايت حقوق انساني، حقوق حيوانات را هم مراعات كنند؟!

درس ديگر حادثه عاشورا، شفافيت با همگان است. ابي عبد اللّه(عليه السلام)هيچگاه حيله نكرد و خلاف واقع نفرمود. حرفي را ناگفته براي دوستانش نگذاشت از اول شفاف بر خورد كرد. همه ما بايد در زندگيمان شفاف باشيم. در زندگي خانوادگي، در دوستي ها، در زندگي طلبگي در حكومت، در سياست، در اقتصاد، همه جا، واقعيت ها را صاف و بدون هيچ پرده پوشي بگوييم، حتي اينكه اين واقعيت براي ما سنگين تمام شود. ابي عبد اللّه(عليه السلام) روز هفتم ذي الحجه بحث را شروع كرد و گفت: «من كان باذلاً فينا مهجته فليرحل معنا فانثي راحل مصبحاًً انشاء اللّه» من مي خواهم بروم خون دل بدهم، مي خواهم بروم خون قلب بدهم; من عاشق و دلباخته شهادتم. موضوعي كه او مي داند و خدايش. هركسي مي خواهد بيايد، بيايد، خبري از پست و مقام و رياست نيست; در اين راه شهادت است و كشته شدن. اين شفافيت اول حركتش است. در راه مي رفتند، مردي را ديدند كه از كوفه مي آمد. امام فرمود: در كوفه چه خبر است. گفت : آيا در مقابل اين جمعيت بگويم يا برويم يك جاي ديگر؟ امام فرمود: نه ما چيزي را از اصحابمان پنهان نمي كنيم «السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلي الارواح التي حلت بفنائك » ما چيزي مخفي نداريم. آن مرد گفت: ديدم رجّاله ها ريسمان به پاهاي بدن بدون سر مسلم بن عقيل نماينده خاص شما و ميزبانش هاني بن عروه بسته بودند و مي كشيدند. اين گزارش براي يك آدم جنگجو خيلي سنگين است. در آن بوي شكست به مشام مي رسد اما اين خبر شكست را مخفي نمي كند. بعد هم دختر مسلم بن عقيل را خواست و او را نوازش كرد و آهسته آهسته به او فهماند كه پدرش شهيد شده است. به او گفت: من بجاي پدر تو وعلي اكبر بجاي برادر تو.

 شب عاشورا فرارسيد، بايد يك لحظه مقايسه كنيم زندگي خودمان را بازندگي ابي عبد اللّه و يك مقدار آن را شبيه زندگي ابي عبداللّه بكنيم. من نمي گويم مي توانيم مثل ابي عبد اللّه بشويم. يك مقدار شبيه او بشويم. يك مقدار شفاف باشيم و مدام پشت پرده حرف نزنيم. خلاف نگوييم و جلوي منكرهاي جامعه را بگيريم. ابي عبد اللّه مي خواست جلوي منكرها را بگيرد. به ياد داشته باشيم كه اگر گراني و فساد اقتصادي در اين مملكت است، منكر است در اين مملكت فقر و بيچارگي و اعتياد، منكر است. بايد جلوي آن را گرفت. ماه محرم است، تلاش كنيم جلوي منكرات را بگيريم. نبايد منكرات را در بد حجابي و بي حجابي و معروف را هم در نماز و روزه خلاصه كرد. اما اينكه بد حجابي و بي حجابي منكر است، شكي نيست، گناه است، ولي منكر، تنها اينها نيستند، فقر، گراني، اعتياد، كاغذ بازي و... هم منكر است. و بايد آن را مهار كرد .

من نمي خواهم بگويم چنين چيزي هست يا نيست، بلكه با استناد به آيه خداوندي: « مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ » من اصل قضيه را گفتم.

پس بايد صادق بود و شفاف، همانطور كه ابي عبداللّه در شب عاشورا هم شفاف است. به يارانش فرمود: هر كسي فردا اين جا بماند كشته مي شود. تا ديروز آن طرف انقلاب بوديد فردا ممكن است از خود من هم انقلابي تر شويد. فرمود: هر كسي بماند فردا كشته مي شود; علي اصغر و قاسم هم شهيد مي شوند. هر كسي مي خواهد، برود. اين خيلي شفافيت است. يعني آگاهانه حركت كنيد. اي انسانها واي همه كساني كه سخن مرا مي شنويد، در زندگي، آگاهانه حركت كنيد. آگاهانه با ديگران برخورد كنيد. استعمار فكري و حيله به كار نبريم. خلاف شفافيت حرف نزنيم. قدرت ها و حكومتها مي روند و عمر دولتها تمام مي شود، اما حق مي ماند. حسين و شفافيتش مي ماند. امام امت ـ سلام اللّه عليه ـ و ياران حقيقي اش مي مانند «اما الزبد فيذهب جفائاً» گاهي مسائلي مي شنوم كه واقعاً تعجب مي كنم كه چقدر زود انقلاب ما مي خواهد ضربه بخورد ولي بحول و قوه الهي تا بعض از ياران امام هستند، تا آگاهي هاي مردم هست و تا دموكراسي هست، اينها خيلي نمي توانند به انقلاب ضربه بزنند. در انتخابات اخير هم شما شاهد بوديد كه مردم چه گفتند، چه كساني را مي خواهيم و از چه كساني با همه حمله ها طرفداري مي كنيم. ابي عبد اللّه شب و روز عاشورا شفاف است بياييم شفافيت را از حسين بياموزيم.

 

والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته

25/10/1385

+ نوشته شده در Tue 13 Feb 2007ساعت توسط دانیال |

مصاحبه با دکتر سروش :برای خواندن متن روی "مصاحبه با دکتر سروش" کلیک کن.

برای درک بهتر از روابط مسلمانان با دیگر ادیان

The image “http://www.drsoroush.com/Photos/Foto8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در Thu 21 Sep 2006ساعت توسط دانیال |

يك خبرنگار آمريكايي براي اثبات آنكه در شوروي آزادي بيان وجود ندارد به استالين گفت: مثلاً در آمريكا هر شهروند آمريكايي مي‌تواند به خيابان بيايد و به رئيس جمهور آمريكا ناسزا بگويد و فرياد «مرگ بر ترومن!» سر بدهد. ولي چنين چيزي در شوروي ممكن است؟

استالين در پاسخ گفت: اتفاقاً در شوروي هم هر شهروند شوروي مي‌تواند با خيال راحت به خيابان بيايد و به رئيس جمهور آمريكا ناسزا بگويد و فرياد «مرگ بر ترومن!» سر بدهد.

                             STALIN parla dopo av...              ****************************************

استالين در آخرين روزهاي زندگي لنين به ديدن او رفت. لنين گفت: حالم خيلي بد است به‌زودي خواهم مرد.

- خوب، پس تا دير نشده قدرت را به دست من بسپاريد.

- مي‌ترسم مردم راه تو را در پيش نگيرند.

- عده‌اي به هرحال راه مرا در پيش خواهند گرفت. كساني هم كه امتناع مي‌كنند، راه شما را در پيش خواهند گرفت.

                                               *****************************************

استالين تلفني با چرچيل صحبت مي‌كند: نه...نه...نه...نه...نه...بله.

خبرنگاري از او مي‌پرسد: رفيق استالين، ممكن است بگوييد شما به كدام سؤال چرچيل پاسخ مثبت داديد؟

- «چرچيل پرسيد كه آيا صدايش خوب به گوش من مي‌رسد؟»

  ***************************************                                                     

در دهه 1930 استالين چهار سينماگر برجسته شوروي را فرا خواند و از آنان پرسيد چه خواهشي از او دارن تا آن را برآورده سازد. روم يك آپارتمان درخواست كرد. پودوفكين گفت كه در خارج از شهر بهتر مي‌تواند كار كند و يك ويلاي خارج از شهر خواست. پيريف گفت كه ويلاي خارج از شهر دارد، ولي رفت و آمد تا آنجا برايش سخت است و يك اتومبيل خواست. استالين به همه اين خواسته‌ها پاسخ مثبت داد و منتظر شنيدن درخواست چهارمين نفر شد. آلكساندروف من‌من‌كنان گفت خواهش او آن قدر بزرگ است كه خجالت مي‌كشد آن را بر زبان آورد. استالين قوت قلب داد: خجالت نكشيد. هر چه مي‌خواهيد بگوييد.

- خيلي دلم مي‌خواست كتاب «مسائل لنينيسم» شما را با امضاي يادگاري خودتان دريافت كنم. اين براي من مايه الهام فراوان خواهد بود.

آلكساندروف به همراه كتاب، يك خانه، ويلاي خارج از شهر و اتومبيل نيز دريافت كرد.

U.S. to test massive...

+ نوشته شده در Wed 20 Sep 2006ساعت توسط دانیال |

این هم تحفه ای از گل آقای ما که خداوند از شر توقیفش مصون دارد و بر توفیقاتش بیفزاید!!!

برای دیدن ماهنامه گل آقا از لینک موسسه گل آقا استفاده کنید.

+ نوشته شده در Wed 20 Sep 2006ساعت توسط دانیال |

در زمانه ای که دنیا بر سر هیچ به زعم من و همه چیز به زعم آنها در حال جنگ است گفتگوی تمدنها یکی از بهترین راههای نجات این دنیاست.(دانیال)
پل راجرز*
ترجمه: حسن بنانج
209670.jpg
به عقيده بسيارى از اسرائيلى ها نزاع نفس گيرى كه اكنون در لبنان جريان دارد، براى تامين امنيت اسرائيل ضرورى است. اين ممكن است ششمين جنگى باشد كه اسرائيل طى ۶۰ سال گذشته درگير آن شده است (و طى اين دوران دو انتفاضه را نيز شاهد بوده است).دولت هاى اسرائيل و بوش ممكن است به اين باور رسيده باشند كه حزب الله اگر كاملاً نابود نشده، اما احتمالاً زمين گير گرديده، و اسرائيل بارديگر در امان مانده است. با اين حال ممكن است كه واقعيت كاملاً متفاوت باشد. اكنون اين اعتقاد وجود دارد كه عملكرد اسرائيل در لبنان در واقع باعث كاهش ضريب امنيت اين رژيم شده است. مخصوصاً اگر اين روند طى دهه آينده مورد ارزيابى قرار گيرد و به هفته ها و ماه هاى پيش رو محدود نباشد. به منظور درك بهتر اين ادعا بايد بحران اخير را در چشم انداز مناقشات گذشته مورد بررسى قرار دهيم.
•پنج جنگ
تاسيس اسرائيل در ماه مه سال ۱۹۴۸ بلافاصله با اولين جنگ پيگيرى شد. اين جنگى بود كه عليه مصر، اردن و سوريه آغاز شد و پاى عراق و لبنان را نيز به ميان كشيد. فلسطينى ها به دشوارى در اين نزاع مشاركت كردند، اما صدها هزار تن از آنان آواره شده و بيشتر به لبنان، اردن ( كرانه باخترى ) و غزه پناهنده شدند. با آتش بس هايى كه در پى اين جنگ ميان طرف هاى درگير برقرار شد، اسرائيل توانست به منطقه وسيعى كه بسيار بيشتر از ميزان اوليه بود، استيلا يافته و حدود ۸۰ درصد از منطقه تحت حاكميت فلسطين را به اشغال خود درآورد. با اين وجود اسرائيل هنوز خود را آسيب پذير مى دانست و اين احساس ناامنى تنها از بيت المقدس دو تكه شده و مرزهاى به شدت ناآرام ريشه نمى گرفت.توافق و تبانى اسرائيل با انگليس و فرانسه بر سر بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ (دومين جنگ) خيلى سريع اسرائيل را صاحب سپرى دفاعى از نيروهاى صلح بان سازمان ملل كرد. اين نيروها توانستند ميان اسرائيل و مصر در صحراى سينا فاصله بيندازند. پس از آن درخواست ناصر براى عقب نشينى نيروى فوق العاده سازمان ملل به اصلى ترين عامل براى آغاز جنگ ۶ روزه در ژوئن ۱۹۶۷ (سومين جنگ) تبديل شد. اسرائيل در اين جنگ كرانه باخترى، صحراى سينا و بلندى هاى جولان را به اشغال خود درآورد.به نظر بسيارى از اسرائيلى ها جنگ ۶روزه نزاعى بود كه بايد امنيت پايدار را برايشان به ارمغان مى آورد، آنها براى خود دلايلى هم داشتند. اردن روحيه اش را باخته بود و مصر و سوريه هم انگيزه چندانى براى ادامه مبارزه نداشتند. اما در حالى كه يك ميليون فلسطينى و حتى بيشتر تحت اشغال ارتش اسرائيل بودند، پايان دهه ۶۰ شاهد رشد ملى گرايى فلسطينى بود.در اوايل دهه ۷۰ اسرائيل جنبش هاى آزاديبخش فلسطينى را اصلى ترين تهديد براى خود مى دانست به گونه اى كه حتى جنگ رمضان/ يوم كيپور (جنگ چهارم) در اكتبر ۱۹۷۳ بسيارى از اسرائيلى ها را در بهت فرو برد. در اين جنگ مصر و سوريه تلاش كردند تا اراضى از دست داده خود را احيا كنند و حتى اسرائيلى ها را مجبور كنند كه به يك توافق با فلسطينى ها تن دهند. اما اين دو كشور موفق نشدند و جنگ تقريباً همان طور كه شروع شده بود با تلفات سنگين مصرى ها و سورى ها و بهت و حيرت جامعه اسرائيلى در غم از دست دادن برخى از نيروهاى زبده نظامى خود به پايان رسيد.اين تجربه به همراه رسوايى هاى متعدد رشوه خوارى در دولت اسرائيل به سقوط دولت ائتلاف سه ساله حزب كارگر و به قدرت رسيدن حزب راست گراى ليكود منجر شد. مناخم بگين و سايرين تلاش هاى خود را بر كنترل نوار غزه و كرانه باخترى متمركز كرده و با وجود برخى مخالف هاى داخلى، با مصرى ها در كمپ ديويد براى عقب نشينى از صحراى سينا و دستيابى به يك قرارداد صلح شكننده، وارد مذاكره شدند.اين جنگ كوچكترين خللى در عزم و اراده فلسطينى ها وارد نكرد و از آنجايى كه بسيارى از فعاليت هاى آنان از لبنان سازماندهى مى شد، اسرائيل در سال ۱۹۸۲مبادرت به اشغال جنوب لبنان و محاصره غرب بيروت (جنگ پنجم) كرد. نزاعى كه در پى اين اشغال با گروه تازه شكل يافته حزب الله درگرفت، زمينه شكست نيروهاى اسرائيلى را فراهم آورد. اين در حالى بود كه حمايت هاى داخلى اسرائيل نيز به دليل تلفات پى در پى اين نيروها در جنوب لبنان به شدت كاهش يافته بود. اسرائيل در سال ۱۹۸۵از بخش اعظم اين منطقه عقب نشينى و تا ماه مه ۲۰۰۰ تنها به حفظ نوار باريكى از آن قناعت كرد.
•قدرت آسيب پذير اسرائيل
با پايان دهه ۸۰ اسرائيل احتمالاً خود را از همسايه هايى نظير سوريه و مصر در امان مى ديد، اما اين رژيم بلافاصله با انتفاضه اول مواجه شد. به كار گيرى سربازان جوان و تنومند اسرائيلى و همچنين استفاده از خشونت بيشتر عليه شهروندان فلسطينى به خصوص در كرانه باخترى موجب رنجش شديد بسيارى از اسرائيلى ها شد و به يكى از دلايل اوليه آغاز روند صلح اسلو در دهه ۹۰ تبديل شد. اما آغاز اين روند دلايل ديگرى نيز داشت و فقط به ترور اسحاق رابين توسط يك صهيونيست تندرو در نوامبر سال ۱۹۹۵ محدود نمى شد. در دهه ۸۰ حدود يك ميليون يهودى از اتحاد جماهير شوروى سابق به اسرائيل مهاجرت كردند. بيشتر اين مهاجرين عزم خود را جزم كرده بودند كه به هر ترتيب ممكن براى اولين بار در زندگى شان امنيت واقعى را براى خود تضمين كنند. اين رويكرد باعث شد تا اسرائيل بيشتر به سوى راست منحرف شود. اين تحول به همراه شكست هاى سنگين دولت خودگردان فلسطينى در سپتامبر ۲۰۰۰ زمينه ظهور انتفاضه الاقصى را مهيا كرد.
* استاد مطالعات صلح در دانشگاه برادفورد آمريكا و مشاور گروه تحقيق آكسفورد
منبع: OpenDemocracy
+ نوشته شده در Wed 20 Sep 2006ساعت توسط دانیال |



برای من افتخاری است که در جمع اساتید، محققان و دانشجویان دانشگاه هارواد در شهر زیبای کمبریج حضور یابم.
در اینجا مایلم از برگزار کنندگان این جلسه، دکتر جان اِلوود و همکارانشان در مدرسه حکومت جان اِف کندی قدردانی نمایم.
سخنانم در این جمع کوتاه خواهد بود تا فرصت گفت و گو و استفاده از نظرات ارزشمند شما را نیز داشته باشم.

