ایده آلیسم:دو گاو دارید .ازدواج می کنید همسرتان شیر آن ها را می دوشد.
لیبرالیسم: دو گاو دارید. آن ها را نمی دوشید چون به آزادیشان لطمه می خورد.
فمنیسم: دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید؛ گاو نر اشکالی ندارد.
سکولاریسم: دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست.
پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.
متحجریسم: دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
رئالیسم: دو گاو دارید .ازدواج می کنید، اما هنوز هم خودتان شیرشان را می دوشید.
سازمان مللیسم: دو گاو دارید. فرانسه شما را نسبت به دوشیدن آن ها وتو می کند.آمریکا و انگلیس گاوها را نسبت به شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.
بوروکراسی: دو گاو دارید.برای تهیه شناسنامه آن ها، هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید.ولی وقت ندارید شیر آن ها را بدوشید.
دولت مرفه: دو گاو دارید. شیر آن ها را می دوشید.و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.
سادیسم: دو گاو دارید. به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنیدو بعد خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.
نازیسم:دو گاو دارید.دولت به طرف شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.
کاپیتالیسم: دو گاو دارید.هر دوی آن ها را می دوشید .شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بمانند.
آپارتایدیسم:شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.
آنارشیسم: دو گاو دارید. گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.
فئودالیسم: شما دو گاو دارید. فرمانروا مقداری از شیر آنها را از شما میگیرد.
سوسیالیسم خالص: شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. شما باید از همه گاوها مراقبت نمائید و سپس دولت به میزان نیازتان به شما شیر می دهد.
سوسیالیسم بوروکراتیک: شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. آنها را در مزارع جوجه مرغها قرار می دهد و شما باید به همراه جوجه ها از گاوها نیز نگداری نمائید. دولت به میزان نیازی که توسط قوانین تعیین می شود به شما تخم مرغ و شیر می دهد.
فاشیسم: شما دو گاو دارید. دولت هر دو گاو را می برد، شما را برای مراقبت از آنها استخدام می نماید و شیر را به شما می فروشد.
کمونیسم خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان شما برای مراقبت از آنها به شما کمک می کنند و همگی شما در شیر سهیم هستید.
کمونیسم روسی: شما دو گاو دارید. شما باید از آنها مراقبت نمائید. اما دولت همه شیرها را می برد.
دیکتاتوری: شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را می کشد.
دموکراسی سنگاپور: شما دو گاو دارید. دولت شما را به دلیل نگهداری دو حیوان بدون مجوز در آپارتمان جریمه می کند.
جنگ طلبی: شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را به نیروی نظامی ملحق می کند.
دموکراسی نمایندگی: شما دو گاو دارید. همسایه شما یکی از آنها را می دزدد تا به شما بگوید که به شیر احتیاج دارد.
دموکراسی خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان تصمیم می گیرند که چه کسی شیرشان را بردارد.
دموکراسی آمریکایی: دولت تصمیم می گیرد که دو گاو به شما بدهد اگر شما به او رای دهید. بعد از انتخابات رئیس جمهور به دلیل معامله گاوها در آینده متهم می شود. مطبوعات کارمندان را سرویس می کنند.
محیط زیست گرایی: شما دو گاو دارید. دولت مانع این می شود که شما آنها را بدوشید یا آنها را بکشید.
توتالیتاریسم: شما دو گاو دارید. دولت آنها را می برد و انکار می کند که اصلا روزگاری آنها وجود داشته اند. شیر ممنوع است
سخنراني حضرت آيت اللّه العظمي صانعي
به مناسبت فرارسيدن ماه محرم الحرام 1428
ما به محرم و به عاشوراي ابي عبد اللّه نزديك مي شويم; به اول سال قمري. ماهي كه شهيد در روز عاشوراي آن ماه همه وسايل نجات راه با خودش دارد هم مصباح هدايت است و هم كشتي نجات. و اگر ابي عبداللّه كشتي نجات است بقيه ائمه ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ هم كشتي نجات اند. مرحوم شيخ جعفر تستري با استفاده از روايات، بر اين اعتقاد است كه اين كشتي نجاتي است كه در طوفانها خيلي راحت مي تواند آدم را به ساحل برساند، و نجات بدهد. پس همه ائمه، كشتي نجات اند، اما اين كشتي نجات (امام حسين) در لجج غامره (گرداب فرورونده) خيلي راحت تر آدم را به ساحل مي رساند و آدم را نجات مي دهد. از طرفي همه ائمه ابواب بهشتند، از رسول اللّه و فاطمه و زهرا گرفته تا همه معصومين، ابواب بهشت هستند «ابي عبداللّه (عليه السلام) هم باب بهشت است دري است از درهاي جنت. اصلا بهشت يك باب دارد به نام باب الحسين كه خيلي توسعه دارد. خيلي افراد را مي تواند به بهشت ببرد و خيلي ها از اين مسير مي توانند وارد بهشت شوند .