بنام خدا

كشف قارة آمریكا در اواخر قرن پانزدهم میلادی حادثه ای مهم به حساب می آید. جایگاه قارة آمریكا و بطور اخص كشور ایالات متحده، نقش بسیار مهمی در جریان های عمده فرهنگ و تمدن و ادبیات و علم و همچنین در عرصه سیاست داشته است كه نقد و داوری دربارة تأثیراتِ مثبت و منفی آن از حوصلة یك سخنرانی بیرون است.
این قارة پهناور كه پیش از آن نیز مردمانی در آن می زیستند، میزبان اروپاییانی شد كه در جستجوی ثروت و مكنت به این سرزمین روی آوردند و انصاف اینكه حق میزبانی مردمانِ بومی را به جا نیاوردند. اما میهمانان این قارة مکشوف، تنها سودجویان و جستجوگران طلا و ثروت نبودند، بلكه انسانهای پاك طنینی كه طالب آزادی بوده و در عین حال از افراط ها به تنگ آمده بودند و از دین گریزی نیروهای جدید رنجیده بودند و از سوی دیگر نمی توانستند دین را بگونه ای ببینند كه با آزادی و پیشرفت آدمی ناسازگار باشد نیز به این سرزمین روی آوردند تا هم ایمان خود را نگاه دارند و هم آزادی را به صورتی كه مطلوب می دانستند تجربه كنند.
نام خوش آهنگ پیوریتن¬ها همواره گوش جان دوستداران آزادی، مهربانی و انسانیت را خواهد نواخت. در شهر پلیموث تخته سنگی است كه مورد تقدیس و احترام آمریكاییان است و این تخته سنگ همان است كه اولین دسته از زنان و مردان جستجوگر حقیقت كه خود را زائر (Pilgrim) می نامیدند از دریا بر آن پا نهادند و مردم آمریكا هر پنجشنبه آخر ماه نوامبر را روزِ «شكرگزاری» می نامند و خاطره آن روزها را گرامی می دارند. «تمدن انگلوامریكن» بیش از هرچیز مدیون بینش و منش پیورتین¬ها است. قانون اساسی آمریكا تحت¬تأثیر همین بینش و منش نوشته شد و توسط فرزندان همین زائران، مبارزات آزادیبخش علیه استعمار صورت گرفت و با برده داری و بردگی مبارزه شد به امید اینکه آمریكا مهد دموكراسی، آزادی، پیشرفت و درعین حال كانون ثروت و مكنت باشد و در همه حال معنویت نیز پاس داشته شود.
اما علی¬رغم خواست بنیانگزاران «تمدن انگلوامریكن» چرخ روزگار بر مدار دیگری چرخید و سیاستمدارانی كه می بایست روح آزاد پیورتین ها را سرمشق خود قرار دهند، با تکیه بر قدرتِ شگرفی كه آمریكا کسب كرده بود اندیشه استیلا بر جهان را در سر پروراندند. نقش ممتازِ آمریكا در جنگ جهانی كه به خاطر دوری از منطقه جنگ، خود از بسیاری از مصائب آن در امان بود و نقش تعیین کننده آمریکا در پایان دادن به جنگ جهانی دوم، قدرت فوق العادة آمریکا را بر جهان آشکار کرد و سبب شد كه انگاره استعمار قدیم را كه به شدت تضعیف شده بود در سر پروراند و اروپا نیز كه خود را وامدار آمریكا می دانست به قدرت بی بدیل فرزند خود گردن نهاد و بدین¬سان جغرافیای سیاسی قرن بیستم به¬گونه ای متفاوت از آنچه پیشتر بود در آمد.
علاوه بر كشف قارة آمریكا، كشف مهم دیگری نیز توسط یكی از فرزندان نامدار اسپانیا به نام «سروانتس» صورت گرفت.
میگوئل سروانتس (Miguel de Cervantes) در نیمه دوم قرن شانزدهم و اوایل قرنِ هفدهم می زیست و رمان مشهور او «دن كیشوت» را به درستی اولین رمان مدرن می دانند.
رمان كشف جدیدی است متعلق به دوران جدید و آنگونه كه گفته اند به کاوش در باب همة وجوه مختلف زندگی می پردازد و كشف و نمایش متفكرانه وجوه مختلف زندگی راهی است كه با سروانتس آغاز شد و پس از او به دست متفكران و رمان نویسان بزرگ ادامه یافت. مارسل پروست در پی وصف «زمان از دست رفته» عمر خود را سپری كرد. «داستایوفسكی» میل به جنایت را تحلیل كرد و «تولستوی» در باب دلبستگی آدمی به خاك، صلح و جنگی كه بر سر خاك خود با دیگران دارد ما را به فكر وادار کرد. «توماس مان» خواننده را به «کوهِ جادویی» رهنمون شد كه مرز میان افسانه و واقعیت و خواب و بیداری و عقل و جنون در آن مخدوش و لغزنده است. و «هریت بیچراستو» ما را به «كلبه عمو تام» برد تا درد استخوان¬سوزِ بردگی و بردگان مظلوم را با همه وجود احساس كنیم.
با این وصف، تخیل سروانتس و گشودن دنیای شگفت انگیز رمان، گشایش راه جدیدی است برای شناخت وجوه تو در تو و پیچیده زندگی آدمی، راهی كه نهایت آن جهانی است كه به «جهان کافکایی» شهرت دارد. و آنچه در ذهن و زبان جهان کافکایی برجستگی دارد، ماهیتِ مکشوف و صریح قدرت است كه همواره در طول تاریخ فاجعه ها و تراژدیهای بزرگی خلق كرده است و تراژدی قدرت در زمان ما با پیشرفتهای شگفت¬انگیز علم و تكنولوژی و بسط نفسِ پرهوس انسانِ امروز ، عظیم تر، ویرانگرتر و دهشت انگیزتر از همیشه است.
اشاره من به سروانتس و جهان کافکایی از آن رو است که قدرت در این جهان از خیلی جهات با جهان امروز تطبیق می کند و علاقمندم با اشاره به این واقعیت تلخ، اظهار امیدواری کنم که فرزندان پیوریتن ها با تأمل در اوضاع روزگار و توجه به امکانات خود به عهد با نیاکان بازگردند و در تغییر جهان نا امن و پرهراس کنونی به سوی جهانی که در آن صلح و عدالت و پیشرفت توأم با معنویت و اخلاق حاکم است گام پیش نهند و ابتکار عمل را از قدرتمندان سودپرست و مغرور بگیرند.
باری، قدرت در جهان کافکایی، قدرتی است معطوف به خود و برخلاف آنچه در سطح زبانِ سیاسی صادق است که قدرت در صدد به دست آوردن چیزی و تسلط بر جایی است، این قدرت نمی خواهد چیزی را به دست آورد و اگر دقیق تر بنگریم میان آنچه به اصطلاح اهداف سیاسی یا اقتصادی برای اعمال و اجرای قدرت نامیده می شود، باحقیقت وجودی قدرت فاصله زیادی وجود دارد.
قدرت در روزگار ما بی مقصد، بی مسؤولیت و حتی بی خواست و آرزو است. قدرت چیزی جز خود را نمی خواهد و قدرتی که در پی دستیابی به قدرت است، مصداق بارز نهیلیسم است و این است فاجعه بزرگ روزگار ما که در جنگ ها، اشغال ها، آوارگی انسان ها، پایمال کردنِ حق و حقوق ملتها و ترور و خشونت تجلی می کند و این است راز و رمز مصیبتی که در اثر استخدام علم، هنر و دین توسط قدرت و اشتهای سیری¬ناپذیر قدرتهای ریز و درشت روزگار ما برای استیلا بر آنچه آن را «غیرخودی» و «دیگری» می دانند نصیب ما شده است و جهان ما را ناامن و از نعمت محبت و همدلی محروم کرده است.
اگر قدرت نظامی متکی بر سیستم اطلاعاتی و توان علمی و اقتصادی و فنی، جهان را تهدید می کند و اگر تروریست ها همه جای جهان را نا امن کرده اند، به دلیل شکست تفکر امروز در معطوف ساختن قدرت به امر انسانی و اخلاقی است و قدرتی که طالب قدرت است موجب و موجد نهیلیسمی است که حیات مادی و معنوی زمان ما را تهدید می کند و این امری است برخلاف آنچه تمدن آنگلو- آمریکن در آغاز ظهور خود خواستار آن بود.
از زمان سروانتس تا به امروز فکر اخلافی و اجتماعی تحولات گوناگونی پیدا کرده است.
تخیل سروانتس و رمان دن کیشوت گرچه سرشار از جنگ و مبارزه است، اما پا به پای جنگ¬آوران، عاشقان دلسوخته ای حضور دارند که هنوز گردی از معصومیت قرون وسطی بر چهره دارند. راهی که زمان دن کیشوتِ سروانتس تا کتاب «1984» جرج اورول پیموده است، راهی پر فراز و نشیب است که تمامی آن را نمی توان در این مجال تنگ تصویر کرد.
بسیاری از روشنفکران و سیاستمداران بوده و هستند که جهان را به اندازه قد و قواره خیالِ خود خواسته اند و فاجعه تنها در خلط میان وهم و واقعیت نیست. فاجعه در این است که آنها تمام قدرت جامعه و کشور خود را در راه تحقق چیزی به کار گیرند که اساساً وجود ندارد. بلافاصله در همین جا برای رفع هرگونه سوء تفاهم باید توضیح دهم که هیچ کس حق ندارد و نمی تواند از متفکران و سیاستمداران و مردمان یک جامعه بخواهد که دست از آرمان خواهی و اشتیاق به زندگی و جامعه ای عادلانه و انسانی تر بردارند و تسلیم امر واقع شوند. کیست که از وضعیت موجود خرسند باشد؟
مگر در جهانی که در آن هر روز هزاران کودک گرسنه می میرند و هزاران بیمار با درد و شکنجه به هلاکت می رسند، جهانی که در آن خانه های سست بنیاد و فقیرانه بر سر ساکنان مظلوم آن خراب می شود و آوارگان در اردوگاهها به دنیا می آیند، رشد می کنند و همان جا می میرند و میلیونها انسان از خانه و کاشانه خود رانده شده و حق بازگشت به خانه را ندارند، مگر این جهان را می توان پذیرفت و برای تغییر و بهبود آن نکوشید؟ ولی آرمانهای قدرتمندان متوهم نه تنها درصدد تغییر این وضع ناگوار نیست، بلکه توهمات و رفتارهای آنان خود مهمترین موجب و سبب پیدایش این واقعیت و وضع ناگوار است.
نگاه دن کیشوتی به جهان، وقتی فاقد عاطفه، انسان دوستی، شفقت و ترحّم باشد، منجر به ترورهای وحشتناک و وحشیانه می شود یا منجر به جنگهای مهیبی که اصلاً جنگ نیست، زیرا در جنگ باید کسی در مقابل دیگری بجنگد. جنگهای زمان ما را وقتی قدرتهای بزرگ به راه می اندازند در آن تخریب و کشتار و نابودی یکطرفه است.
دن کیشوت های زمان ما در هر دو جناح (جنگ افروزان و تروریست ها) اصلاً غیر از خود را نمی شناسند. هرچه می خواهند برای تخیلات «ما» ، منافع «ما» ، عزت و اقتدار «ما» ، ثروت و پیشرفت «ما» است و معلوم است که تا وقتی جهان به دو اردوی «ما» و «دیگران» تقسیم شود، «ما» می کوشد بر «دیگران» غلبه کند. «دیگران» را باید نابود کرد. نابودی «دیگران» راههای گوناگونی دارد که خشن¬ترین آنها ترور و جنگ است. خشونت جنایت می آفریند و جنایتِ مضاعف هنگامی است که به نام ارزشها و دین انجام پذیرد که در این صورت هم به ارزشها جفا شده است و هم به انسان!
آنچه باید در جهان امروز نفی شود معیارهای دوگانه است. ما نمی توانیم و نباید جنگ تمام عیار و بی رحمانه یک دولت را به صرف اینکه دولت است و دولت نهاد شناخته شده بین المللی است علیه مردمان بی دفاع توجیه کنیم. ولی خشونت مردمان را غیرانسانی و وحشیانه بدانیم. طبیعی است که عکس این مطلب نیز درست است. معیار واحد باید نفی خشونت به طور کلی باشد. هدف باید صلح پایدار در سراسر جهان باشد و صلح پایدار جز برپایه عدالت، نفی تبعیض و کنارگذاشتن معیارهای دوگانه به دست نمی آید.
من به صراحت اعلام می کنم، امروز هر کس سخن از جنگهای صلیبی بگوید و نظرش تحریک مسیحیان و مسلمانان یا غرب و شرق باشد و یا اهداف خاص و وهم¬آلود خود را در پسِ پرده دفاع از آزادی و دموکراسی پنهان کند و با این نام و عنوان، اصول مسلّم حقوق بشر و اخلاق را زیرپا بگذارد، عملی غیراخلاقی و ناپسند انجام داده است و باید محکوم شود.
همچنین بر این نکته تأکید می کنم که هر کس به نام اسلام دست به ترور و جنایت بزند، در نخستین گام و قبل از قتل هر کس، معنویتِ لطیف و انسانیِ اسلام را نابود کرده است. به نامِ دین نمی توان و نباید خشونت ورزید، چنانکه به نام حقوق بشر و دموکراسی نمی توان جهان را جولانگاه نیروهای نظامی خود کرد.
باید با دو چشم، وضعیت سیاسی جهان را نقد کرد. محکومیت یک گروه و نادیده گرفتن ظلم و تعدی گروه مقابل نتیجه ای جز استمرار دور باطل قتل به خاطر انتقام، و انتقام به خاطر قتل ندارد.
شرق و غرب نیاز به یك بازنگری اساسی در انگاره ها و انگیزه های خود دارند. انگاره ها و انگیزه هایی كه از اوهام و ذهنیت های نادرست تاریخی سرچشمه می گیرند. اگر خواستار تغییرِ پاردایم حاكم بر جهان امروز هستیم تا مهربانی را به جای خشم، مدارا را به جای خشونت، عدالت را به جای بیداد و همزیستی را به جای ستیز بنشانیم، چاره ای جز تلاش برای تغییر نگاه در شرق و غرب و تلاش برای رسیدن به انگاره ها و انگیزه های اخلاقی تر، واقعی تر و انسانی تر نداریم و این كاری است كه گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها در صدد تحقق بخشیدن به آن است.
غرب و شرق از دیرباز دارای رابطه و داد و ستد معنوی و مادی بوده اند، ولی امروز با وضعیت اعجاب انگیزی روبرو هستیم که در آن هم شرق و هم غرب مورد تهدید جدی قرار می گیرد. امروز در رابطه شرق و غرب شاهد به كارگیری زبانی هستیم كه فقط و فقط خاصیت تحریك كنندگی دارد. زبانی كه در آن شرق و اخیراً اسلام محور شرارت می شود و غرب و بخصوص آمریکا بطور مطلق محکوم می شود، بی آنکه میان وجه مدنی غرب با صورتِ استعماری آن در خارج از مرزهای ملی تفکیک به عمل آید.
مسلمانان باید امروز با تمسك به كتاب آسمانی و سنت دینی خود، مبشّران صلح و امنیت و آزادی و عدالت باشند و قدرتهای بزرگ نیز نباید با تحریك گروهی كه جز حقد و كینة مسلمانان را در سینه ندارند جنگ تبلیغاتی و نظامی علیه مسلمانان را ادامه دهند و خیرخواهان در جهان غرب و جهان اسلام باید بكوشند كه در هر دو جهان خشونت گرایان مغرور و متوهم را منزوی و افكار عمومی را از آنان بگیرند.
باید در وضعیت ناگوار جهان كنونی بیش از پیش و با مسؤولیت شناسی بیشتر تأمل كرد. انصاف این است كه غرب بیش از هر زمان به معنویت و اخلاقی نیاز دارد كه مسلماً می تواند آن را در حكمت معنوی مسلمانان و رویكرد دیرپای شرق به آسمان و انسان بیابد. همچنانكه شرق در عرصه حیات اجتماعی خود نیازمند است كه با جدی گرفتن حق حاكمیت بر سرنوشت خود، برای رهایی از عقب¬ماندگی و تأخیر تاریخی، فارغ از شعارها و هیاهوها، پیشرفت و دموكراسی را به عنوان مناسب ترین راه زندگی جمعی برگزیند و در مسیر پیشرفت بکوشد.
من سالهاست كه لزوم تحول در جهان اسلام و نفی وابستگی و استبداد را فریاد می زنم. جهانِ اسلام و خاورمیانه با نقش و جایگاه ممتازی كه دارد، باید تكلیف خود را نسبت به تجددی كه نیاز دارد و بیش از یك قرن است كه در وادی تعیین نسبت میان سنت و تجدد سرگردان است، روشن كند. تردیدی نیست كه این تجدد نمی تواند عیناً از آنچه در غرب، با تاریخ، سابقه و شرایطِ ویژه¬اش تحقق یافته نسخه برداری شود. دست كم از زمان طرح عقل تاریخی باید همگی به این نتیجه رسیده باشیم كه امور انسانی به شدت تحت تأثیر شرایط تاریخی و اجتماعی هستند و تعمیم یك امر انسانی كه در شرایط ویژه خود تحقق یافته است به جایی كه فاقد آن شرایط و تجربه تاریخی است قبل از اینكه مطلوب یا نا مطلوب به حساب آید به لحاظ علمی غلط است. اما این بدان معنی نیست كه ما همچنان بر طبل توهمات و عادتهایی بكوبیم که متناسب با زمانهای گذشته است و اقتضاء تاریخ و نیاز مبرم جوامع خود را برای تحوّل نادیده بگیریم و سنّت را نیز كه امری انسانی است و قابل تغییر، در شكل ها و صورت هایی كه جنبة تاریخی دارند خلاصه كنیم و آنرا رنگ تقدس بزنیم. درست است كه بی تكیه بر سنّت نمی توان انتظار یك تحول سازنده را داشت ولی خود سنّت نیز نیاز به نوسازی دارد تا بتواند جوابگوی نیازها و مقتضیات زمان و روزگار باشد.
من بارها گفته¬ام كه گفتمان دموكراسی گفتمان بی بدیل در روزگار ماست ولی با همان قاطعیت كه از این اصل دفاع می كنم، ادعای تحمیل سیاستهای خاص و تبدیل كشورهای جهان به مناطق نفوذ با ادعای بی اساس رهبری جهان را امری فاجعه آمیز می دانم.
امروز هیچكس نمی تواند و نباید دموكراسی را كه از بدیهیات مورد اقتضاء تاریخی روزگار ما برای همه ملتها است نفی و رد كند.
اما از یاد نبریم كه دموكراسی قبل از اینكه یك نظریه سیاسی باشد تجربه ای است اجتماعی كه ملّتی باید آنرا با گوشت و پوست خود دریابد. و بسیار تأسف¬آور است كه قدرتهایی كه خود منشأ تبعیض در جهان و تحقیر انسان در همة عرصه ها هستند. ناآگاهانه یا با تجاهل، ادعای طرفداری از دموكراسی برای دیگر ملتها كنند و بعد بخواهند اهداف و خواستهای خود را که نسبتی نیز با دموکراسی ندارد بر ملت ها تحمیل كنند.
اما این سوء نیت یا سیاستِ نادرست نباید كشورهایی را كه از دیكتاتوری و عقب ماندگی رنج می برند از ضرورت دموكراسی غافل كند. دموكراسی نیز مقوّمات اساسی دارد كه در همه جا یكسان است هر چند كه می تواند صورتهای مختلفی به تناسب شرایط و احوال ملت¬ها و فرهنگ¬ها و تاریخ ملل داشته باشد.
تنوع دموكراسی بر خلاف آنچه مخالفان دموكراسی نتیجه می گیرند، تنها ناشی از كثرت تجربه های تاریخی و اساسی مختلف است و صد البته كه كسی نیز نمی تواند از تنوع تعاریفِ دموكراسی سوء استفاده كند و احیاناً حكومتی را كه به اصول شناخته شده و قطعی دموكراسی اعتناء و اعتقاد ندارد جزء حكومت های دموكراتیك بشمارد.
از پریكلس (Pricles) تا آبراهام لینكلن و از لینكلن تا به امروز متفكران و سیاستمداران در باب دموكراسی بحث كرده اند، ولی از مطالعة همه آراء و نیز تجربه ها می توانیم در یابیم كه دموكراسی ها با وجود اختلاف صورتها دارای جوهر واحدی هستند.
هیچ دموكراسی وجود ندارد كه از مردم و مشاركت مردم و حق بلامنازع ایشان برای تعریف و تعیین سرنوشتِ خود خالی باشد. بسط و تعمیق دموكراسی نیز مثل هر امر دیگری كه با حیاتِ انسانی مرتبط است، لاجرم مستلزم گذشت زمان و كسب تجربه است.
ملت آمریكا در استقرار نوعی از دموكراسی كار بزرگی كرده است و قانون اساسی آمریكا از اسناد رسمی معتبر و مهم در تجربه دموكراسی در جهان ما است. ملت آمریكا درد استعمار را نیز كشیده است و یكی از پیشتازان مبارزه با استعمار و فداكاری برای استقلال بوده است و اگر بتواند خود را از طوفان تبلیغات فریبندة اصحاب قدرت و سیاست رها کند بهتر از دیگران درک خواهد کرد که با کمال تأسف، آنچه در عرصه روابط بین¬الملل جاری است، با معیارهای مورد نظر بنیانگذاران آمریکا و انعکاس یافته در قانون¬اساسی آن سازگاری ندارد.
امروز نه تنها باید به دموکراسی در عرصه های ملی اندیشید که در عرصه روابط بین المللی نیز به شدت نیازمند آن هستیم. در دموکراسی و جامعه مدنی جهانی، واحدهای دموکراسی، به جای افراد، ملت های مستقل و دولتهای دموکرات برخوردار از حق و حرمت مساوی هستند و در دموکراسی جهانی از خدایگان و برده چنانکه امروز در روابط بین الملل مطرح است خبری نخواهد بود.
آیا ملت آمریکا و بخصوص نخبگان خیراندیش آن می توانند با تأمل تازه در گذشتة خود و فارغ از فضاسازیها و وهم پراکنی¬ها، نگاه تازه ای به عرصه جهان کنند و حتی گام پیش نهند و سیاستمداران و مجامع بین المللی را که برای صلح و حقوق بشر بوجود آمده اند، تشویق به استقرار نظاماتی کنند که در آن دموکراسی بین المللی متجلی باشد؟
تاریخ به راه خود می رود و منتظر کسانی که دچار تأخیر هستند نمی ماند.

Here, I want to end my talk in English, and I apologize in advance for my less than fluent mastery of the language.

My last days amongst the hospitable American people have coincided with the fifth anniversary of the tragic events of September 11th. These troubled times have seen their fair share of calamities, but the horrific terror unleashed on that Tuesday in September will no doubt come to be known as one of the greatest of these calamities.
I was one of the first world leaders to condemn this barbaric and savage act.
As a human, as a Moslem, and as an Iranian, I stand before you to once again express my deepest sympathy with the families of the victims and with all the great American people.
Let us wish for a world devoid of violence and anger and instead blessed with compassion and peace.

والسلام علیکم
مدرسه حکومت جان اف کندی
دانشگاه هاروارد، کمبریج
10 سپتامبر 2006

+ نوشته شده در Fri 15 Sep 2006ساعت توسط دانیال |

توقیف شرق :عزم بنیادگرایان...

بیست روزی در سفر بودم . در این روزها اتفاقات زیادی افتاد . بدترین اتفاقات:

۱. سقوط هواپیمای توپولف و مرگ هم وطنهای عزیزم

۲.زلزله لرستان

۳.توهین شرم آور همسر الهام به سید بزرگوار خاتمی که ماهیت خود و اطرافیانش رو روکرد.

۴. توقیف دردناک شرق


shargh.jpg


از جشن سومين سال انتشار روزنامه شرق هنوز چند روزي نگذشته بود كه خبر توقيفش اعلام شد. توقيف و تعطيلي نشريات در اين مرز و بوم رسم پايداري است، خصوصاً اگر بهانه، چاپ كاريكاتوري موهن باشد! ديگر كمتر كسي با شنيدن توقف انتشار يك نشريه تعجب مي‌كند، گويا توقيف، سرنوشت گريزناپذير مطبوعات ايران است.
هنوز روزنامه ايران و ماجراي آن کاریکاتور جنجالی
از يادها نرفته است كه تكرارش را به گونه‌اي ديگر در روزنامه شرق مي‌بينيم. جز اظهار تأسف از اينكه چگونه عدم سعه‌صدر كساني، هنر كاريكاتور را قربانگاه اختلاف نظرها و تضادعقايد كرده است كاري ديگر از دستمان برنمي‌آيد.
هنوز نمي‌دانيم دليل موهن بودن كاريكاتور چيست و هيچ مسؤولي در هيأت نظارت توضيحي در اين خصوص نداده است و ما همين جا درخواست مي‌كنيم با صراحت و شفاف توضيح دهند اين كاريكاتور چرا و به چه كسي توهين كرده است تا حداقل ما از جهل نجات یابیم و خدای ناکرده زبانم لال منحرف نشویم!!

انشاءالله که رفع توقیف بشه!!

این هم اون کاریکاتور که از دید !!! بعضی ها موهن بوده!!!

+ نوشته شده در Fri 15 Sep 2006ساعت توسط دانیال |

 

 
116166.jpg
« حقوق بشر» با تمام ابهام ها و اختلاف هايى كه در تعريف و چگونگى آن دارد سال ها است كه به يكى از مهمترين عناصر گفتمان حقوقى و سياسى چه در داخل كشورها و چه در عرصه بين المللى تبديل شده است. به طورى كه برخى معتقدند «اگر دولت ها مى خواهند حاكميت شان از مداخله خارجى يا بين المللى در امان بماند در رفتارهايشان نبايد با نقض حقوق بشر زمينه مداخله بين المللى را فراهم نمايند.» البته اين ابهام ها و اختلاف ها در تعريف حقوق   بشر، همگى ناشى از ديدگاه هاى متفاوت انديشمندانى است كه در هستى و چيستى آن انديشيده اند و ابرازنظر كرده اند و اين خود به خوبى نشانگر تفاوت آشكار ميان فرهنگ ها و تمدن هاى انسانى است كه نه تنها خطرى براى «جهان تك قطبى» به شمار مى آيد، بلكه ضرورت «گفت وگوى تمدن ها» را بيش از پيش آشكار مى سازد. همچنين امروزه ملاحظات حقوق بشرى تقريباً با تمام قلمرو فعاليت دولت ها و حتى با بسيارى از حوزه هاى زندگى عمومى و خصوصى ارتباط يافته است. شمار و گسترش «نهاد» هاى مربوط به حقوق بشر هم بازتابى از اين واقعيت است. اما از نظر حقوقى، گرچه هيچ تعريف جامع و مدونى كه قابل استناد باشد، از حقوق بشر ارائه نشده است؛ با اين حال نمى توان تعهداتى را كه دولت ها خود را به آن ملزم ساخته اند ناديده انگاشت.در واقع حقوق بشر، در تقابل دولت و فرد شكل گرفته و نشو و نما كرده است. در آن دوران كه پادشاه را سايه خدا و سلطنت را عطيه پروردگار مى دانستند _ و چنين وضعى ويژه ملت و قوم خاصى هم نبوده است _ تنها خود «قدرت» براى مردم مطرح بود. پادشاه قوى تر و مقتدرتر و زورگوتر، بيشتر درخور و شايسته فرمانبرى است؛ زيرا قدرت فره ايزدى است و صاحب قدرت، خداى روى زمين است. تا اينكه از قدرت تقدس زدايى مى شود و مردم در مقام وضع محدوديت هايى برآمدند كه اختيارات دولت را مهار كند و براى دخالت هاى او حدى قائل شود و اينجا بود كه وسوسه آرمان هاى اجتماعى ديگر يعنى آزادى هاى فردى، سياسى و مدنى سر برداشت و «حقوق بشر»ى هم پيدا شد. و «حقوق بين الملل» هم به عنوان عرصه اى كه در آن قدرت، قدرت را متوقف مى كند - مانند عرصه داخلى كه قواى سه گانه مشهور يكديگر را متوقف مى كنند در حقوق بين الملل هم دولت ها قدرت يكديگر را كنترل مى كنند- در اين عرصه اصولى را ارائه كرد. اما ابتدا اصول حقوق بين المللى به دنبال شناختن حقوقى براى اتباع بيگانه (خارجى ها) بود. البته اينجا هم اصولاً فرد موضوع حقوق بين الملل نيست و ظاهراً بيشتر روابط و دادوستدهاى دولت هاست كه دولتى را ملزم به رعايت حقوق بيگانگان مى كند. اينجا اصولى مانند امنيت اتباع بيگانه و در نظر گرفتن حداقل معيارها نسبت به حقوق اتباع داخلى و ... مورد توجه قرار مى گيرند اما همچنان كه حقوق بين الملل «نهادى»تر مى شود، دولت ها بيشتر خواستار محدوديت يكديگر در رابطه با اتباع خود مى شوند و شايد اتفاقاتى كه در آلمان نازى (تحديد حق حيات) و اتحاد جماهير شوروى (تحديد حق مالكيت) روى داد نيز در اين امر موثر بوده است. اينك بجا است كه تبعه داخلى حتى در عرصه حقوق داخلى، موضوع حقوق بين الملل قرار گيرد تا حقوق او پاس داشته شود. امروز آنچه به ويژه در دادگاه اروپايى حقوق بشر مى گذرد؛ خود بيانگر اين نماى كلى است كه ترسيم شد. با اين همه ترديدى نيست كه حقوق بشر در عرصه بين المللى يك حقوق «حداقلى» است يعنى دست كم بر مبناى كمينه مشتركات كشورهاست و تجاوز از اين كمينه به هيچ گونه روا نيست. آنچه مسلم است اين است كه اولاً حقوق بشر وجود دارد و ثانياً هر دولتى از دو جهت ملزم رعايت آن است: از يكسو براى حفظ تداوم سياسى و مشروعيت خود - كه به ديدگاه مردم آن كشور به حقوق بشر بستگى دارد - و از سوى ديگر براى انجام تعهداتى كه به واسطه حقوق داخلى (و عمدتاً قانون اساسى) و خصوصاً حقوق بين الملل پذيرفته است و اين همان مفهوم «نهادى كردن قدرت از طريق حقوق» است كه باعث مى شود قانون اساسى يك كشور نمونه عالى نهادينه شدن قدرت و مظهر محدوديت هايى باشد كه بر سمند بادپاى قدرت، زنجير و لگام گذارده است و يا «خودمحدودسازى آزادى» با توجه به حقوق بين الملل، به منزله تعهداتى كه يك دولت در برابر ساير دولت ها و جامعه بين المللى مى سپارد و در نتيجه حاكميت خود را محدود مى سازد. دولت جمهورى اسلامى ايران و مجموعه حاكميت كشور نيز از هر دو جهت موظف و متعهد به رعايت حقوق بشر شده است. بند ۶ اصل دوم و نيز اصل سوم قانون اساسى و همچنين فصل سوم اين سند ملى درباره حقوق ملت، بخش اصلى تعهدات دولت جمهورى اسلامى ايران براساس حقوق داخلى است. اجراى كامل قانون اساسى نيز در سال هاى اخير يكى از موضوعات مهم محافل حقوقى و سياسى بوده است. به طورى كه حتى نظارت تقنينى شوراى نگهبان در مسائل حقوق بشرى هم گاهى كافى نبوده است. دكتر كاتوزيان در اين باره بر اين باور است كه: «اين نهاد (شوراى نگهبان)، نيز مانند هيات هاى سياسى و قضايى ديگر نمى تواند حمايت مطلوب از حقوق و آزادى ها را تامين كند. چاره قطعى حمايت قضايى، دادگاه و نظارت عموم مردم در آن است. به بيان ديگر حمايت از ميثاق ملى را بايد در شكلى منطقى به ملت سپرد و كارگزاران عدالت را عامل اجرا و تحقق اين آرمان (قانون اساسى) قرار داد.» همچنين در مورد انديشه حق و عدالتخواهى، جمهورى اسلامى ايران در اصل ۱۵۴ قانون اساسى نسبت به حمايت از حق و عدالت و سعادت انسان در كل جامعه بشرى، خود را ملتزم كرده و حتى آن را آرمان خود اعلام كرده است: «جمهورى اسلامى ايران، سعادت انسان در كل جامعه بشرى را آرمان خود مى داند و استقلال و آزادى و حكومت حق و عدل را حق همه مردم جهان مى شناسد ...» چنين تعابيرى از والاترين مفاهيم انسانى نهفته در شعارهاى انقلابيون ايران برگرفته شده است و محكم ترين سند حقوقى براى التزام دولت جمهورى اسلامى ايران نسبت به حقوق بشر است. در عرصه حقوق بين الملل نيز، كه امروزه بيشتر به سوى آن مى رود كه افراد را مستقيماً جزء موضوعات خود بداند (به ويژه در موضوعات مربوط به حقوق بشر)، مى توان ادعا كرد كه لزوم رعايت حقوق بشر از سوى دولت ها به عنوان يك اصل در حقوق بين الملل خودنمايى مى كند. البته در اين ميان نبايد معاهدات بين المللى را فراموش كرد. دولت ايران عضو سازمان ملل متحد است و منشور ملل متحد را پذيرفته است. منشورى كه در بند سه ماده يك، تشويق احترام به حقوق بشر را يكى از اهداف تشكيل سازمان ملل معرفى مى كند. بند سوم ماده ۵۵ منشور نيز بار ديگر به احترام جهانى و مؤثر به حقوق بشر در راستاى يك همكارى بين المللى اشاره كرده است و سرانجام ماده ۵۶ منشور اين تعهد را براى همه اعضاى سازمان ايجاد مى كند كه با سازمان ملل متحد براى دستيابى به اين اهداف همكارى كنند. همچنين در ماده ۲ ميثاق حقوق مدنى و سياسى، دولت ها متعهد شده اند كه حقوق شناخته شده در ميثاق را درباره افراد مقيم قلمرو يا تابع حاكميت شان بدون تبعيض محترم شمرده و تضمين نمايند. همچنين طبق قانون اساسى خود، تدابير قانونگذارى در جهت تنفيذ حقوق شناخته شده در ميثاق را انجام دهند، كه استفاده از عبارت «طبق قانون اساسى خود» ظرافت خاصى دارد و مشكلات جمهورى اسلامى ايران را، با توجه به اصل چهارم قانون اساسى درباره لزوم مطابقت قوانين با موازين اسلامى تا حد قابل توجهى كاهش مى دهد. چرا كه پس از وقوع يك انقلاب، طبق ماده يك همين ميثاق، ملت ايران در راستاى حق تعيين سرنوشت خود، به اين اصل رأى مثبت داده است. همچنين دولت هاى عضو ميثاق متعهد شده اند كه درباره كسى كه حقوقش نقض شده باشد وسيله احقاق حق را فراهم نمايند. بد نيست اينجا از ماده ۲ ميثاق حقوق اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى هم ياد شود كه براى تأمين حقوق مورد نظر و اعمال مقررات ميثاق درباره افراد اشاره كرده و آن را از تعهدات دولت ها مى شمارد.
براساس مفاد كنوانسيون هاى حقوق بشرى، تعهدات دولت ها در دو قالب عمده معنا مى يابند:
يكى تعهد در اجرا؛ يعنى دولت ها ملزمند در قلمرو خود مفاد اين معاهدات را اجرا كنند. ماده ۹ قانون مدنى مقرر داشته است كه مقررات عهودى كه بر طبق قانون اساسى جمهورى  اسلامى  ايران بين دولت ايران و ساير دول منعقد شده باشد در حكم قانون است. البته به باور ما چون اين معاهدات تمام مراحل شكلى و ماهوى كه در تصويب قانون بايد رعايت شود را پشت سر مى گذارند، درواقع خود «قانون» هستند و نه «در حكم قانون». با توجه به اين ماده، قاعده شرعى و عقلى «المومنون عند شروطهم» و اصل Pacta Sunt Servanda (اصل وفاى به عهد) در حقوق بين الملل، ايران نيز متعهد به اجراى كامل همه معاهداتى است كه پذيرفته است. قرآن كريم نيز همواره با وسواس بسيار بر رعايت دقيق قول و ايفاى صميمانه عهود تاكيد كرده است. دوم، تعهد در دادن گزارش است كه در همه كنوانسيون هاى حقوق بشر، كم و بيش در نظر گرفته شده است و براساس آن دولت ها معمولاً ملزم مى شوند تا در دوره هاى زمانى معينى درباره چگونگى اجراى مفاد كنوانسيون به نهاد يا كميته ناظرى كه در كنوانسيون مشخص شده است، ارائه دهند. همچنين آموزش حقوق بشر و شناساندن حقوق مردم به آنها يكى از وظايفى است كه طبق اسناد بين المللى حقوق بشر، وظايفى در ارتباط با آن برعهده دولت ها قرار مى گيرد. مجموعه اين تعهدات است كه لزوم ايجاد نهادهايى براى گسترش و حمايت از حقوق بشر را به عنوان يكى از وظايف قانونى دولت مطرح مى سازد. به نظر مى رسد دكتر كاتوزيان نيز به يك نهاد فراحكومتى براى حمايت از حقوق و آزادى هاى مردم دست كم در چارچوب قانون اساسى باور دارد و آن را لازم مى داند. ايجاد نهادهاى ملى به همراه مشاركت در سازوكارهاى بين المللى نظارتى حقوق بشر، با مشاركت در فعاليت هاى موضوعى و تعامل با ساختار بين المللى حقوق بشر، از راهكارهاى ايفاى تعهدات دولت خواهد بود.سند نهايى كنفرانس جهانى حقوق بشر كه در سال ۱۹۹۳ در وين برگزار شد با عنوان «اعلاميه وين و برنامه عملى» نيز توصيه كرده است تا اقدامات ملى و بين المللى براى ارتقاى دموكراسى، توسعه و حقوق بشر در اولويت قرار گيرند. همچنين تاكيد كرده است تا برنامه اى جامع در چارچوب ساختار ملل متحد به مرحله اجرا درآيد تا دولت ها را در ايجاد و تقويت ساختارهاى ملى مناسب كه مستقيماً بر رعايت همه جانبه حقوق بشر و حاكميت قانون تاثير دارند، يارى دهد و ضمن تاكيد بر آموزش حقوق بشر و اطلاع رسانى همگانى به عنوان عامل تقويت كننده دستيابى به تفاهم، بردبارى و صلح، پيشنهاد مى كند تا با همكارى سازمان هاى بين الدول، نهادهاى ملى براى افزايش آگاهى درباره حقوق بشر فعاليت كنند. اين كنفرانس جهانى توصيه كرده است كه برنامه ها و فعاليت هاى سازمان ملل براى كمك به ايجاد يا تقويت نهادهاى ملى در كشورها تقويت شود.
*برگرفته از تحقيقى درخصوص نهادهاى ملى حقوق بشر كه انتشار عمومى نيافته است.
+ نوشته شده در Sat 26 Aug 2006ساعت توسط دانیال |

 

 

به نام خدا

 

بس  ستارة  آتش از  آهن  جهيد         وين دل سوزيده پذ رُفت و چشيد

ليك در ظلمت يكي دزدي نهان            مي‌نهد   انگشت     بر    استارگان

مي‌كشد استارگان را يَك به يَك          تا   كه   نفروزد  چراغي   بر فلك

 

 تحريم‌ها و تهديدها، مانع‌ از حضور من در آن محضر مبارك گرديد. مسوولان حفظ امنيت، يعني وزارت اطلاعات خود پيام‌آور ناامني و حامل وعيد وتهديد بودند، و من به شكستن اين سبو رضايت دادم تا سر خُم خانه بسلامت باشد. از دادرسي و عدالت‌پروري دستگاه قضا پاك نوميدم و با اين اشارت كوتاه، به دادگاه خلق و درگاه خالق شكايت مي‌برم تا در سينه تاريخ بماند كه ناظمان امور اين مرز و بوم حاملان اميني براي امانت امنيت نبودند و علم و آزادي و حقوق شهروندي را آسان و ارزان به شرارت‌جويي آشوبگران  فروختند و شدّاد وار ابراهيم فضيلت را در آتش رذيلت سوختند و فغان الم‌ از نهاد قلم برآورند و چهره سپيد عدالت را به مركّب جهل  و ضلالت سياه كردند.

حالي درون پرده بسي فتنه مي‌رود              

تا آن زمان كه پرده برافتد چه‌ها كنند

 

 

دين در دوران مدرن به كجا مي رود؟

سنت و مدرنيته دو مغالطه بزرگ دوران‌اند. نه سنت‌هويتي است واحد و نه مدرنيته. نه دين گوهر ثابتي دارد نه تاريخ.

و هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم دچار مغالطه‌اي شده‌ايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري، ثمري و اثري ندارد. سؤال از اينكه مدرنيته با دين چه مي‌كند، سئوالي است به غايت ابهام آلود و اغتشاش آفرين و عين افتادن در مغالطه ياد شده. ابتدا بايد به شيوه فيلسوفان تحليلي سئوال را بكاويم تا راه براي يافتن پاسخ هموار شود. مدرنيته نه روح دارد و نه ذات. مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن، فلسفه‌هاي مدرن، هنر مدرن، سياست مدرن، اقتصاد مدرن، معماري مدرن و امثال آنها. و وقتي مي‌پرسيم مدرنيته با دين چه مي‌كند، در حقيقت ده‌ها سئوال را برهم ريخته‌اند و طالب پاسخ واحد شده‌ايم كه امري است دست‌نيافتني. بايد پرسيد علم جديد با دين چه مي‌كند؟ فلسفه‌هاي جديد با دين چه مي‌كنند؟ سياست جديد با دين چه مي‌كند و قس ‌علي‌هذا. و حكم هر كدام را جداگانه بدست آوريم. در ميان آوردن قصة «عقلانيت جديد» هم دردي را دوا نمي‌كند. چون بالاخره عقلانيت جديد همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جديد پديدار شده است و لذا دوباره بهمان جاي اول برمي‌گرديم.

تازه دين هم مصداق واحدي ندارد، غرض‌مان اسلام است يا مسيحيت يا بوديزم يا اديان ديگر؟ پس سئوال مشخص ،في‌المثل، اين است كه علم مدرن با دين اسلام (يا مسيحيت) چه مي‌كند؟

وقتي به اين‌جا مي‌رسيم، افق سئوال و البته افق پاسخ روشن مي‌شود. به تجربه تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد، في‌المثل با مسيحيت چه كرده است. پاسخ پيداست. علم جديد به بي‌اعتباري يا كم‌اعتباري مسيحيت انجاميد. نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي، نزاعي بس سرنوشت‌ساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد، و حّد خود را بشناسد و مدعيّات انسان‌شناسي و جهان‌شناسي و خداشناسي خود را سامان مو‌جّه‌تري بدهد و هم‌زيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام «دين‌تر» شود. يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است نزديك‌تر گردد. اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد، سئوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد. مسلمانان هنوز اين مواجهه را نياز موده‌اند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتاده‌اند نبايد ذوق زده باشند.و از اندوه ديگران «لاحول گويند شادي كنان».