امام مي تواند هر انساني را، به بهشت ببرد، نه تنها با عزاداري، گريه، يا گرياندن، به سر وسينه زدن، اظهار مصيبت كردن و نه تنها با تعظيم شعائر حسيني، بلكه آدمي با تباكي هم مي تواند وارد بهشت شود. اين وسعت باب ابي عبداللّه(عليه السلام)است، هم كشتي اش با بقيه كشتي ها فرق دارد، هم باب او با بقيه بابها فرق دارد. توسل به او هم از خصوصيتي برخوردار است كه هركسي، بهر نحوي مي تواند به ابي عبد اللّه (عليه السلام) متوسل شود و زمينه نجات خودش را فراهم كند. يادمان باشد كه ريشه عزاداري و تعزيه براي ابي عبداللّه (عليه السلام)با تاريخ بشريت همراه است. يعني اين مطلب را در داستان حضرت آدم خوانده ايم كه وقتي جبرئيل أسماء خمسه را براي آنها بيان مي كرد وقتي به نام مبارك آقا ابيعبداللّه(عليه السلام) رسيد گفت نمي دانم چرا در اسم پنجم مغموم و مهموم شدم؟ در اين اسم خصوصيتي است كه قلبم را شكست. پس از آن ، جبرئيل امين، براي امام روضه خواني كرد و فرمود: صغيرهم يميته العطش و كبيره جلده منكمش; كودكانشان از تشنگي به شهادت مي رسند و... اين داستان روزهاي اول خلقت است. پس موضوع عزاداري با خلقت حضرت آدم آغاز مي شود. و متعلق به امروز و ديروز نيست. اما آنچه مربوط بزمان امام صادق و امام رضا(عليهما السلام)به بعد است و سيره و روش علما، متشرعين و محبين اهل بيت ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ بر آن اساس تنظيم شده، جمع شدن و عزاداري كردن و تشكيل جلسه و ذكر مسائلي از اسلام، چه بصورت نثر و چه به گونه شعر. در تاريخ آمده كه امام هشتم، از اول محرم خندان ديده نمي شد. يا در حالات امام صادق ـ سلام اللّه عليه ـ هم به اين صورت نقل شده است. اين رسم و سنتي است كه ائمه، براي زنده ماندن اسلام، براي تنفر از ظالم و ستمگر ـ هر كه باشد وهر كجا باشد ـ براي اظهار علاقه به مظلوم و عشق به مظلوم به ما آموخته اند به گفته شهيد مطهري (قدسسره)، گريه براي مظلومين، بخاطر ظلمهايي است كه به آنها شده، و گريه عشق و علاقه به آنها را مي رساند. آدمهاي خوب را دوست مي داريم، چه خوبي بهتر از ابي عبد اللّه (عليه السلام) و چه خوباني بهتر از ياران ابي عبداللّه «ان الحسين سيد الشهداء وأصحابه سادة الشهداء» ابي عبد اللّه آقاي همه شهدا است و اصحاب او هم آقايان همه شهدا هستند. كدام وجدان بيداري است كه اين همه جنايت را از بني اميه ببيند ودلش نشكند؟ انسان دلش براي مظلوم مي شكند و با كسي كه ستم ديده وبه او ظلم شده، اظهار همدردي مي كند. اين حالت گاهي به صورت گريه تجلي مي كند و گاهي نيز به صورت هاي ديگر بروز مي كند. گاهي هم اختيار از دستش مي رود و اعمال بسيار پسنديده و ارزشمند ديگري مثل عمل حضرت زينب (عليها السلام)انجام مي دهد (فنطحت جبينها بمقدم المحمل) نه اينكه حضرت زينب (عليها السلام) با ديدن اين فاجعه، متوجه نبود كه سرش را به چوب محمل مي زند، اين از جمله مسائلي است كه بعضي ها آن را نشر دادهاند. او عالمه غير معلمه بود. او تربيت شده مكتب اميرالمؤمنين ـ سلام اللّه عليهما ـ بود. چگونه ممكن است زني چون زينب، سر بريده برادر را ببيند و اختيار از دستش نرود؟ او به اين كار افتخار مي كند. وظيفه ما است كه اين عواطف را در اين عصر، در مسير درستش هدايت كنيم و به طور صحيح آن را تحليل كنيم و آن را زنده نگه داريم. بايد با سند صحيح عاطفه هاي ظلم ستيزي و دفاع از مظلوم را در جهان انساني احيا كنيم. گاهي انسان به سرش هم مي زند، در عزاداري ابي عبداللّه پيشاني اش هم ورم مي كند، اينجا ديگر «لا ضرر و لا ضرار في الاسلام» معنا و مفهوم ندارد. وقتي بنده در اثر تأثر در مصيبت حضرت زهرا و يا امام حسين بر پيشاني ام بزنم تا جايي كه متورم شود، خلاف شرع است؟ وقتي عواطف و احساسات و عشق به ابي عبداللّه، همه چيز مرا به فراموشي سپرده ديگر اختيار هم از دست مي رود.