زنقض تشنه لبي دان به عقل خويش مناز

دلت فريب‌،‌گر از جلوه سراب نخورد

همين نزاع علم و دين كه به بي‌اعتباري و كم‌تواني مسيحيت و كليسا انجاميد سبب‌ساز سكولاريزم هم گرديد. يعني براي كليسا و نهاد دين قدرتي و پشتوانه‌اي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست، بازيگر بماند.

سياست، عرصه زور آزمايي قدرتمندان است و همين كه يكي از بازيگران از توان و نَفَس افتاد، خودبخود از آوردگاه قدرت بيرون خواهد رفت و جاي خود را به ديگري خواهد داد. سكولاريزم، نه بفرمان و توصيه كسي مي‌آيد و نه بفرمان و توصيه ديگري مي‌رود. نتيجة قهريِ توانايي و ناتواني بازيگران عرصه قدرت است و اين سرنوشتي بودكه براي مسيحيت به ناچار رقم زده شد.

از ياد نبريم اتفاق مهم‌ديگري در مسيحيت را . يعني دو پاره شدن آن به پروتستانيزم و كاتوليسيزم در آغاز دوران جديد، كه آن هم در تضعيف ولايت كليسا نقش عظيمي داشت. مسلمانان، در آغاز تاريخ خود، اين دو پاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كمابيش دو شاخه، تسنّن و تشيع ثابت ماندند و ضعف و قوّتي را موجب نشدند.

فلسفه‌هاي مدرن نيز در چالش با دين، دست كمي از علم نداشتند. با اين تفاوت كه تأثيرات علم ملموس‌تر بود و تأثيرات فلسفه نامحسوس. فضاي استبدادي ممالك اسلامي، هيچ‌گاه به مواجهه طبيعي و آزاد اين رقيبان، مجال و رخصت نداد و ضعف و قوت اسلام در اين آوردگاه، نهفته و نامعلوم ماند. و همين موجب توّهم استغنايي شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است رها نكرده است. هنوز هم پاره‌اي از ناآزمودگان و سنت‌گرايان مي‌پندارند فلسفه اسلامي، اشرف  واصّح فلسفه‌هاي موجود است و فيلسوفان مدرن، مغالطه‌گران گمراهي بيش نيستند كه «چون نديدند حقيقت،  ره افسانه زدند». سياست جديد كه از دروازه مشروطيت به مدينه اسلام ايراني درآمد نه مسبوق به ورود علم جديد بود نه فلسفه جديد، و لذا ديني كه قوت وضعش  را در آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود، و حدّ‌ خود را نشناخته بود، به مصاف سياست رفت و نتيجه‌اش جز ناكامي و نامرادي و نقص و نا تمامي چه مي‌توانست باشد؟ نتيجه‌اش نه سكولاريزم سكولار بود و نه تئوكراسي تئوكرات. و هرچه پس از آن زاده شد، كودك ناقص الخلقه  و ناتمامي بود كه عبرت خلايق شد و "اين مَثَل بر جمله عالم فاش كرد كه": «طفل نازادن به از شش ماهه افكندن جنين.»

 باري، بر صاحب اين قلم كمابيش ـ در حد طاقت بشري ـ آشكار است كه تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت نخواهد بود، يعني برخلاف پندار و كوشش سنت‌گرايان كه رجعتي خام و ناممكن به گذشته را خواستارند، و البته آن را در جامه‌اي از الفاظ پرطمطراق مي‌پوشانند، و سر حلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي درآسمان سلطنت مي‌گشت، اينك پر مدّعا تر از هميشه به مدد مدّاحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه‌جويي پانهاده است. آري برخلاف پندار اين سنت‌گرايان و ساكنان حجره هاي تحجر، اگر اسلام سنتي توازن ميان معرفت و هويت را ساماني خردپسند ندهد، گرفتار سنت‌پرستان و هويت‌گرايان بي‌معرفت و بي‌حقيقتي خواهد شد كه با بنيادگرايي كور، دمار از روزگار حقيقت برخواهند آورد. تجربه تاريخي مسيحيت چنين مي‌گويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد، ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش  در برابرش خواهند گشود، وپس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فرا مي‌رسد و درمندان، در پرتو دستاورهاي جديد بشري به باز فهمي مواريث ديني دست همت خواهند گشود و راهي را كه دين همواره مي‌پيموده، يعني مددگرفتن آن از فرضيات غيرديني، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد، باب تطبيق و تطابق را باز خواهند كرد. پس از اين است كه وارد مرحله سوم مي‌شويم و آن خواستاري رجعت به خلوص پيشين است  و دست شستن از ورزش‌ها و چالش‌هاي فكري و غنودن در بستر مواريث سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين، و مرثيه سرودن براي مآثر  و مفاخر گذشته،و ذمّ و قدح كردن پيشه‌ها و انديشه‌هاي مدرن. اين حركت رجعي دو صورت فعال و منفعل دارد. سنت‌گرايي صورت انفعالي آن و بنيادگرايي (كه بهتر است آن را هويت‌گرايي ‌بي‌معرفت بخوانيم) صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعت‌ها ابداع‌ها را بايد مرحله چهارم مواجهه دين و مدرنيته بدانيم. فرقه‌هاي جديد ديني كه مسيحيت آن را آزموده است و در اسلام و تشيع هم در دوران اخير سابقه دارد، بي‌نسبت با ورود و ظهور تجّدد در عرصه ديانت نيست. و همواره خوف آن بوده است كه پاره‌يي از بدعت‌ها، اجتهاد و پاره‌اي از اجتهادات بدعت خوانده شوند و خشك‌ و تر به يك آتش بسورند.

گمان ندارم كه هيچ يك از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسيحيت را با اسلام بعين عيان مشاهده نكرده باشند و دست‌كم در حوزه‌هاي ياد شده بر صحّت آن گواهي ندهند.

آنچه امروز تحت عنوان باز انديشي سنت يا فعال كردن سنت از آن ياد مي‌شود، نه معناي محصّلي دارد، نه  روش روشني ارائه مي‌دهد. چه معنا دارد كه به بازانديشي علم و طبيعّيات قديم (كه جزئي از اجزاء سنت است) رو آوريم و به فعال كردن آن (!!) دست بگشاييم؟ آنهم با كدام روش؟

همين‌طور است فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايده‌اي دارد؟ اينها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيده‌اي است كه امروزه كراراً و تقليداً درميان ما جاري است و جز پرده كشيدن بر پرسش‌هاي روشن، حاصلي و كاركردي ندارد.

اگر غرض فعال كردن سنت ديني است، بايد اين را به تصريح بر زبان آوريم و آنگاه معّين كنيم غرض از دين، هويت ديني است يا معرفت ديني؟ فعال كردن هويت بي‌معرفت، جز بنياد نهادن بينادگرايي خشن، عاقبتي و نتيجه‌اي ندارد. و فعال كردن معرفت ديني هم جز در پرتو انديشه‌هاي مدرن راهي و روشي ندارد.

در مصاف اين بازفهمي و باز تفسيري است كه دين، قوت دروني خود را چنانكه هست نشان خواهد داد، و ماندني بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آنگاه است كه يا به انزواي دينداري معيشت‌انديشانه خواهد رفت و به عادتي از عادات زندگي بدل خواهد شد و يا الهام بخش معرفت‌انديشان و تجربت‌انديشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سيراب خواهد كرد. گرچه همين تجربه ايماني را هم معرفت‌انديشي آرام نخواهد گذاشت، و «سبب‌داني»، به قول مولانا، دست در خون حيرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد.

آنها كه خواستار بازگشت و احياء تمدن اسلامي‌اند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمي بود در بردارندة روحي. و روحِ  ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاههاي معرفتي مي‌توان بيدار كرد. و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور، يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيه زده بر عصايي موريانه خورده.

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند                

كه خفته‌اي تو در آغوش بختِ خواب‌زده

والسلام علي عبادالله الصالحين

                                                                                                    عبدالكريم سروش

حسينيّه ارشاد

                                                                                                            مردادماه 1385

 

 

* لازم به توضيح است که به دليل عدم تضمين امنيت توسط مسئولان امر برای حضور دکتر سروش در اين همايش، مقاله فوق توسط فرزند ايشان درحسينيه ارشاد خوانده شد.

+ نوشته شده در Sat 26 Aug 2006ساعت توسط دانیال |

مردم ما چقدر از انقلاب مشروطیت مطلع اند؟!
(برگرفته از هفته نامه مشروطه-کاری از شرق)
سعید اركان زاده یزدی
211113.jpg
سعید كه مهندس مكانیك است و ۲۴ ساله برای یك شركت نفتی كار می كند.
محل كارش در ۳۰ كیلومتری لامرد، جنوبی ترین شهر استان فارس منطقه ای به نام «كتك» است. در ماه ۲۳ روز كار می كند روزی ۱۲ ساعت و ۷ روز تعطیل است.
از او می پرسیم كه می دانی مشروطه به چه معنی است، می گوید: «معلوم است یعنی قانونگذاری در مجلس و محدود و مشروط كردن اختیارات شاه به تائید نمایندگان مردم.» از او می خواهیم چند شخصیت انقلاب مشروطه را نام ببرد. می گوید «بهبهانی، ستارخان، سردار اسعد بختیاری، فضل الله نوری، محمدولی خان تنكابنی» و به شوخی اضافه می كند: «و محمدعلی شاه.» سعید می داند كه امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است: «فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۵ امضا شد. امسال صدمین سالگردش است.» مهدی هم كه دانشجوی دكترای عمران است و در تهران كار می كند، به خوبی وقایع انقلاب مشروطه را می داند و شخصیت های آن را می شناسد: «از روحانیان آیت الله بهبهانی و آن یكی آیت الله دیگر. از روشنفكرها هم مثلا تقی زاده و صوراسرافیل. ستارخان و باقرخان هم كه بودند.» او می داند كه امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است: «در سال ۱۲۸۵ فرمان مشروطه امضا شد. می دانستم كه امسال صدمین سال مشروطه است. البته چند سال است كه دارند اعلام می كنند صدمین سال مشروطه است اما امسال انگار جدا صدمین سال است.»
تاكنون نتایج امیدواركننده بوده اند .اما باید پایین تر رفت و نظر افرادی با تحصیلات كمتر را هم پرسید. مسعود دانشجوی واحد یزد دانشگاه آزاد است كه در شیراز زندگی می كند. می گوید: «اطلاع زیادی از انقلاب مشروطه ندارم.»
آیا اصلا می داند مشروطه یعنی چه: «مشروطه یعنی همان مجلس و اینكه مردم بر كار شاه نظارت داشته باشند.» از شخصیت های دوران مشروطه هم نام می برد: «باقرخان و ستارخان. مدرس هم بوده یا نبوده» می پرسیم می دانی در چه سالی انقلاب مشروطه اتفاق افتاده است. می گوید: «۱۳۱۰ یا ۱۳۱۲.» آیا می دانی امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است: «بله. می دانم.» و یادش می رود كه چند لحظه پیش گفته بود انقلاب در ۱۳۱۰ اتفاق افتاده.
امیررضا كه دانشجوی تربیت بدنی در مشهد است و قدی كوتاه اما هیكلی عضلانی دارد، در جواب پرسش ما سئوال دیگری مطرح می كند: «آخرش نفهمیدیم این مشروطه یعنی چه. همان مجلس و قانون اساسی و این تریپ ها» می پرسیم می دانسته است كه امسال صدمین سالگرد مشروطه است، می گوید: «آره، یك چیزهایی می گویند. صدسال گذشت»
و آخرین نفر آرزو است كه دانشجوی معماری است و خسته و عرق ریزان از در دانشگاه تهران بیرون می آید. از شخصیت های مشروطه با كمی تعلل تنها یك نفر را به خاطر می آورد: «شیخ فضل الله نوری.» نمی داند كه امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است.
CNG و مشروطه
عتیقه فروش ها تاریخ می دانند. هر چند كه تاریخ شان با كاسبی مخلوط شده است و گاهی اسامی یا اعداد سال ها را پس و پیش می گویند اما دست كم می دانند كه ناصرالدین شاه پیش از محمدعلی شاه بوده و انقلاب مشروطه هنگام مظفرالدین شاه رخ داده و سال صدور فرمان مشروطیت ۱۲۸۵ شمسی بوده است. عتیقه فروش هایی كه در خیابان منوچهری تهران مغازه دارند، اگر حوصله داشته باشند می توانند برای شما از تاریخ مشروطه بگویند. اما بیرون از مغازه های تمیز كنار خیابان زندگی دیگری جریان دارد. كنار خیابان منوچهری پر از بساط انگشتر و علائم و نشان ها و اسكناس است. پیرمردی كنار یك كاسه پر از سكه دوران پهلوی و یك آلبوم از اسكناس های آن سال ها روی صندلی تاشو نشسته است. كارمند بازنشسته شركت واحد اتوبوسرانی است. می گوید: «من زیاد از مشروطه و این جور چیزها سردر نمی آورم. بازنشسته ام و این اسكناس ها و سكه ها را جمع كرده ام برای اینكه حوصله ام سر نرود. این مغازه دارها از تاریخ زیاد می دانند.» می پرسیم می دانید كه امسال صدسالگی انقلاب مشروطه است. می گوید: «نه نمی دانم. من فقط یك چیز را می دانم و آن اینكه وقتی شب ها می خواهم به خانه بروم، به زور اینجا را ترك می كنم. توی خانه یك دختر مریض دارم با سه بچه دیگر. همه توی سروكله هم می زنند. شب كه می شود به زور بساطم را جمع می كنم و می روم. من همین یك چیز را می دانم.»
آقامهدی یكی از دو جوانی است كه در یك سوپرماركت كوچك در نزدیكی میدان هفت تیر تهران كار می كنند. یكی از آنها ساعت ۸ صبح می آید و در مغازه را باز می كند و بعدازظهر مغازه را تحویل می دهد به دیگری. آقامهدی همان طور كه جنس ها را به مشتری ها می دهد و پول می گیرد، می گوید: «از مشروطه اطلاع زیادی ندارم.» كمی فكر می كند تا یك شخصیت موثر در انقلاب مشروطه را به خاطر بیاورد و با شك و تردید می پرسد: «شیخ نوری » می پرسیم می دانستی امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است. توی ذهنش محاسبه می كند و می گوید: «۱۲۸۵ نه، نمی دانستم.»
علی ۲۰ساله است با موهای ژل زده و شلوار جین و صندل. از موتورش پیاده می شود تا پیتزا را به مشتری برساند. برای یك شركت توزیع پیتزا و ساندویچ در خیابان جردن تهران كار می كند. «اطلاعی از انقلاب مشروطه ندارم.» در حافظه اش جست وجو می كند اما شخصیتی از مشروطه به ذهنش نمی رسد. می پرسیم می دانی امسال صدمین سالگرد مشروطه است «نه.»
قربانعلی حشمتی می گوید: «مشروطه زمان پهلوی منظورتان است» راننده یكی از تاكسی های زردرنگ سمند در تهران است. مدرك فوق دیپلم و بیش از ۴۰ سال سن دارد. می گوییم مشروطه قبل از پهلوی ها است. می گوید: «البته من آدم تحصیلكرده ای هستم. آهان، زمان ناصرالدین شاه و اینها» از او می خواهیم یك شخصیت از دوران مشروطه برایمان نام ببرد. سكوت می كند و فكرش مشغول می شود اما نامی را به زبان نمی آورد. می پرسیم كه آیا می دانسته است امسال مصادف با صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است، می گوید: «ا نه بابا» و اضافه می كند: «البته من می توانم شماره تماسم را به شما بدهم. دور و برم كسانی هستند كه بدانند مشروطه چطور بوده است.» پس از این جمله از مشكلاتش می گوید و اینكه پمپ گاز سمندش پس از سه ماه كار نمی كند و از معضلات كار با سوخت CNG.
آقامحمدخان نوری
به یكی از خانه های شهر خاش در استان سیستان و بلوچستان تلفن می زنیم. بچه كوچكی كه تازه حرف زدن یاد گرفته است گوشی را برمی دارد. گوشی را به بزرگترش می دهد كه كودكی است ۱۲ساله. می گوییم می خواهیم با بزرگترشان صحبت كنیم. چند لحظه سكوت برقرار است و بعد از آن صدای دمپایی به گوش می رسد. خانمی با لهجه اهالی خاش آن سوی خط است. می پرسیم از انقلاب مشروطه چقدر می داند. می گوید: «از زمان شاه را می گویی» قبل تر از شاه. مكث می كند. می پرسیم از شخصیت های انقلاب مشروطه كسی به ذهن تان می رسد. می گوید: «نه.» خانم دیگری در یكی از خانه های شهر زابل گوشی را برمی دارد. می گوید: «والله من سواد درست و حسابی ندارم.» كمی فكر می كند و ادامه می دهد: «ولی فكر می كنم شیخ فضل الله نوری در زمان انقلاب مشروطه بوده است.» او نمی داند كه امسال صدمین سالگرد مشروطه بوده و در پاسخ به درخواست ما برای تعریف مشروطه تنها سكوت می كند. از شهر شوشتر در خوزستان خانمی با لهجه جنوبی جواب می دهد. می گوید: «الان از مشروطه چیزی به ذهنم نمی رسد. یعنی در موقعیتی نیستم كه بتوانم فكر كنم.» شاید بدموقع تماس گرفته ایم. در تبریز هم خانمی پشت گوشی است كه پاسخ بدهد. تبریز پس از استبداد صغیر اصلی ترین شخصیت ها را در به ثمر رسیدن مشروطه داشته است. می گوید: «نه، از مشروطه اطلاعی ندارم.» از او می خواهیم یكی از شخصیت های هوادار مشروطه در هنگام انقلاب مشروطه را برایمان بگوید. كمی فكر می كند اما حتی ستارخان و باقرخان هم به ذهنش نمی رسد. می گوید: «بچه هایم منزل نیستند، من هم نمی توانم كسی را از مشروطه برای شما بگویم.» سریع خداحافظی می كند. احتمالا از این پرسش غیرمنتظره كمی ترسیده است.
سارا در اصفهان زندگی می كند. اول مهر به كلاس سوم دبیرستان می رود اما حالا كه تابستان است بیكار شده. صبح ها تا ۱۲ ظهر می خوابد، بیدار می شود و كمی تلویزیون نگاه می كند. بعد از ناهار یا می خوابد یا سریال نگاه می كند. عصرها MP3 گوش می كند و شب شام می خورد و سریال نرگس را از تلویزیون می بیند و دوباره می خوابد. می پرسیم از انقلاب مشروطه چقدر اطلاع داری. با قاطعیت می گوید: «هیچی.» زمان شروع مشروطه را هم نمی داند: «زمان زاهدی نبوده» كمی فكر می كند: «آهان، احمدشاه، كوچك خان جنگلی هم به نظرم بوده. آقامحمدخان نوری.» می پرسیم از مشروطه در مدرسه و در درس تاریخ چیزی نخوانده ای. رشته اش تجربی است، می گوید: «تاریخ نداریم. انسانی ها دارند ولی ما نداریم. توی سوم راهنمایی یك چیزهایی خوانده ام.» می پرسیم ستارخان و باقرخان را كه می شناسی «آره، آره.» غیر از اینها كسی به ذهنت نمی رسد «نه.» می دانستی امسال صدمین سالگرد مشروطه است «آره شنیده ام.» از كجا شنیده ای «از تلویزیون.» می پرسیم كه می دانی انقلاب مشروطه در زمان كدام شاه بوده. می گوید: «ناصرالدین شاه به نظرم. نه، اجازه بدهید، احمدشاه قبل از ناصرالدین شاه بوده یا بعدش نه، زمان همان ناصرالدین شاه بوده.»
در مدارس ما چه می آموزند
در تهران خیابانی به نام مشروطه وجود ندارد. تلویزیون هم خیلی كم به مشروطه پرداخته است یا اگر هم كاری كرده به خصوص امسال كه صدمین سالگرد مشروطه است جهت دار و با نگاهی ویژه به مشروطه اشاره كرده است. شاید اگر مردم از فضل الله نوری به عنوان یك شخصیت مشروطه خواه نام می برند، تحت تاثیر تبلیغات تلویزیونی و بزرگراهی باشد كه در تهران به نام او است. كمتر كسی از مردم می داند كه فضل الله نوری پس از فتح تهران توسط مشروطه طلبان اعدام شد.
در كتاب های درسی هم به طور دقیق به این حادثه پرداخته نشده است. درس تاریخ مدارس می تواند یكی از مهم ترین وسایل ترویج و تفهیم مشروطه به بچه هایی كه صاحبان اصلی كشورند باشد. در بخش تاریخ كتاب تعلیمات اجتماعی سال پنجم دبستان به مشروطه پرداخته شده است اما در سه صفحه. سهم مشروطه از تاریخ سال سوم راهنمایی مدارس نیز هفت صفحه است. در تاریخ دبستان آمده است: «یكی از رویدادهای مهم دوره قاجاریه انقلاب مشروطیت است. در این دوره مردم به رهبری روحانیون آگاه به مبارزه با استبداد شاه برخاستند. آنها می خواستند حكومت مشروطه را جانشین حكومت استبدادی كنند.» اما در این كتاب مشروطه به طور مشخص تعریف نشده است. تنها شخصیت هایی كه در تاریخ دبستان از آنها نام برده می شود آیت الله طباطبایی، آیت الله بهبهانی، آیت الله فضل الله نوری، ستارخان و باقرخان است. نه اثری از جهانگیر صوراسرافیل و ملك المتكلمین است و نه خبری از سیدحسن تقی زاده و ملك الشعرای بهار و سردار اسعد بختیاری.
در تاریخ سال سوم راهنمایی فرصت بیشتری برای پرداختن به انقلاب مشروطه بوده است. در این كتاب در تعریف مشروطه آمده است: «مشروطه سلطنتی یعنی حكومتی كه در آن نمایندگان مردم مجلس بر چگونگی اداره كشور و اقدامات شاه نظارت داشته باشند.» باز هم اثری غیر از همان پنج شخصیتی كه در تاریخ دبستان آمده بودند، نیست. بچه های سال سوم راهنمایی در كتاب تاریخ خود می خوانند: «نیروهای فاتح تهران همچنین دادگاهی تشكیل دادند و در آن مخالفان مشروطیت را محاكمه كردند. آیت الله شیخ فضل الله نوری از جمله كسانی بود كه با محاكمه ساختگی به شهادت رسید. او در ابتدا حامی مشروطیت بود، اما پس از مدتی با مشاهده انحراف مشروطیت از مسیر اسلام به مخالفت با آن برخاست. وی معتقد بود كه افرادی رهبری انقلاب مشروطیت را به دست گرفته اند كه اعتقادی به قوانین دینی ندارند و می خواهند مجلس ایران را به تقلید از مجلس های اروپا اداره كنند. به هر حال اعدام او از اقدامات ناپسند فاتحان تهران به شمار می آید. به ویژه آنكه بعدها روشن شد كه نظرات این شهید بزرگوار درست بوده است.» در این قسمت دانش آموزان متحیر می مانند كه پس از به ثمر نشستن انقلاب چطور فضل الله نوری مشروطه خواه توسط خود مشروطه طلبان اعدام شده است.
مشروطه یعنی این دیوار
در ضلع شرقی میدان بهارستان تهران بزرگترین نماد انقلاب مشروطه ایران ثابت و استوار ایستاده است. عابران به راحتی می توانند روی پیاده روهای مجلس شورای ملی قدم بزنند و نمای بیرونی مجلس را نگاه كنند یا حتی دیوار های آن را لمس كنند. آن سوی خیابان موتورها و ماشین ها و عابران عجول از هم سبقت می گیرند تا به كارهای روزمره شان برسند و این سوی خیابان عابران خونسرد از جلوی مسجد سپهسالار می گذرند، به كتابخانه مجلس و بعد به مجلس شورای ملی می رسند و دست آخر می توانند جلوی ساختمان جدید مجلس شورای اسلامی مقصد بعدی را مشخص كنند. احمد فولادی با لباس نظامی یكی از چند نگهبان ساختمان مجلس شورای ملی است. از كنار در مجلس می گذرد. می توانید مشروطه را برای ما تعریف كنید «نه.» از شخصیت های انقلاب مشروطه چه كسانی را به خاطر دارید «نمی دانم.» می دانید انقلاب مشروطه در چه سالی اتفاق افتاده است «نه، اصلا خبر ندارم.» می دانید امسال صدمین سالگرد مشروطه است «نه.» هادی كارتش را درمی آورد و می گوید: «من خودم خبرنگار هستم، منتها عكاسم.» قد بلندی دارد و موهایش هم بسیار بلند است. كلاه و عینك آفتابی زده و شلوار جین پوشیده. سیگاری به دست راست و فندك به دست چپ. دست چپ را تكیه می دهد به دیوار مجلس شورای ملی و می گوید: «از مشروطه زیاد اطلاع ندارم. نوری زمان مشروطه بود، آره درست گفتم» نمی داند انقلاب در چه سالی رخ داده و نمی داند كه امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است. دیگری مردی میانسال است با موهای جوگندمی و سبیل. آرام از كنار مجلس می گذرد و به ساختمان آن نگاه می كند. می گوید: «من سوادم پایین است، تا پنجم دبستان خوانده ام. اطلاعی از مشروطه ندارم.» او از رادیو و تلویزیون هم نشنیده است كه امسال صدمین سالگرد مشروطه است: «آنقدر كار سرمان ریخته و گرفتاری داریم كه اینها را نمی شنویم.» و پیرمردی با موهای كاملا سفید و سبیل سفید و خندان. از شخصیت های انقلاب مشروطه ستارخان و باقرخان را به خاطر دارد: «نوه ستارخان در دبیرستان همكلاس من بود.» می خواهد یكی از ماجراهای خود را با نوه ستارخان تعریف كند. می پرسیم كه آیا می دانسته است امسال صدمین سالگرد انقلاب مشروطه است. می گوید: «نه. ولی باید همین سال ها باشد.»
+ نوشته شده در Sat 5 Aug 2006ساعت توسط دانیال |

به بهانه یکصد ساله شدن مشروطه
راستی چرا بعد از صد سال هنوز خواسته های مشروطه خواهان بر آورده نشده؟؟؟!!!!
.
..
...
محمد قوچانی(سردبیر روزنامه شرق)
211083.jpg
برگزاری همایش «ایران، یكصد سال پس از مشروطیت: تجارب گذشته، چشم انداز آینده» نخستین اقدام جمعی اصلاح طلبان پس از شكست در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ است كه در نوع خود منحصر به فرد به حساب می آید. منحصر به فرد از آن رو كه برای اولین بار اصلاح طلبان نه برای شركت در انتخابات و تهیه فهرست انتخاباتی بلكه برای تامل و تدبر در موضوعی فكری و تاریخی بدون گرایش های جناحی و فراكسیونی گردهم می آیند. در عین حال این همایش منحصر به فرد است از آن رو كه برگزار كنندگان همایش، نهاد های غیر دولتی و غیر حكومتی ازجمله مطبوعات، احزاب و نهاد های مدنی هستند و این در دوره ای كه دستیابی اصلاح طلبان به قدرت اندك و ناچیز است تجربه ای نو به حساب می آید. مایل هستم درباره این وجوه تمایز همایش اخیر نسبت به همایش های دیگر بیشتر توضیح دهم:
اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ تجربه ای تلخ از تفرقه را تجربه كردند. ارزیابی سیاسی آن تجربه كاری تكراری است اما در یك ارزیابی كلان تر باید علل و ریشه های عدم توافق جناح های مختلف اصلاح طلب را بررسی كرد و بدون آنكه انتظار داشته باشیم در كوتاه مدت به دستاورد هایی چون ائتلاف انتخاباتی برسیم موانع شكل گیری ائتلاف فكری را ریشه یابی كنیم و دریابیم كه چرا هنوز امكان اتحاد سیاسی وجود ندارد و اصلاح طلبان همزمان به تشكیل جبهه های مختلف و گاه متفاوت سرگرم هستند. بدیهی است كه نمی توان از تجمعاتی مانند همایش اخیر انتظار داشت به این پرسش پاسخی كامل دهند و به اصطلاح نسخه اصلاحات را صبح روز شانزدهم مرداد ماه در دست داشته باشیم. اما تاكید می كنم كه این همایش می تواند گامی در فهم گسست های تاریخی ایران مدرن باشد. در واقع فرض ما بر این نكته استوار است كه بحران اصلاح طلبی همان بحران مشروطه خواهی است چرا كه می توان شباهت های بسیاری میان خواسته ها و دستاوردهای دو نهضت یافت. مطالبه قانون، عدالت، آزادی و توسعه در هر دو جنبش مشروطه خواهی و اصلاح طلبی مشترك بوده است به همین دلیل جان كلام همایش اخیر را باید در این پیش نویس فراخوان همایش جست. در فراخوان همایش گفته بودیم:
انقلاب مشروطیت ایران در مردادماه سال ۱۳۸۵ صد ساله می شود بدون آنكه به همه آرمان هایش رسیده باشد. در حقیقت تحقق آرمان هایی چون حاكمیت قانون، آزادیخواهی، عدالت طلبی و مردم سالاری در جامعه ایران هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد. همین ابهام این پرسش را میان نخبگان ایرانی مطرح می كند كه آیا یكصد سال پس از پیروزی انقلاب مشروطیت، تلاش های آزادیخواهانه و عدالت طلبانه ملت ایران به نتیجه رسیده است آیا با وجود یكصد سال سابقه نهاد پارلمان دغدغه برگزاری انتخاباتی آزاد و عادلانه و سالم از بین رفته است آیا با وجود یكصد سال سابقه آرمان عدالتخانه استقلال قوه قضائیه تحقق یافته است آیا با وجود یكصد سال سابقه فعالیت های حزبی، احزاب پایدار و نظام حزبی مناسب برای سیاست ورزی و «حكمرانی خوب» شكل گرفته است آیا با وجود نهضت تاریخی ملت ایران در یكصد سال قبل، مفهوم حاكمیت ملی و اینكه «حكومت ودیعه ای است الهی كه از سوی مردم به حاكمان تفویض می شود» مورد تردید قرار نمی گیرد آیا كشور در مسیر توسعه همه جانبه و پایدار قرار دارد و... برای بررسی پرسش های فوق جمعی از احزاب، نهادهای مدنی و مطبوعات غیردولتی بر آن شده اند كه از سر تجربه و تامل به یكصد سال تلاش آزادیخواهانه، عدالت طلبانه و توسعه خواه ایرانیان نگاهی فراتر از تاریخ نگاری روایی بیندازند و مجالی برای اندیشه در پرسش هایی كه نمونه آنها ذكر شد ایجاد كنند. برگزاركنندگان این همایش كه فراخوان اولیه خود را در دی ماه سال گذشته منتشر كرده اند، تصمیم دارند بدون تبلیغ و ترویج مرام و راهبرد سیاسی مشخصی در بازخوانی مبارزات یك قرنه ملت ایران، سهم خود را ادا كنند. همایش «ایران، یكصد سال پس از مشروطیت: تجارب گذشته، چشم انداز آینده» كه تلاشی است برای تامل در تاریخ ایران زمین در مردادماه ۱۳۸۵ در تهران برگزار خواهد شد و به تحلیل علل كامیابی و ناكامی تجربه های آزادیخواهی، استقلال طلبی و عدالت جویی معاصر ایرانیان از انقلاب مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت با انقلاب اسلامی و جنبش اصلاحی می پردازد. بنابراین این همایش بیش از آنكه در پی ارائه نسخه برای تغییر تاریخ باشد، كوشش خواهد كرد به طرح پرسش های بنیادین درباره علل كامیابی ها و ناكامی های یكصد سال تلاش زن و مرد ایرانی بپردازد و آن را فرا راه آینده قرار دهد.
بر اساس همین منشور هیات برگزاری همایش از آغاز فاقد هر گونه رنگ و بوی حزبی و جناحی بود. بدین معنا كه از میان كلیه گرایش های مشروطه خواهانه و اصلاح طلبانه در داخل كشور افرادی در همایش حضور یافته اند تا آن را «از هر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد سازد». جلسات در دو سطح هیات اجرایی و هیات علمی برگزار شد. در جلسات هیات علمی خطوط كلی همایش با حضور صاحب نظرانی از گرایش های مختلف تعیین شد كه مدیریت این جلسات با احمد بورقانی بود و در جلسات هیات اجرایی راه ها و روش های برگزاری همایش مورد توجه قرار گرفت كه مدیریت آن با مصطفی تاج زاده بود. گرچه در فراخوان اولیه از میان احزاب تنها نام حزب مشاركت و از میان مطبوعات تنها نام روزنامه شرق به چشم می خورد اما در ادامه راه گروه هایی مانند حزب اعتمادملی، حزب كارگزاران و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در جریان برگزاری همایش قرار گرفتند و از آن حمایت كردند. بر این احزاب باید گروه های مستقلی مانند روشنفكران دینی، روشنفكران ملی مذهبی و اقتصاددانان آزاد را نیز افزود. از میان مطبوعات به جز روزنامه های اعتماد ملی و كارگزاران، مدیران مجلات بخارا، مدرسه، گفتگو، نامه، آئین و... به مشاركت در همایش دعوت شدند و به همیاری پرداختند و ناشران مستقل و بزرگ كشور نیز در صف حامیان همایش قرار گرفتند. با یاری مركز دایره المعارف بزرگ اسلامی نیز محل برگزاری همایش تعیین شد. در جلسات هیات علمی مهم ترین محورهای مورد تاكید عبارت بودند از: ۱ كار این همایش صرفا مشروطه شناسی نیست بلكه ره یافتن به تحلیلی عمیق تر از مجادلات سیاسی از تاریخ دموكراسی در ایران است، ۲ به همین دلیل نباید تنها در سال ۱۲۸۵ یا چند سال قبل و بعد از آن محدود شد بلكه باید از تاریخ صدساله دموكراسی خواهی سخن گفت، ۳ دموكراسی خواهی محدود به مباحثه های سیاسی نیست بلكه ریشه های اقتصادی، اجتماعی و فكری اندیشه دموكراسی مهمتر از مجادله بر سر نهاد قدرت است. به پیشنهاد هیات مركزی برگزاری همایش و نظر مثبت حامیان فكری و معنوی آن مقرر شد كه برگزاركنندگان با شخصیت های بانفوذ جامعه به خصوص از میان اصلاح طلبان دیدارهایی انجام دهند. سیدمحمد خاتمی، اكبر هاشمی رفسنجانی، مهدی كروبی، میرحسین موسوی، سیدمحمد موسوی خوئینی ها، علی اكبر ولایتی و مصطفی معین افرادی بودند كه گروه هایی از برگزاركنندگان با آنان دیدار كردند.
211080.jpg
اولین دیدار با سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران صورت گرفت. در دفتر بنیاد باران و درحالی كه خاتمی ذهنی پر از دغدغه داشت. در دیدار نسبتا طولانی برگزاركنندگان با خاتمی او از بحران اصلاح طلبی در ایران سخن گفت. اینكه معنای اصلاح طلبی روشن نیست و اینكه ضروری است مانیفستی در توضیح معنای اصلاح طلبی تدوین شود. وی برگزاركنندگان همایش را از برپا كردن جنگ مشروطه خواهی و مشروعه خواهی برحذر داشت و با استقبال از برگزاری همایش این پرسش را طرح كرد كه آیا تركیب برگزاركنندگان همایش قصد انجام كاری مقطعی را دارند یا به دنبال تداوم این حركت هستند پاسخ ما روشن بود: فعلا به همین همایش بسنده می كنیم و اگر تجربه ای موفق بود می توانیم به تكرار آن فكر كنیم. دیدار دوم با اكبر هاشمی رفسنجانی صورت گرفت. در دفتر مجمع تشخیص مصلحت نظام. هاشمی رفسنجانی جلسه را با كنایه ای شیرین آغاز كرد: چه شده كه به مشروطه رضایت داده اید پرسشی كه زیر لبخند پرسشگرانه هاشمی نشان از میل او برای دانستن پاسخ واقعی این سئوال داشت. هاشمی رفسنجانی برخلاف خاتمی بیشتر مایل بود كه از همایش تصویری واضح بیابد و آنگاه درباره آن اظهارنظر كند و هنگامی كه عبارات آغاز همین گزارش را برای او بازگو كردیم خود نیز وارد گود تاریخ شد: از روزگاری سخن گفت كه در حوزه های علمیه درباره نهضت مشروطه با تردید سخن گفته می شد، روزگاری كه خاطره تلخ فرجام مشروطه هنوز در ذهن روحانیان باقی بود. هاشمی اما در تاریخ نگاری مشروطه خط روشنی را دنبال می كرد: شناسایی جریانی كه مرحوم شیخ فضل الله نوری نماینده آن بود. هاشمی این پرسش را طرح كرد كه چنین جریانی چگونه می توانست به حكمرانی برسد در حالی كه هنوز بسیاری از مسائل حكمرانی برایش تعریف نشده بود. هاشمی همچنین به سیر تحول نهاد شورای نگهبان در صد ساله اخیر توجه كرد و آن را از موضوعات قابل بحث و بررسی دانست. از زمانی كه فقها ناظر مجلس مشروطه بودند تا زمانی كه شورای نگهبان وارد قانون اساسی ایران شد. هاشمی معتقد بود كه كار همایش در بازكاوی همه این مفاهیم بسیار دشوار است و هر چه از صدساله گذشته به زمان حاضر نزدیك می شویم ارائه بحث ها دشوارتر خواهد شد. دیدار سوم با مهدی كروبی رئیس سابق مجلس انجام گرفت. كروبی به همان اندازه كه شنید،سخن گفت. دغدغه اصلی او پرهیز از یكجانبه نگری در تحلیل مشروطه بود. تلاش او برای نقد درون ساختاری اصلاح طلبی در تحلیل مشروطه خواهی نیز ادامه داشت به خصوص هنگامی كه به سال های پس از انقلاب اسلامی می رسید. كروبی روزهایی را به یاد می آورد كه حتی در نهادهای دموكراتیكی مانند مجلس رقیب تحمل نمی شد. دعوت كروبی دعوت به خویشتنداری و همه جانبه نگری بود. از دیدار چهارم خبری منتشر نكردیم. میرحسین موسوی خواسته بود كه خبر دیدار با او در جایی منتشر نشود و ما نیز چنین كردیم. اما همین اندازه بدانید كه دیدار در دفتر او در خیابان پاستور تهران صورت گرفت و تنها چهار نفر از برگزاركنندگان همایش با آخرین نخست وزیر ایران دیدار كردند و زیر ساعتی دو ساعت نشستند كه از ساعت هشت تا ده صبح هر سی دقیقه چندضربه می نواخت و برقی كه لحظه به لحظه ضعیف می شد و كتابخانه بزرگی كه دورتادور اتاق را گرفته بود. مهندس موسوی آرامشی شگرف داشت كه نشان می داد «خلوت گزیده» اش را به راحتی ترك نمی كند. موسوی نگاه ژرف كاوانه به تاریخ مشروطه را این گونه صورت بندی می كرد كه انقلاب اسلامی و انقلاب مشروطه در امتداد هم قرار دارند. در دیدار پنجم سیدمحمد موسوی خوئینی ها به این نكته پرداخت كه چرا همه نهضت های آزادیخواهانه تاریخ معاصر از نهضت مشروطه، نهضت ملی و انقلاب اسلامی وقتی به مرحله حساس و تعیین كننده ای می رسیدند گروهی سعی كردند كه این نهضت ها را به جریان مخالف دین نسبت دهند و متدینان را نسبت به اصل آن نهضت ها نگران كنند. موسوی خوئینی معتقد بود اصلاح طلبان باید برای نهادینه شدن دموكراسی به این نكته توجه كنند كه اصلاحات را در برابر مقدسات قرار ندهند. موسوی خوئینی ها در عین حال درباره نسبت حزب و روحانیت در تاریخ معاصر ایران توضیحاتی داد و این نظریه كه روحانیت باید فراتر از احزاب حركت كنند را رد كرد و گفت وقتی روحانیت وارد سیاست می شود باید رقابت و شكست را مانند پیروزی بپذیرد. در دیدار ششم علی اكبر ولایتی به برخی برگزاركنندگان توصیه كرد مبادا مشروطه خواهی را در برابر جمهوری خواهی قرار دهند. ولایتی كه خود دستی در تاریخ نگاری دارد جمهوری اسلامی را ادامه منطقی نظریه مشروطه مشروعه می خواند.و آخرین دیدار، دیدار هفتم با مصطفی معین صورت گرفت.دكتر معین گفت:شوری كه درباره مشروطه خواهی راه افتاده به نظر می رسد ناشی از تلاش شماست.امیدوارم این كار متوقف به این همایش نشود.
برگزاری همایش «ایران یكصد سال پس از مشروطیت: تجارب گذشته، چشم انداز آینده» صورتی دیگر از اصلاح طلبی را نیز به تصویر خواهد كشید: درگذشته فرض بر آن بود كه اصلاح طلبان جریانی حكومتی هستند كه از امكانات عمومی برای برآوردن منویات سیاسی خود استفاده می كنند. این گمانه قطعا درباره همایش اخیر درست و كلیه امكانات همایش غیردولتی است شاید به این ترتیب یكی از اهداف اصلاح طلبان یعنی استقلال احزاب از دولت و دولت ساخته نبودن احزاب محقق شود همایش در روزهای شنبه و یكشنبه آینده میزبان ده ها سخنران و نیز دو سخنران برجسته از میان مقامات سابق سیاسی خواهد بود. سیدمحمد خاتمی همایش را افتتاح خواهد كرد و مهدی كروبی به آن خاتمه می دهد. ویژه نامه ای كه در دست دارید در برگیرنده منتخب تلخیص شده مقالات ارائه شده و معرفی برنامه های جانبی همایش است. همایشی كه می خواهد ثابت كند مشروطه خواهی همان اصلاح طلبی است.
+ نوشته شده در Sat 5 Aug 2006ساعت توسط دانیال |