از جنبه فقهي نيز، بحث خاص خودش را مي طلبد و بنده به آن حوزه وارد نمي شوم، بلكه مي خواهم بگويم كه اين يك احساس و عاطفه است. اين علاقه است و نبايد جلوي آن را گرفت. نبايد مانع بروز عواطف شد. بگذاريم اين انسانهاي پاك، آن عواطف پاكشان را ظاهر كنند. اينها بر مي گردد به موضوع بحث كه ابتدا طرح كردم و آن باب ابي عبداللّه است. بگذاريد تباكي كنند، بگذاريد خودشان را شبيه گريه كنندگان كنند. باب ابي عبد اللّه يك باب واسعي است. «من بكي أو ابكي أو تباكي فله الجنه» گريه كردن بر مظلوميت ابي عبد اللّه داراي ثواب است و تباكي نيز به اين معناست كه من خودم را شبيه گريه كنندگان در مي آورم و در مجالس عزاداري سرم را به علت متأثر بودن پايين مي اندازم، اظهار علاقه مي كنم، اظهار عزاداري مي كنم، اين سياست اهل بيت(عليهم السلام)است. همان طوري كه امام امت ـ سلام اللّه عليه ـ اشاره فرمودند; اين روش را بايد حفظ كنيم; حفظ اين سنتها، ربطي به مسايل روشنفكري ندارد. اگر كسي هويت خودش را حفظ نكرد، روشنفكر نيست؟ نبايد سنت و تجدد را مخلوط كرد، بلكه حفظ ارزشهاي ديني و توجه به مسايل و معضلات روز، عين روشنفكري است. آيا آدمي روشن تر از مام خميني ـ سلام اللّه عليه ـ سراغ داريد كه در مسايل سياسي و فقه اسلامي با تمام ابعادش، دقت نظر داشته باشد. ايشان زيارت غديريه را - زيارت مفصلي كه امام علي النقي خوانده است ـ در نجف اشرف، ايستاده مي خواند، زيارتي كه حدوداً يك ساعت طول مي كشد. همين امام فرمود: عزاداري سنتي را حفظ كنيد، هر چه داريم از محرم و صفر داريم. به عزاداري اهميت بدهيم، منتها بايد ببينيم چه مي گوييم و چه مي شنويم، بايد در منبر، ذكر مصيبت و مداحي ها نكاتي را مورد توجه قرار دهيم كه مورد توجه مخاطبان، مخصوصاً نسل جوان قرار گيرد.
درسهاي حادثه كربلا را بايد فصحا و علما، متفكرين، صاحبان قلم و روشن فكران دانشگاه و حوزه بيان كنند تا مردم بيش از پيش با عظمت عاشورا و شخصيت بي بديل ابي عبداللّه آشنا شوند.
يك روزي در همين مكان مقدس، درسهايي از حادثه كربلا را طرح كردم وبه موضوع وفا، اطمينان و صفا در نهضت عاشورا اشاره كردم.