 
پاسخی به رنجنامه
210948.jpg
دفتر حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، در نامه ا ی خطاب به طلبه های حوزه های علمیه سراسر كشور به بیان مطالبی تحت عنوان «درد دل ها با آنان» پرداخت. به گزارش ایسنا، دفتر هاشمی رفسنجانی در این نامه كه به امضای محسن هاشمی رسیده است به برخی از سئوالات درباره ولایت فقیه، شورای رهبری، شایعات مربوط به مسائل اقتصادی، برابری حقوق زن و مرد و مركز تحقیقات استراتژیك پاسخ داده است. متن كامل این نامه به این شرح است:

مدتی است كه شنیده می شود برخی از طلبه های جوان حوزه های علمیه در مورد برخی از سخنان و عملكردهای آیت الله هاشمی گله دارند و اخیرا نیز گلایه های آنان تحت عنوان «رنجنامه» در یكی از هفته نامه های تازه تاسیس شهرستانی منتشر شد. بر آن شدیم تا مثل دو سه سال پیش كه با دانشجویان سخنی از سر صمیمیت گفتیم و نوشتیم، با اینان نیز درد دل كنیم. فرزندان جوان حوزه های علمیه و برادران عزیز طلبه سئوالات شما را در آن نشریه دیدیم و خواندیم و متاسف شدیم. نه از این جهت كه چرا سئوال می كنید، بلكه از این جهت كه گلایه كرده اید چرا به سئوالات پاسخ نمی دهند. در صورتی كه خود آیت الله هاشمی رفسنجانی چندی پیش در دیدار با جمعی از وعاظ و طلبه های حوزه های علمیه، از نبود نقادی های كارساز در حوزه ها گلایه كرد و گفت: «متاسفانه بعد از انقلاب گروهی با ایجاد فضای بسته در حوزه ها، جرٲت نقد و ابراز نظر را از طلبه ها گرفته اند.» بعید است بدین زودی فراموش كرده باشید كه چندی پیش در زیرزمین مدرسه فیضیه یك جلسه بسیار باز همراه با پرسش و پاسخ های بسیار داشتید. اتفاقا در آن جلسه درباره خیلی از شبهاتی كه در این به اصطلاح رنجنامه آمده، پاسخ داده بود. متاسفانه گویا بعضی ها تصمیم گرفته اند اصلا جواب های ایشان، دفتر ایشان و دیگران را نشنوند و فقط بپرسند. تاسف بیشتر از این رنجنامه توضیحاتی بود كه در حواشی سئوالات مطرح شده بود:
الف ولایت فقیه: جای تاسف است كه از این كلام امامره برآشفته شده اید كه ایشان مشروعیت را به مردم می دادند و برای توجیه این برآشفتگی، به سخنان آن پیر روشن ضمیر استناد كرده اید. به گواه تاریخ آیت الله هاشمی رفسنجانی از سال ۱۳۳۲ با امام را حلره همراه بود. خود ایشان در این باره می گوید: در نخستین سال های اقامت در قم، تقدیر این گونه برایم رقم خورد كه در همسایگی ایشان باشم و علاوه بر كسب فیض از محضر ایشان در درس و جلسات، در مسیر از منزل تا كلاس و بالعكس نیز شرف همراهی با ایشان را داشته باشم و بسیاری از تفكرات زندگی من ملهم از گفتار و رفتار ایشان است. من به چشم خود می دیدم كه ایشان برخلاف برخی از آقایان، در بیرونی قالی فرش می كنند و از همانجا فهمیدم كه نباید در برخورد با مردم ریاكار بود. بعدها كه مبارزات شروع شد، بارها از ایشان شنیدم كه فقط باید به مردم اتكا كرد و حتی چندین بار كه برخی افراد خواهان ترور بودند، ایشان موكدا بر مردم تاكید می كردند. پس گفتن این جمله كه «هاشمی رفسنجانی از گفتار و كردار امامره بی اطلاع هستند و یا از آن دوری می كنند» در روزگار ما كه اطلاع رسانی به همه جا رسیده، طنزی متناقض است كه «آفتاب آمد دلیل آفتاب» شاید در فضایی كه هستید، نتوانستید اندیشه های هاشمی رفسنجانی را تحلیل كنید، ولی دسترسی به آثار امامره آن قدر مشكل نبود كه تورقی نفرمایید. واقعا تا به حال آثار امام را ندیده اید و نخوانده اید كه چقدر به مردم تكیه دارند جهت مزید اطلاع، مواردی از سخنان امامره را با هم مرور می كنیم.
۱ شما هم مسیر همین ملت را طی كنید و با ملت باشید، حساب خودتان را از ملت جدا نكنید... باید دنبال ملت باشید. باید هوادار ملت باشید. صحیفه امام، جلد ۱۰، صص ۵۸ و ۵۹
۲ خیال نكنند كه این ملت نمی فهمد چیزی. نخیر، ملت بهتر از ماها می فهمد. صحیفه امام، جلد ۱۰، ص ۳۲۲ آیت الله هاشمی رفسنجانی بارها گفته اند كه نباید برای ولی فقیه شخصیتی متافیزیكی متصور شد و بر این حرف خرده گرفته اید، اما به این سخنان امام بزرگوارره توجه كنید:
۱ اسلام دین قانون است. پیغمبر هم خلاف قانون نمی توانست بكند... خدا به پیغمبر می گوید كه اگر یك حرف خلافی بزنی، رگ و تینت گردنت اشاره به آیات ۴۴ تا ۴۶ سوره الحاقه را قطع می كنیم. حكم قانون است. غیر از قانون الهی كسی حكومت ندارد. برای هیچ كس حكومت نیست، نه فقیه و نه غیر فقیه، همه تحت قانون عمل می كنند. صحیفه امام، جلد ۱۰، ص ۳۵۳
۲ ولایت فقیه اثر مترقی بار است... یك نفر آدم كه همه جهات اخلاقیش، دیانتش و ملی بودنش و علم و عملش ثابت است پیش ملت و خود ملت این را تعیین می كنند. صحیفه امام، جلد ۱۰، صص ۵۲۶ ۵۲۵
۳ وقتی چند تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۶۴ در تعریف و تمجیدهای خویش از امام ره، ولایت فقیه را با ولایت پیغمبر ص و امامان معصوم برابر می دانستند، امام در پیامی درباره حدود اختیارات ولایت فقیه گفتند: «با تشكر وافر از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی، چون گفتار آقایان پخش می شود و ممكن است سوءتفاهمی بین مردم حاصل شود، لازم است عرض كنم آیات و روایاتی وارد شده است كه مخصوص به معصومین علیهم السلام است، و فقها و علمای بزرگ اسلامی هم در آنها شركت ندارند، تا چه رسد به مثل اینجانب. هر چند فقهای جامع الشرایط از طرف معصومین، نیابت در تمام امور شرعی و سیاسی و اجتماعی دارند و تولی امور در غیبت كبرا موكول به آنان است، لكن این امر غیرولایت كبرا است كه مخصوص به معصوم است. تقاضای اینجانب آن است كه در صحبت هایی كه می شود و پخش می گردد ابهامی نباشد، و مرزها از هم جدا باشد.» صحیفه امام، جلد ۱۹، ص ۴۰۳
ب شورای رهبری: اولا آنچه را كه آیت الله هاشمی رفسنجانی از مدت ها پیش و برای اولین بار در جمع علما، فضلا و طلاب حوزه علمیه مشهد و بعدها در حوزه علمیه قم مطرح كرد، شورای فتوا بود و نه شورای رهبری. ثانیا چون این موضوع را به شكل وارونه و از طریق رنجنامه در نشریات منتشر كردید، باید توضیح داد تا شبهه هایی كه در اذهان شما ایجاد شده، فراگیرتر نشود: از كجا چنین برداشت اشتباهی برای شما ایجاد شده كه تاكید بر شورای رهبری، در جهت تضعیف رهبری است كاش یك بار از سر تامل مصاحبه مفصل ایشان با روزنامه كیهان را می خواندید كه در آنجا روند مباحث رهبری فردی و شورایی در مجلس خبرگان رهبری توضیح داده شده كه در جلسات خبرگان، آن هم در روزگاری كه جامعه در تب فقدان امام امت خویش می سوخت، آیت الله خامنه ای در مقابل كسانی كه بر رهبری فردی تاكید می كردند، از شورای رهبری حمایت كردند و خوب تر این است كه بدانید وقتی قرار بر این شد كه شورای رهبری متشكل از سه نفر باشد، آیت الله خامنه ای مصرانه از حضور در شورا خودداری می كردند و در همان جلسه وقتی گروهی شورای متشكل از پنج نفر یعنی آیت الله مشكینی، آیت الله موسوی اردبیلی، آیت الله خامنه ای، مرحوم حاج احمدآقا و آیت الله هاشمی رفسنجانی را مطرح كردند، آقای هاشمی هم عدم موافقت خویش را اعلام كردند. در رای گیری، ابتدا رهبری فردی رای آورد و پس از آن آیت الله خامنه ای انتخاب شدند. غیر از این، امام راحل كه رهبری بی بدیل در همه اعصار اسلامی بعد از غیبت هستند، نه تنها مانند شما از این لفظ برآشفته نمی شدند، بلكه در هر پیامی كه به خبرگان می دادند، عبارت «رهبر یا شورای رهبری» را یكجا به كار می بردند. صحیفه امام، جلد ۱۸، صفحات ۶ ،۳ و ۱۹ اصولا خبرگان اول بودند كه شورای رهبری را در قانون اساسی گنجاندند و علما و مراجع قم و نیز شخص امام آن را تایید كردند. گرچه امام راحل در اواخر عمرشان فرموده اند كه رهبری فردی را بر شورا ترجیح می دهم.
ج شایعات مربوط به مسائل اقتصادی: سابقه اوج این تهمت ها به دو سال اول پیروزی انقلاب برمی گردد. گروهك های ضدانقلاب كه آقای هاشمی رفسنجانی را سد راه خودشان می دیدند، متوسل به این تهمت شدند و به هریك از افراد موثر خط امام تهمت هایی زدند و برای آقای هاشمی این تهمت را انتخاب كردند. اوایل پیروزی انقلاب كه آقای هاشمی رفسنجانی به تبریز رفته بود، در دانشگاه پلاكاردهایی با مضامین «هاشمی با فلان مقدار سرمایه آمده» نصب كرده بودند. ریشه این تفكر به سال ها قبل از انقلاب برمی گردد كه كمك هایی به مبارزین انقلاب، از طریق ایشان تقسیم می شد و پس از مشخص شدن انحراف منافقین، كمك ها را قطع كرد و آنها كه شروع به شایعه پراكنی كردند، آنقدر موفق شدند كه نیروهای متدین هم به رغم پاسخ های مكرر و حتی اعلام رسمی رئیس قوه قضائیه وقت، آیت الله یزدی، همچنان آن حرف ها را می زنند. خود آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره زندگی خانوادگی و فرزندان می گوید: «پدر من در روستایی كه زندگی می كردیم، كشاورز بود و زندگی نسبتا معمولی ای داشت. من همین رویه را حفظ كردم. هرچه هزینه من بیشتر می شد، كاسبی و كار می كردم كه بتوانم كفاف و عفاف داشته باشم. تفاوتی با بعضی از طلبه ها داشتم و آن اینكه، من با ریا، تظاهر و زهدفروشی ذاتا مخالف و متنفر هستم. آنچه را كه هستم، نشان می دهم.» بعضی ها را می شناسم كه آنچه را كه واقعیتشان هست، نشان نمی دهند. زهدفروشی را بد و گناه می دانم و آن را اسلامی نمی دانم. آنچه كه هستم، شفاف است. قبل از انقلاب این گونه نبود كه دستمان باز باشد، اواخر كه ممنوع المنبر شدم، كاسبی می كردم و در كار زمین و ساختمان بودم و با درآمدی كه كسب می كردم، وضع بهتری داشتم. ولی زندگی من همان بود. تغییری در زندگی ندادم. امروز بعد از اینكه ۲۷ سال از انقلاب اسلامی گذشته و سه دوره رئیس مجلس و دو دوره رئیس جمهور بودم، برخی به غلط تصور می كنند، دست من در همه كشور باز است، ولی زندگی شخصی و خانوادگی من در همان سطحی است كه از قم شروع كردم و می خواستم داشته باشم. زمانی نتوانستم و زمانی هم كه توانستم، همان سطح را حفظ كردم. با اسراف و تبذیر به همان نسبت مخالف هستم و گناه می دانم كه با زهدفروشی و ریاكاری، نعمت های خداوند را در حد نیاز دارم و اهل ریاضت هم نیستم. البته باید بگویم قبل از انقلاب اسلامی و دوران مبارزات، مقداری زمین با قیمت متری یك یا دو تومان در بیرون شهر قم خریدم. اینها را كم كم خیابان بندی كردم و بعد گران تر شد و یك مقدار را فروختم و آن را آباد كردم. چند سال هم در زندان بودم و اینها یك مقدار مصرف شد. وقتی كه از زندان آزاد شدم، مقداری را مجانی به طلبه های نیازمند دادم. عده زیادی از طلبه ها از این زمین ها گرفتند. به هر فرزندم پنج قطعه دویست یا سیصد متری دادم كه برای خودشان استفاده كنند. بچه ها هم كم كم فروختند و هزینه زندگی و ساخت منزل كردند. ولی سطح معاش را نگه داشتیم. شاید درباره زهدفروشی كه گفتم، مصداق بخواهید، ولی نمی خواهم روی افراد حرف بزنم. سطح زندگی امثال ما تقریبا مثل هم بود. دوستانی كه با هم مبارزه می كردیم، خانه ها، رفت و آمدها، لباس و هرچه داشتیم، شبیه هم بود. زهدفروش به آنهایی می گویم كه امكانات دارند و مخفی می كنند و خودشان می توانند در سطح متوسط حضور داشته باشند و از لحاظ تظاهر اینها را در سطح پایین نشان می دهند. من اینها را قبول ندارم و می گویم اینها زهدفروشی است. به قصد اینكه خودشان را به گونه دیگری نشان بدهند، امكانات خود را به قول شما پنهان می كنند. حالا بعضی ها ندارند و اگر نداشته باشند، دیگر زهدفروشی نیست و بعضی ها نمی خواهند داشته باشند كه آن زهد است و نه زهدفروشی. به هر حال زندگی شخصی مرا آنهایی كه می بینند، می دانند و آن روز كه انقلاب شد، در خانه ا ی در دزاشیب بودم كه حدود هشتصد متر بود. الان در یك خانه اجاره ای زندگی می كنم كه خیلی كمتر از آن است. امكانات همان هایی است كه آن موقع بود. آن موقع به خاطر اینكه ۵ بچه داشتیم و من هم معمولا در زندان بودم، خدمتكار داشتیم. الان همسرم كارهای خانگی را خودش انجام می دهد. البته من هم می پسندم كه این گونه باشد. اینها از تنگدستی نیست. خیلی از خانم ها با شرایط زندگی خوب هم چنین كارهایی می كنند. فكر می كنم شیوه اسلامی این است. طبق قانون اساسی، رئیس جمهور وقتی شروع به كار می كند و وقتی دوره اش به اتمام می رسد، باید لیست دارایی های خود، فرزندان و همسرش را به قوه قضائیه بدهد. من همین كار را در هر دو دوره كردم. آیت الله یزدی آخرین بار بررسی كردند و دیدند كم شده است. رسما هم اعلان كردند. در مورد فرزندانم هم بگویم كه هیچ یك از بچه های ما كار اقتصادی به آن معنا، جز ادامه كشاورزی ندارند. همان كشاورزی ای كه ما در قم و رفسنجان داشتیم و با زمین ها كار می كنند. بخشی از زندگی را از آنجا و بخشی را هم از حقوق خودشان اداره می كنند. فائزه كه مدتی نماینده مردم تهران در مجلس بود، مدت ها مسئول ورزش بانوان كشور بود و نباید با ورزش كردن بانوان مخالف باشید. فاطمه هم سال ها مسئول بنیاد رسیدگی به امور بیماری های خاص است و هیچكدام حقوقی نمی گرفتند و نمی گیرند. تمام وقت كار می كنند. یاسر در مركز تحقیقات استراتژیك به من كمك می كند. مهدی در جوانی با جهاد كار می كرد و برایش جاذبه داشت. مدتی در سازمان بهینه سازی مصرف سوخت بود و در حال حاضر مسئول دفتر من در هیات امنای دانشگاه آزاد اسلامی است. او قبلا كار بسیار مهمی را شروع كرده بود كه جزء افتخارات ایشان می دانم. تكنولوژی این سكوهایی را كه می بینید در دریا نصب می شود، دیگران اصلا قبول نداشتند كه این كار را می توان كرد. الآن سكوهای هفت هزار تنی می سازند. تكنولوژی لوله زیر دریا را او آورد. محسن هم در زمان دفاع مقدس به دلیل نیاز كشور مقطع دكترای خود را در كانادا نیمه كاره رها كرد و در صنایع موشكی سپاه مشغول به كار شد و اكنون مدیرعامل مترو است. پسران من همه به جبهه رفتند. همین مهدی مجروح شیمیایی است و یاسر مدت ها در جبهه چومان مصطفی در خط مقدم بود. قبلا هم گفتم كسانی كه می خواهند بیشتر تحقیق كنند، می توانند پرونده هایشان را از فرماندهان لشكر ۲۷ محمد رسول اللهص و لشكر ۱۰ سیدالشهدا بپرسند. شایعه می كنند كه مثلا در كیش یا فلان جا، فلان برج متعلق به ماست و یا شما ادعا كرده اید خانواده هاشمی در مجموعه صنایع خودروسازی، بانك پارسیان، بنیاد مولی الموحدین، شركت خودروسازی دوو و ... نفوذ دارند و در پشت این قضایا هستند. حتی می گویند بر مناطق آزاد سیطره دارند. بنده ضمن تكذیب چنین شایعاتی كه ریشه آن را عوامل ضدانقلاب و منافقین می دانم، همان گونه كه یك بار در جمع طلاب عزیز در شهر مقدس قم اعلام كردم، برای چندمین بار اعلام می كنم هر كس مدركی برای اثبات این ادعاها و یا هر جای دیگر دارد، ارائه كند، آن را به خود او خواهیم بخشید و برای خودش بردارد.» البته جان كلام را هاشمی رفسنجانی در مناسبتی اینگونه گفته بود كه «از شهید بهشتی پرسیدم: با این همه تهمت ها چه می كنی گفت: آسیاب به نوبت.» حالا كار به جایی رسیده كه در هفته نامه ای دیگر می نویسند: «هاشمی از منافقین حمایت می كرد» اگر این گونه پیش برود، پیش بینی دكتر بهشتی تكمیل می شود. البته در این تهمت ها و شایعات درباره آقای هاشمی رفسنجانی، مسئولان سازمان ها و یا مراكزی كه منسوب به هاشمی رفسنجانی نیستند، مقصرند.