امروز مي خواهم درسهاي ديگري را هم از حادثه كربلا بگيريم. يكي از آنها اين است كه قوام حادثه كربلا به مرد و زن است. زن و مرد، هر دو، حادثه كربلا را خلق كرده اند و در آن نقش داشته اند، يکي به شهادت و ديگري به اسارت. اگر خدا خواسته كه حسين را شهيد ببيند، زينب، ام كلثوم، سكينه و رباب هم اسراي كربلا هستند و ديگران كه «ان اللّه قد شاء ان يراهن سباياً» و بي جهت نيست كه فرموده اند اگر اسارت زينب نبود، ارزش شهادت ابي عبد اللّه را از بين مي بردند; قدرت تبليغي بني اميه نمي گذاشت كسي بفهمد كه ابي عبد اللّه شهيد شده. اگر هم كسي مي فهميد، مي گفتند عليه حكومت وقت قيام كرده و به آشوب دست زده است. اما اين زينب و ام كلثوم و اين دختران ابي عبد اللّه هستند كه در طول مسافرت، هر جا سخن گفته اند، عالي ترين و زيباترين راه را براي استفاده از وجدان عقلي و وجدان عاطفي مردم انتخاب كرده اند. خطبه حضرت زينب ـ سلام اللّه عليها ـ در بازار كوفه را بنگريد: «يا اهل الغدر والخطر ياأهل الكوفه اما تدرون اي كبد لرسول اللّه افرضتم» ببينيد اين زن چگونه بين عقل و عاطفه را جمع كرده است. چگونه بين عقلانيت و احساسات را جمع كرده است. او مي گويد اي مردم اهل دروغ و نيرنگ! نيرنگ خلاف انسانيت و عقل است. اي اهل دروغ و اهل مكر!... زينب در اينجا از عقلانيت و انسانيت استفاده مي كند: اَيِّ كبد رسول اللّه افرضتم مي دانيد چه جگر گوشه اي از پيغمبر را قطعه قطعه كرديد و از بين برديد؟ اين استفاده از عاطفه است. در مجلس يزيد بن معاويه و با استفاده از تاريخ فرياد مي زند: « امن العدل يابن الطلقا تخديرك حرائرك وامائك وبنات رسول اللّه سبايا» شما كه ضد انقلاب بوديد، شما كه ضد رسول اللّه بوديد، شما كه ضد بشريت بوديد و اگر لطف جد مانبود، هنوز در جهالت و وحشي گري زندگي مي كرديد «انتم الطلقا»،«امن العدل يابن الطلقا..» اين شعار عدالت طلبي اوست و طرفداري از حقوق انسانهاست: اي يزيد! توكنيزهاي خودت را پشت پرده برده اي و دختران پيغمبر را در مجلس نامحرم و به عنوان اسير حاضر كرده اي؟ ببينيد چقدر قشنگ بين تاريخ، عقل و عاطفه را جمع مي كند.
در حادثه كربلا مرد و زن همراه هم هستند. يكي زهير است و همسرش، ديگري حبيب ابن مظاهر و غلام اوست. حبيب ابن مظاهر اسبش را به غلامش داد و گفت به ياري ابي عبد اللّه در كربلا مي رويم. شهر در كنترل بود و مأمورين بني اميه و عبيد اللّه بن زياد نمي گذاشتند كسي از شهر بيرون برود. چند لحظه اي گذشت، غلام دستي به سر و گردن اسب كشيد و گفت: اي اسب! غصه نخور! اگر آقايم حبيب ابن مظاهر نيامد من خودم بر پشت تو سوار مي شوم و براي ياري ابي عبداللّه مي روم اين گفتگو چه هدف و مرامي را نشان مي دهد. اين چه مكتبي است كه ابي عبداللّه بوجود آورده است.
در حادثه كربلا زن و مرد، هر دو هستند. اگر تاريخ را ببينيد درس ديگري مي آموزيم و آن اينكه زنها در دفن شهدا، مقدم بر مردها هستند. آدميت زنها بقدر آدميت مردهاست. بعضي افراد نا آگاه عصباني مي شوند. چرا؟ بحث فقهي كه عصبانيت ندارد. ما كه نگفتيم بت بپرستيد، گفتيم آدميت زنها با آدميت مردها بقدر هم ارزش دارد. حتي زنها در دفن شهدا مقدم بودند. پس از واقعه كربلا، طايفه بني اسد براي دفن شهدا نمي آمدند، زنها گفتند اگر شما مي ترسيد، ما مي رويم دفن مي كنيم و با اين سخن، مردها را تحريك كردند. اين حركت بايد در بينش اسلامي زيربناي فكري ما باشد، در فقه اسلامي در اخلاق اسلامي در زندگي و برخورد اجتماعي هم بايد زيربنا باشد.