چرا یك بار شركت هواپیمایی ماهان، بانك پارسیان، بنیاد مولی الموحدین، كرمان خودرو و... با مردم شفاف صحبت نمی كنند كه چیستند و سهامداران آنها كیستند اگرچه خیلی دیر شده، اما به مصداق مثل معروف «ماهی را هر وقت از آب بگیرید، تازه است» خوب است كه این موسسات مالی و تولیدی، ذره ای از نقدینگی خود را صرف شفاف سازی و نشان دادن وضعیت مالكیت خویش به مردم نمایند.
طلبه های عزیز بیایید خطاب شبنامه های خویش را عوض كنید. یك بار به سازمان بازرسی كل كشور و نهادها، سازمان ها و ارگان های مربوطه بنویسید كه چرا در بیان سرمایه های خاندان هاشمی كوتاهی می كنید شاید از این طریق آنان را قانع كنید كه یافته های خویش را در بارها بازرسی از سرمایه های هاشمی و خانواده ایشان حداقل برای یك بار هم كه شده بگویند مطمئنا عدم اعلام نتایج بازرسی های مكرر توسط این سازمان ها در ایجاد چنین ذهنیت های اشتباهی بی تاثیر نبوده است. طلبه های جوان و آینده سازان حوزه دین و فرهنگ: بگذارید صریح بگوییم كه در پیش و پس مسیر تفكرات شما، تارهایی از افراط و تفریط تنیده اند و می خواهند جریان معتدل جامعه را كه نماد و مصداق اتم آن «آیت الله هاشمی رفسنجانی» است، مشوه و بد جلوه دهند. به این تناقض آشكار توجه كنید تا متوجه عمق توطئه شیطنت آمیز خط افراط و تفریط شوید.
۱ مخالفان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می گویند: هاشمی رفسنجانی نمی گذاشت جنگ تمام شود تا این همه خسارات مادی و معنوی به كشور وارد نشود.
۲ مخالفان پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می گویند هاشمی رفسنجانی بود كه جنگ را تمام كرد و در باغ شهادت را به روی مشتاقان بی شمار بست.
ح برابری حقوق زن و مرد: به تلخی های انتخابات نهم ریاست جمهوری اشاره كردید و گفتید ارزش ها و آرمان های نظام اسلامی به حراج رفت. اتفاقا در این زمینه «جانا سخن از زبان ما می گویید» چه كسانی بر ارزش های انقلاب اسلامی در مصاحبه های زنده تلویزیونی چوب حراج می زدند چه كسانی برای تبلیغات نداشته های خویش مجبور بودند به تخریب ۱۶ سال عملكرد نظام اسلامی بپردازند آن را بهانه كردید و تفاوت دیه زن و مرد را پیش كشیدید و گفتید: «چرا هاشمی رفسنجانی گفت باید قانون مدنی كه ده ها سال پیش نوشته شده، بررسی و اصلاح شود» جای تعجب است كه شما تفاوت قانون شرعی و مدنی را نمی دانید. قانون مدنی ایران سال ها پیش از انقلاب اسلامی نوشته شده و هنوز به آن استناد می شود. جهت اطلاع شما بگوییم كه رهبری معظم انقلاب هم یك بار دستور بررسی ریشه ای این قانون را صادر كردند. آنچه در آن مصاحبه از ایشان پرسیدند و ایشان جواب دادند، حقوق زنان در جامعه اسلامی بود و نه برابری دیه زن و مرد. حتی سخنی از سب نبی نبود. كدام مسلمان می تواند سب نبی را ببخشد مگر می توان با احكام مسلم اسلامی برخوردهای روزمره داشت طلبه های عزیز كمی حوصله به خرج دهید تا نگاه اسلام و انقلاب اسلامی به زنان را از زاویه قرآن، قانون اساسی و امام خمینیره بررسی كنیم. آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره جایگاه زن در اسلام در یكی از مصاحبه ها گفت: «اگر بخواهیم درباره تساوی زن و مرد به مطالب كسانی كه تفسیر قرآن را به عهده گرفتند و توضیحاتی كه در روایات نقل شده، بپردازیم، فكر می كنم، باید در قرآن به تساوی زن و مرد از ابعاد مورد نظر بحث های اجتماعی و كلامی بپردازیم و قبول كنیم كه هر دو، انسان كامل و دارای حقوق مساوی هستند و در برخی احكام ویژه به خاطر شرایط اجتماعی كه در خانواده و جامعه هست و ناظر به امكاناتی است كه در وجودشان برای پذیرش تكلیف و انجام وظیفه هست، تفاوت هایی دیده می شود. قرآن وقتی به تاریخ هم نگاه می كند، انسانهایی را به عنوان قله های فضیلت مطرح می كند. اكثر آنها از طبقه مردان هستند، ولی از طبقه زنان هم مثل حضرت مریم، همسر فرعون و شخصیت های دیگر مطرح می شوند كه از لحاظ انسانی، قرب به خدا و فضایل انسانی موقعیت بسیار بالایی برایشان قائل است. فكر می كنم قرآن زن و مرد را دو بخش تكمیل كننده جامعه بشری تلقی می كند. ممكن است گاهی فكر كنیم كه نقش مرد در جامعه بیشتر است. در مجموع چنین برداشتی از قرآن می شود. در ابعادی به تربیت و رشد انسانها و بالاخره موقعیت مادری برمی گردد كه در آنجا هم نقش ویژه ای به زن می دهد. در قرآن هم متعادل عمل شده است. آیه «و لهن مثل الذی علیهن» سوره بقره، آیه ۲۲۸ تعبیر قابل توجهی است. اگر این مفهوم را به عنوان یك اصل قطعی و مسلم بگیریم، آن وقت باید بگوییم احكامی كه در اسلام هست، باید از این نوع و بین آنها توازن باشد. یعنی به اندازه آنچه كه انسان احساس می كند برای مردها امتیاز قائل شده، در مقابل برای خانم ها هم امتیاز قائل شد. اگر بتوانیم استثنایی در این جمله پیدا بكنیم آن وقت باید جمله و این آیه را تخصیص كنیم. البته آیه در دنباله خود تخصیص را دارد: «و للرجال علیهن درجه» یعنی ضمن اینكه اینها حقوق مساوی دارند، در یك سری مسائل، موقعیت مردها، روشنتر و فائق به نظر می آید. باید جایی هم باشد كه نقش بانوان فائق به نظر بیاید، والا این جمله، جمله قبلی را نفی می كند. در قرآن می توانیم واقعا مفهوم عدالت و اعتدال را بفهمیم، نه از آن بعدی كه بخواهیم در همه چیزها یكی باشند. این تساوی در هیچ بخشی از اجتماع نیست. در بخش های مختلف مردها هم این تساوی نیست. تفاوت هایی به وجود می آید. تردیدی نیست كه از بعضی جهات جسمی و روانی، ساختار وجود زن و مرد تفاوت دارد. ولی این تفاوت می تواند برای هر طرف امتیازی باشد و براساس آن در تقسیم كار باید هر بخش در پذیرفتن مسئولیت ویژگی داشته باشد كه دارند. در مورد تفاوت زن و مرد از قدیم، فرهنگی میان بشر بوده و كم كم تلطیف شد. زمانی اصلا زن را انسان نمی دانستند، زمانی هم انسان ناقص می دانستند. بعدها كه شرایط بهتری هم پیش آمده، زن بودن افتخار نبود و مرد بودن افتخار بوده است. خیلی اشكالات در جامعه بود. اسلام توانسته مقداری این فرهنگ را اصلاح كند، ولی می بینیم حتی در محیط اسلامی این فرهنگ پاك نشده و رسوباتش همچنان وجود دارد. آیات دیگر هم نشان می دهد كه زن و مرد، هر چیزی كه دارند، مال خودشان است: «من عمل صالحا من ذكر و انثی». البته یك واقعیت تاریخی هم وجود دارد كه محدودیتهایی را به جامعه ما تحمیل می كند. یكی از آنها این است كه زنان جامعه سابقه نیرومند حضور در امور اجتماعی و مدیریتی را ندارند و باید مدتی به تدریج حضور عملی در كارها و مدیریت ها داشته باشند تا رسوبات ذهنی را پاك كنند و صلاحیت خودشان را ثابت نمایند. واقعیت دیگر این است كه مطالعه جامع روانشناسی و جامعه شناسی روی تفاوت های واقعی زنان و مردان به منظور شناخت صلاحیت و متناسب با كارها انجام نشده و باید این بررسی های عملی انجام شود.»مطمئنیم شما طلبه های منتقد، به قانون اساسی پایبند هستید. حال با هم به جایگاه زن در این قانون می پردازیم: بند ۱۴ اصل سوم قانون اساسی، یكی از وظایف دولت جمهوری اسلامی ایران را چنین مقرر می دارد: «تامین حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون. طبق این بند از اصل سوم قانون اساسی، تفاوتی بین زن و مرد در جهت تامین حقوق همه جانبه آنها وجود ندارد و دولت موظف است حقوق همه جانبه زنان را نیز همانند مردان تامین كند.»اصل ۲۰ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مقرر می دارد: «همه افراد ملت اعم از زن و مرد یكسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلامی برخوردارند.» براساس این اصل قانون اساسی نیز اولا زنان و مردان به طور یكسان در حمایت قانون قرار دارند و هیچ یك بر دیگری برتری ندارد. ثانیا زنان و مردان از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی البته با رعایت موازین اسلامی برخوردار هستند و در این زمینه ها نیز هیچ كدام برتری خاصی ندارند. اصل ۲۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران چنین مقرر می دارد: «دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید و امور زیر را انجام دهد: ۱ ایجاد زمینه های مساعد برای شخصیت زن و احیای حقوق مادی و معنوی او ۲ حمایت مادران، بالخصوص در دوران بارداری و حضانت فرزند و حمایت از كودكان بی سرپرست ۳ ایجاد دادگاه صالح برای حفظ كیان و بقای خانواده ۴ ایجاد بیمه خاص بیوگان و زنان سالخورده و بی سرپرست ۵ اعطای قیمومیت فرزندان به مادران شایسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولی شرعی.» طبق این اصل دولت اسلامی به معنی اعم آن یعنی حكومت و نظام اسلامی كه شامل همه قوای كشور است، موظف است در جهت تضمین حقوق زن در تمامی جهات با رعایت موازین اسلامی، پنج اقدام اساسی مندرج در اصل فوق را انجام دهد. و اما با هم مرور می كنیم كه نگاه امامره به زنان و تساوی حقوق مردان و زنان چگونه است:
۱ از نظر حقوق انسانی، تفاوتی بین زن و مرد نیست. زیرا هر دو انسانند و زن حق دخالت در سرنوشت خویش را همچون مرد دارد. صحیفه نور، جلد ۲، ص ۴۹
۲ در اسلام زن در همه شئون همان طور كه مرد در همه شئون دخالت دارد، دخالت می كند. صحیفه نور، جلد ۵، ص ۱۵۳
۳ در نظام اسلامی زن همان حقوقی را دارد كه مرد دارد... در تمام جهاتی كه مرد حق دارد، زن هم حق دارد. صحیفه نور، جلد ۴، صص ۳۳ و ۳۴
ه مركز تحقیقات استراتژیك: معلوم نیست آنچه باعث عصبانیت شما شده، عنوان و اسم مركز تحقیقات استراتژیك است یا افرادی كه در آن سمت و مسئولیت دارند اولا مركز تحقیقات عنوان عام محل تحقیق و پژوهش بسیاری از نهادها، ارگان ها، سازمان ها و وزارتخانه ها است و ریاست جمهوری و مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز از آن مستثنی نیستند و مجلس نیز جایی شبیه به این با نام «مركز پژوهش ها» دارد. مطمئنا خیلی خوب می دانید كه تصمیمات كلان كشور نیاز به كارهای كارشناسی دارد و مركز تحقیقات استراتژیك بازوی توانمند همفكری كمیسیون های مجمع است. درخصوص افرادش هم معلوم نشد به حضور چه كسانی اعتراض دارید. ریاست آنجا را نماینده ولی فقیه در عالی ترین شورای كشور، یعنی شورای عالی امنیت ملی برعهده دارد و معاونت های مختلف آنها را وزرای سابق دولت های پس از انقلاب اسلامی دارند. وجود افرادی چون آقای یونسی وزیر اطلاعات سابق در معاونت فقه و حقوق و آقایانی چون میرسلیم، علی محمد بشارتی و... چه منافاتی با اهداف انقلاب اسلامی دارد مسئولیت آقای خاتمی در آن مركز هم با مشورت مقام معظم رهبری بوده است. درخصوص مركز تحقیقات استراتژیك ریاست جمهوری هم دچار اشتباه شده اید. اولا عضویت بسیاری از افرادی كه نام بردید، كذب محض است و آنان هیچ گونه مسئولیتی در مركز ندارند. ثانیا افرادی كه نام بردید، در آن دوره خیلی افراطی تر از جریان های فعلی مخالف سیاست های دولت آیت الله هاشمی رفسنجانی بودند و ثالثا اگر بعضی ها در آنجا نبودند، در هر كجای دیگر حتی مثلا در كتابخانه ملی هم می توانستند جمع شوند. انتظار این بود كه اگر انتقادی دارید، به اقدامات و فعالیت های مركز تحقیقات باشد، نه اینكه چه افرادی در آنجا هستند. هرچند كه در ذكر اسامی نیز اشتباه كرده اید. درخصوص مجمع تشخیص مصلحت نظام، طلبه عزیز دیگری در یكی از نشریات مدعی شده: «چرا مجمع براساس تفویض رهبری معظم انقلاب برای نظارت بر حسن اجرای سیاست های كلی نظام جلو بی عدالتی ها را نگرفته است»برای این بخش، از روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام استعلام كردیم و نوشتند: «اگر مجمع بخواهد با اذن رهبری انحراف برنامه ها از سیاست های كلی و سند چشم انداز ۲۰ساله را كه در كمیسیون نظارت مجمع با آن برخورد كرده، در جامعه منعكس كند، متهم می شود كه چوب لای چرخ دولت گذاشته و اگر اعلام نكند، متهم به سكوت در قبال بی عدالتی ها می شود. سربسته بگوییم فعلا بنا به مصالحی قصد بازگو كردن برخی انحرافات را با اذن رهبری معظم انقلاب نداریم. شاید زمانی این كار انجام شود.» مجمع تشخیص براساس قانون اساسی سه مسئولیت عمده و مهم دارد:
۱ رفع اختلاف میان مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان كه تاكنون بن بست شكنی های زیادی در روند اجرایی كشور توسط مجمع از همین ناحیه شده است.
۲ مشورت به رهبری معظم انقلاب در مورد تدوین سیاست های كلی نظام كه این كار نیز تاكنون به خوبی در مجمع انجام شده و سیاست های كلی تدوین و جهت تایید نهایی تقدیم رهبری شده و ایشان نیز آنان را برای اجرا به سران سه قوه ابلاغ كرده اند كه نمونه اخیر آن ابلاغ سیاست های كلی اصل ۴۴ قانون اساسی است.
۳ رسیدگی به اموری كه توسط رهبری معظم انقلاب به عنوان معضل به مجمع ارجاع می شود و مجمع برای رفع آن موضوع تصمیم گیری می كند.
مجمع تاكنون برای رفع مشكلات دولت و تنگناهای قانونی آن گام های مؤثر و مفیدی برداشته و در مواقع حساس رفع مشكل كرده است. به عنوان نمونه قانون جلب سرمایه های خارجی فاینانس كه در دولت جدید به یك مشكل اساسی تبدیل شده بود، در مجمع تشخیص با نظرخواهی از خود دولت و به نفع برنامه های آن حل و فصل شد. پس اتهام عدم همكاری با دولت، دروغ بزرگی است كه نشٲت گرفته از افكار دشمنان نظام اسلامی است. البته راه نقادی و اعلام نقاط ضعف برای اصلاح امور و براساس حفظ مصالح و منافع نظام را نباید به حساب كارشكنی و عدم حمایت گذاشت.به هر حال آنچه در این مقال با شما در میان گذاشتیم، بخش كوتاهی از شرح مفصلی است كه با عنوان رنجنامه پخش گردید. اما همین رنجنامه شما فرصتی شد تا با بسیاری از طلبه ها و حوزوی های دیگر سخن گوییم. امیدواریم خداوند عاقبت همه ما را در دنیا و آخرت ختم به خیر گرداند.
+ نوشته شده در Wed 2 Aug 2006ساعت توسط دانیال |

گزارش تحليلى شرق از جغرافياى تاريخى شيعيان
محمد قوچانى
209703.jpg
خلاصه گزارش
1-رابطه شيعيان ايران و شيعيان لبنان يك رابطه تاريخى است كه حداقل ۴۰۰ سال سابقه دارد.
۲-شيعيان لبنان به دليل بى توجهى دولت اين كشور در وضعيت بى دولتى به سر مى برند و خود مجبور به داشتن نيروى نظامى و اجتماعى هستند.
۳-ديدگاه هاى علامه فضل الله به عنوان ايدئولوگ جنبش حزب الله و عملكرد اين گروه و نيز سنت علمايى مانند امام موسى صدر نشان مى دهد حزب الله يك گروه بنيادگرا نيست و در زمره نوگرايان جهان شيعه قرار مى گيرد.
۴-اتحاد ايران و لبنان اتحادى معطوف به حكومت يا حزبى خاص نيست،اتحادى تاريخى است.


نبرد جنبش حزب الله و ارتش اسرائيل درحالى از مرزهاى لبنان عبور كرده و به خاك جنوب لبنان كشيده شده كه عملاً دولت و ارتش لبنان از اين صحنه غايب است. بدين ترتيب اگرچه ورود اسرائيل به خاك لبنان تجاوزى آشكار و نقض حقوق بين الملل به حساب مى آيد، اما دولت و ارتش لبنان صريحاً خود را از اين منازعه كنار كشيده اند و همانند ناظرى مستقل و البته تا حدودى معترض و مظلوم به نبرد «حزب الله- اسرائيل» مى نگرند. گويى جنوب لبنان به رهبرى حزب الله دولتى مستقل از دولت بيروت به حساب مى آيد چنان كه اسرائيل نيز در حمله به پايتخت لبنان بيشتر مناطق شيعه نشين بيروت را در معرض بمب و موشك قرار مى دهد و در اعلاميه هايى كه بر سر مردم لبنان مى ريزد از آنها مى خواهد حساب خود را از حزب الله جدا كنند. در مقابل ايالات متحده آمريكا و دولت اسرائيل سعى بسيار دارند كه حزب الله لبنان را به دولت ايران پيوند زنند. ادعايى كه اگرچه در سطح كمك هاى نظامى از سوى مقامات دولت ايران تكذيب شده اما از نظر تاريخى و فكرى هرگز از سوى ايرانيان تكذيب نشده است: جنوب لبنان زادگاه جنبش شيعه است. سابقه تشيع در لبنان به صدر اسلام بازمى گردد:
«عثمان خليفه سوم ابوذر غفارى از ياران برجسته پيامبر اسلام(ص) را به شام فرستاد معاويه فرمانرواى آن سرزمين وى را تبعيد كرد و ابوذر به جبل عامل رفت و به پراكندن بذر تشيع در آن سرزمين همت گماشت.» (۵۹/۱)
در سال هاى اخير، پس از سرنگونى دولت صدام حسين در عراق (كه اكثريت جمعيت آن شيعه هستند) بسيارى از دانشمندان علوم سياسى از شكل گيرى هلالى شيعى در خاورميانه سخن گفتند كه از ايران آغاز مى شود و با عبور از عراق و سوريه به جنوب لبنان مى رسد. بدين معنا كه نه تنها در ايران تشيع به عنوان يك دولت و در لبنان به عنوان يك جنبش مسلح نفوذ و اقتدار دارند بلكه شيعيان در عراق و علويان در سوريه دولت را در اختيار دارند. هلال شيعى به اين معنا ريشه هاى عميق تاريخى دارد:
«پيش از پيدايش دولت فاطمى مردمان طبريه، قدس و بيشتر مردم عمان شيعه بوده اند. ناصر خسرو كه در سال ۴۳۸/۱۰۴۶ از صور عبور كرده مى گويد كه بيشتر مردمان اين شهر شيعه هستند. قفطى درباره شهر حلب در رويدادهاى سال ۴۲۰/ ۱۰۲۹ مى نويسد كه فقيهان اين شهر بر مذهب اماميه فتوى مى دهند. ابن كثير در بيان رويدادهاى سال ۵۷۰/ ۱۱۷۴ مى آورد: «هنگامى كه نورالدين زنگى مردم حلب را به جنگ با صلاح الدين ايوبى برمى انگيخت شيعيان آنجا با او شرط كردند كه بتوانند عبارت «حى على خيرالعمل» را به اذان برگردانند... در اواخر دهه هشتم سده ششم/ دوازدهم در دمشق شمار شيعيان از اهل سنت بيشتر بوده است.» (۶۱- ۶۰/۱)
شيعيان در تاريخ اسلام اقليتى بانفوذ به حساب مى آيند كه داراى يك دولت آرمانى و چند دولت تاريخى هستند. دولت آرمانى آنان حكومت امام على(ع) به مدت پنج سال و اندكى حكومت امام حسن(ع) است اما دولت هاى تاريخى شيعه عمرى طولانى تر داشته اند. دولت هاى آل بويه در ايران (كه از شمال ايران ظهور كردند و بغداد پايتخت دولت اهل سنت را تسخير كردند و بزرگترين امپراتورى شيعه را تشكيل دادند)، فاطميان در مصر و حمدانيان در سوريه مهمترين دولت هاى تاريخى شيعيان به حساب مى آيند و در حال حاضر نيز با وجود اكثريت داشتن شيعيان در كشورهايى مانند جمهورى آذربايجان و اميرنشين بحرين و نيز با وجود در اختيار گرفتن پست نخست وزيرى عراق از سوى شيعيان تنها دولت ايران را مى توان شيعى خواند.
اما رابطه ايران و لبنان از اين جهت رابطه اى تاريخى است كه آن را نمى توان به مناسبات حزب الله لبنان و جمهورى اسلامى ايران محدود كرد. اولين دولت ايرانى كه با شيعيان لبنان ارتباط برقرار كرد دولت سربداران بود. سربداران جنبشى بود كه پس از حمله مغول به ايران توانست در خراسان با دو بازوى روحانيت شيعه و سرداران ايرانى حكومتى مستقل تاسيس كند. با تاسيس اين حكومت اميران سربدار دريافتند كه گرچه براى به دست گرفتن قدرت شمشير لازم است اما براى اداره دولت شمشير كافى نيست و نياز به قانون وجود دارد. بر همين اساس «على مويد» آخرين امير سربدارى نامه اى به شهيد اول مشهورترين فقيه شيعه لبنان نوشت:
«به عرض آن جناب كه پيوسته قبله صاحب نظران است مى رسانيم كه شيعه خراسان كه خدا (آن را) در پناه خويش گيرد تشنه ديدار شمايند و فيض بردن از درياى فضل و دانشتان. بزرگان علمى اين ديار از بد روزگار پراكنده كشته و بيشتر و يا همه شان تار و مار شده اند و اميرالمومنين سلام الله عليه مى فرمايد شكست برداشتن دين مرگ دانشمندان است. ما در ميان خويش كسى را كه به فتوايش به لحاظ علمى بتوان اعتماد كرد يا مردم بتوانند عقايد درست را از وى فرا گيرند نمى يابيم و از خداى متعال مسئلت چنين داريم كه حضرتت به ما افتخار حضور و افشاندن نور بخشد تا از علمش پيروى كنيم و از راه و رسمش رفتار آموزيم.» (۷۵/۱)
شهيد اول به درخواست دولت ايران عمل نكرد اما كتاب لمعه دمشقيه را نوشت كه اولين كتاب قانون شيعه و پايه فقه شيعه از آن تاريخ است. شهيد اول در واقع لقب محمدبن مكى بن حامد جزينى است كه از جبل عامل لبنان برخاست و گفته مى شود اولين بار نظريه ولايت فقيه را وى مطرح ساخت. همچنين برخى نوشته اند كه تعبير «فقيه جامع الشرايط» در فقه شيعه از ابتكارات او است. «فقيه جامع الشرايط» شرط ضرورى رهبرى در قانون اساسى فعلى ايران است كه پيش از اين در همان كتاب مشهور لمعه به كار رفته و اكنون مقامى رسمى در دولت ايران به حساب مى آيد. نكته جالب توجه ديگر پيوند انديشه شهيد اول با تئورى مهدويت است كه هم اكنون در ايران نظريه اى غالب به حساب مى آيد. شهيد اول بر مبناى اين نظريه شبه دولتى در جنوب لبنان ايجاد كرده بود كه جان خود را نيز بر سر آن از دست داد. اولين دولت براساس نظريه ولايت فقيه كه با بديل سنى خود يعنى تئورى خلافت مرزبندى جدى داشت.
ابن مكى نخستين كسى بود كه دعوى نيابت مهدى(عج) كرد و گفت بدون حضور شخص وى نمى توان نماز آدينه برپا داشت. وى جمع آورى خمس و زكات را وظيفه نايب امام دانست و بدين سان به صورت پيشواى واقعى شيعيان درآمد كه در ميان ايشان نايب امام زمان(عج) و زمينه ساز ظهور وى بود... ابن مكى در راه انجام اين امر بايسته ديد نخست در شهرهاى مجاور مناطق كوهستانى دست به كار شود و دور از چشم حكومت دمشق (در آن نواحى از جانب خود نايبانى براى مناطقى چون طرابلس  و غيره تعيين كرد. بدين گونه مى رفت تا شهيد مفهوم نوينى را از حكومت شرعى بنياد نهد كه به تمامى با مفهوم خلافت... دوگانگى داشت. (۷۲-۶۸/۱)
شورانگيزترين رابطه ميان شيعيان جنوب لبنان و ايران اما در عصر صفويه رخ داد هنگامى كه جنبش صفويه به دولت صفويه تبديل شد و با پيوند تصوف آذربايجان و تشيع گيلان و پيوند شيخ صفى الدين اردبيلى و شيخ زاهد گيلانى دولت شيعه صفويه تاسيس شد. بار ديگر نياز دولت به فقه سر باز كرد و اين بار علماى جبل عامل دعوت پادشاهان ايران را لبيك گفتند و به هجرت دست زدند.
مشهورترين اين علماى جبل عاملى محقق ثانى، شيخ على بن عبدالعالى كركى مشهور به محقق كركى است. محقق كركى در اوايل سال ۹۱۰ق ۱۵۰۴م با شاه اسماعيل اول در اصفهان ديدار كرد. از آن پس مشهورترين فقهاى شيعه مهاجر از لبنان به ايران افرادى چون شيخ بهايى بودند كه هنوز در ايران همانند مفاخرى ملى پاس داشته مى شوند. علماى شيعه در دولت صفويه به مقامات عاليه رسيدند تا جايى كه شاه  طهماسب صفوى سلطنت خود را به نيابت از محقق كركى خواند و از آن پس علما به مقامات مهمى چون «مجتهدالزمانى» (رئيس شريعت) يا «صدراعظمى» (رئيس دولت) رسيدند. محقق كركى، ميرزا حبيب الله بن حسين كركى و ميرزا مهدى كركى از علماى صدراعظم (نخست وزير) در دولت صفويه بودند. تعداد علماى مهاجر را بيش از ۹۰ تن دانسته اند اما از عدد مهمتر قدرت آنان در دولت بود. درواقع اولين دولت ملى ايران پس از سقوط ساسانيان محصول اتحاد شاهان ايران و فقيهان لبنان است. اتحادى كه از فرمان اول شاه طهماسب درباره محقق كركى به خوبى آشكار است: مخالفت حكم مجتهدين كه حافظان شرع سيد مرسلين اند با شرك در يك درجه است «... مقرر فرموديم كه سادات عظام و اكابر و اشراف فخام و امرا و وزرا و ساير اركان دولت عالى صفات مومى اليه را مقتدا و پيشواى خود دانسته در جميع امور اطاعت و انقياد به تقديم رسانده.» (۱۸۱ - ۱۷۹/۱)
با سقوط دولت صفويه از اقتدار حكومتى علماى شيعه كاسته شد اما حضور آنان در جامعه ايرانى با رونق گرفتن حوزه هاى علميه دوام يافت و چند نقطه در جهان شيعه به محل پرورش انديشه شيعه تبديل شد. نقاطى كه از اتصال آنها در نقشه جغرافيايى خاورميانه مى توان هلال شيعى را ترسيم كرد: خطى كه از هند و موقوفه «اِوَِد» آغاز مى شود، به شهر مقدس «مشهد» در شمال شرقى ايران مى رود و از شهرهاى مركزى ايران مانند «اصفهان» و نيز «قم» عبور مى كند به «حله»، «سامرا» و «نجف» مى رسد و با گذر از سوريه به «جبل عامل» جنوب لبنان ختم مى شود. هر يك از اين شهرها كه نام برديم در جغرافياى شيعه روزگارى مركز علمى و موطن فقهى شيعه بوده است و فقهاى شيعه از آن برخاسته اند تا جايى كه مى توان از مكتب سامرا، مكتب نجف،  مكتب جبل عامل، مكتب قم و مكتب اصفهان سخن گفت. اگر شهيد اول چهره بارز مكتب «جبل عامل» است در مكتب اصفهان با شيخ بهايى، در مكتب سامرا با ميرزاى شيرازى، در مكتب نجف با آخوند خراسانى و در مكتب قم با آيت الله بروجردى آشنا مى شويم كه در هر دوره اى مرجعيت شيعه را در هلال شيعى برعهده داشته اند. فقهاى شيعه از زمانى كه از حكومت دور شدند نهاد مرجعيت را به صورت مستقل مستقر كردند و همچون فرمانروايان سعى در توجه به وجوه مختلف قلمرو هلال شيعى داشتند. مراجع بزرگ تقليد مانند شيخ انصارى، ميرزاى شيرازى، آخوند خراسانى، آيت الله بروجردى و امام خمينى در هر يك از سرزمين هاى شيعى نماينده اى داشتند كه مستقل از حكومت ها عمل مى كردند. به طور مشخص در هندوستان، پاكستان و لبنان اين نمايندگان برجسته بودند چرا كه كثرت علما در ايران و عراق ضرورتى براى استقرار نهاد نمايندگى شيعه ايجاد نمى كرد. همچنين شيعيان برخلاف مذهب كاتوليك فاقد نظام متمركز مرجعيت دينى هستند و اگر وجود يك پاپ به معناى عدم وجود پاپ هاى ديگر است در جهان شيعه همزمان مى تواند ده ها مرجع تقليد وجود داشته باشد كه هر كدام از مقلدان شيعه به انتخاب خود يكى را به مرجعيت انتخاب كنند. بر همين اساس مذهب شيعه تا حدودى شبيه مذهب پروتستان است. البته هرازگاهى اقتدار طبيعى يك «مرجع تقليد» مى تواند او را به «مرجع عام» تبديل كند. تعداد مقلدين كه از طريق ميزان وجوهات شرعى فهميده مى شود فقيهى مانند شيخ مرتضى انصارى را مى تواند به مرجع عام تبديل كند و اقتدارى مانند پاپ براى او رقم زند درست برعكس پاپ كه توسط اسقف ها انتخاب مى شود. اين مدل البته در سال هاى اخير مورد توجه شيعيان قرار گرفته و به صورت مجلس خبرگان در انتخاب رهبرى شيعه در ايران مستقر شده در عين حال كه نهاد مرجعيت مستقل باقى مانده است. بر همين اساس سنت نمايندگى براى فقها همواره وجود داشته است. يكى از مهم ترين نمايندگى هاى فقهاى شيعه در عراق و ايران،  نمايندگان ايشان در لبنان بوده اند. در واقع اگرچه علماى جبل عامل پس از هجرت به ايران ديگر به لبنان بازنگشتند اما علماى بسيارى پس از تحصيل در نجف يا قم راهى جنوب لبنان شدند تا پايگاه تاريخى خود را در ساحل مديترانه از كف ندهند. در عصر ما مشهورترين فقهاى شيعه مستقر در لبنان دو تن هستند: امام موسى صدر و علامه سيدمحمدحسين فضل الله.
امام موسى صدر احتمالاً كاريزماتيك ترين رهبر شيعيان لبنان بود. امام موسى صدر فرزند آيت الله سيدصدرالدين صدر يكى از مراجع ثلاث شيعه پس از فوت آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى و پيش از مرجعيت عام آيت الله بروجردى بود. موسى صدر در ۱۵ فروردين ۱۳۰۷ در قم متولد شد و اگر هم اكنون (چنان كه شيعيان لبنان اميد دارند) زنده باشد ۷۷ سال دارد. او از معدود علمايى بود كه پس از گرفتن مدرك ديپلم به حوزه علميه رفت و طلبه شد. تحصيلات وى در حوزه ۱۰ سال طول كشيد اما امام موسى همزمان در دانشكده حقوق دانشگاه تهران درس خواند و مدرك ليسانس حقوق را دريافت كرد. موسى صدر به زبان هاى فارسى، عربى، انگليسى و فرانسه سخن مى گفت و چندى در حوزه علميه نجف هم تحصيل كرد. در ايران به كارهايى مانند تاسيس دبيرستان و انتشار مجله مكتب اسلام پرداخت و آن گاه به نمايندگى از نهاد مرجعيت وقت راهى لبنان شد تا رهبرى شيعيان اين كشور را برعهده گيرد.
ادامه در پست بعدی.....
+ نوشته شده در Thu 27 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

          
+ نوشته شده در Thu 27 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

 


به نظر ميرسد که مديران دولتی ايرانی از بسياری جهات مدير يک روزه باشند. حالا عرض ميکنم که چرا :
۱-
بسياری از آنها يک روزه ره صدساله را طی ميکنند و مدير و کارشناس ميشوند نه درسی در رابطه مديريت خوانده اند و نه تجربه آنچنانی برای اين کار دارند. مگر اينکه اين مديران بتوانند ثابت کنند که با پاچه خواری مي توان مديريت کرد!
۲-
کارهای انجام شده توسط برخی از آنان توانايی آن را دارد که يک روزه از بين برود. نمونه آن زلزله بم که خود دوستان عمق فاجعه را مشاهده کردند.
۳-
معمولا سخنان آنها بيش از يک روز اعتبار ندارد برای اينکه فردا آن را تکذيب ميکنند و يا خلاف آن ثابت ميشود.
۴-
آنها فقط تا چند روز آينده را ميتوانند پيش بينی کنند. به عنوان مثال سه بار تعويض پلاک خودروها در عرض چند سال اخیر و يا تعويض پيش شماره های موبايلها که ناشی از برنامه ريزی های بلند مدت مديران عزيز مملکت ميباشد !!!
۵-
معمولا اين مديران ، يک روزه عزل شده و مدير يک روزه ديگر بجای آن منصوب ميشود
۶-
يکی از محاسن اين مديران اين است که نظریه کارشناسی که احتياج به ماه ها تحقيق دارد را يک روزه کشف ميکنند.
۷-
از يک نظر اين مديران يک روزه نيستند و آن اينکه پروژه ها و طرحهای يک روزه را در عرض چندين سال به پايان ميرسانند.
البته بايد به اين مسئله هم توجه کرد که مديران لايق بسياری در کشور وجود دارند اما تعداد مديران يکروزه نيز کم نيست!

منتظر نظرها و پيشنهاداتتان هستم.

+ نوشته شده در Wed 26 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

حلال حلاله - باقيات صالحات
+ نوشته شده در Sun 23 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

 

+ نوشته شده در Sun 23 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

 

-1شکرگذار نعمات الهی باشید.

 

2-نیایش کنید.

 

3-سکوت کنید و با صدای ملایم صحبت کنید.

 

-4باغبانی کنید.

 

-5به صدای آواز پرندگان گوش بسپارید.

 

-6طلوع و غروب خورشید را تماشا کنید.

 

7-گلها را ببویید.

 

8-به دامان طبیعت بروید.

 

9-ساعت مچی را رها کنید.

 

-10شقیقه‌هایتان را ماساژ دهید.

 

-11موهای خود را شانه بزنید.

 

-12موسیقی مورد علاقه خود را گوش دهید.

 

-13لبخند بزنید.

 

-14نفس عمیق بکشید.

 

-15هر روز استحمام کنید.

 

-16شیر بخورید.

 

-17ظرفی پر از میوه را تماشا کنید.

 

-18هر روز 8 لیوان آب بنوشید.

 

-19تغذیه مناسب داشته باشید.

 

20-به میزان کافی استراحت کنید

 

21بازی کنید.

-22با دوستی رازدار؛ درد دل کنید.

23-اشک بریزید.

-24پاکیزه باشید.

-25نظم را رعایت کنید.

-26صادق و راز نگهدار باشید.

-27به کسانی که دوستشان دارید ابراز علاقه کنید.

-28همه کائنات را دوست بدارید.

-29به خود و دیگران احترام بگذارید.

-30مودب و مهربان باشید.

-31به قولهایتان عمل کنید.

-32مشکلات و تشویق های خود را بنویسید.

-33لیستی از موفقیتهایی که تا کنون کسب کرده‌اید فراهم کنید.

-34مثبت اندیش باشید.

-35خود و دیگران را ببخشید.

36-گذشته را رها کنید و در اکنون جاودانه زندگی کنید.

-37بخشش کنید.

-38برای رسیدن به اهداف خود برنامه ریزی کنید.

-39اهداف خود را تعیین کنید.

-40به خدا ایمان داشته باشید

 

 

آرامش، عطیه ای برتر و گمشده ای که من و خیلی هامون دنبالشیم...

اما شاید گذشت زمان ثابت کرد که این آرامش، تنها پس از مرگ، مرگی به رنگ قرمز حاصل شود.

 

هر مرگ اشارتی است به حیات دیگر...

 

با غریبه های آشنا، سکوت می کنم. همین اشارت کافیست.

+ نوشته شده در Sun 23 Jul 2006ساعت توسط دانیال |

اقدامات رژیم غاصب اسرائیل در به خاک و خون کشیدن انسانهای بیگناه را محکوم میکنیم و
برای ملل مظلوم جهان خصوصا لبنان و فلسطین آرزوی روزهای خوش و آزاد داریم.برایشان دعا
میکنیم چرا که لا نملک الا الدعا!!
+ نوشته شده در Sat 15 Jul 2006ساعت توسط دانیال |