در حادثه كربلا، رباب مي گويد: من زير سايبان نمي روم، چون همسرم در مقابل خورشيد گرم سوزان افتاده بود. مي گويند رباب يك سال در كربلا و در مقابل چشمه خورشيد نشست و عزاداري كرد. بايد اين را بالاي منبرها بگوييم و بعد هم بگوييم زنها بيوفا هستند! زنها چيزي سرشان نمي شود! بايد دهان اينهايي كه اين حرفها را با آگاهي مي زنند پر از آتش كرد و اگر نا آگاهانه حرف مي زنند، از خدا براي آنها طلب عقل و آگاهي كرد. اين وفاي زن است، كدام وفايي بالاتر از اين مي شود؟ يك سال در مقابل چشمه خورشيد نشست و گفت من از اين جاتكان نمي خورم. زينب(عليها السلام)گفت برايت سايبان درست كنم، گفت سايبان نمي خواهم، بدن ابي عبد اللّه در آفتاب بود، آنوقت شما مي خواهيد براي من سايبان درست كنيد؟ اين يك درس است و بايد در سراسر فقه مطرح بشود نه اين كه فقط بالاي منبر بگوييم و بعد هم يادمان برود. آيا درست است به يك روايتي كه به جعل شبيه تر از واقعيت است و از طريق اماميه هم نقل نشده، استناد كنيم كه پيغمبر فرمود: (اخرُوهن كما اخَّرَهن اللّه) زنها را عقب بيندازيد همانطور كه خدا آنها را عقب انداخته است.
خب، وقتي بگوييم پيغمبر فرموده: «اخروهن... الله» پس با اين تعبير، او قاضي، مرجع تقليد، حاكم و رئيس جمهور نمي تواند بشود. چرا كه خدا آنها را موخر دانسته است! پس مفهوم «المومنون و المومنات والمسلمين و المسلمات، المصدقين و المصدقات» چيست؟ چرا بايد سخن يك شخص عامي را كه مرسل است و روايت او از نظر برادران اهل سنت هم سنديت ندارد و از طريق اماميه نيز نقل نشده پذيرفت. پس چرا در دهه عاشورا از زينب، ام كلثوم و رباب مي گوييم كه آنها چنين كردند و بعد از دهه مي گوييم «اخروهن اللّه» اصلا زنها ارزش ندارند! اينها تازه نصف خون بها هم زيادشان است! پناه مي برم به خدا، اينها بايد نصف خون بها بدهند و مردان بايد كل خون بها را بدهند!؟
درس دوم حادثه كربلا؛ ابي عبد اللّه (عليه السلام) در حادثه كربلا عملاً حقوق بشر و حقوق حيوانات را هم مراعات كرده و هم نشان مي دهد. ايشان وقتي به منزل «ذي حسم» رسيد دستور مي دهد كه به سربازان دشمن آب بدهيد، فرمودند اينها تشنه اند، از راه رسيده اند آب به آنها بدهيد. اسبها و مركبهايشان را هم آب بدهيد. بعد فرمود به اين حيوانات زبان بسته، آهسته آهسته آب بدهيد، از راه رسيده اند و زياد گرما ديده اند، اگر يك دفعه آب بخورند ناراحت مي شوند. بگذاريد مركبها آهسته آهسته آب بخورند. شما در كجاي دنيا مي توانيد پيدا كنيد كه به دشمن اينگونه نگاه كنند و علاوه بر رعايت حقوق انساني، حقوق حيوانات را هم مراعات كنند؟!
درس ديگر حادثه عاشورا، شفافيت با همگان است. ابي عبد اللّه(عليه السلام)هيچگاه حيله نكرد و خلاف واقع نفرمود. حرفي را ناگفته براي دوستانش نگذاشت از اول شفاف بر خورد كرد. همه ما بايد در زندگيمان شفاف باشيم. در زندگي خانوادگي، در دوستي ها، در زندگي طلبگي در حكومت، در سياست، در اقتصاد، همه جا، واقعيت ها را صاف و بدون هيچ پرده پوشي بگوييم، حتي اينكه اين واقعيت براي ما سنگين تمام شود. ابي عبد اللّه(عليه السلام) روز هفتم ذي الحجه بحث را شروع كرد و گفت: «من كان باذلاً فينا مهجته فليرحل معنا فانثي راحل مصبحاًً انشاء اللّه» من مي خواهم بروم خون دل بدهم، مي خواهم بروم خون قلب بدهم; من عاشق و دلباخته شهادتم. موضوعي كه او مي داند و خدايش. هركسي مي خواهد بيايد، بيايد، خبري از پست و مقام و رياست نيست; در اين راه شهادت است و كشته شدن. اين شفافيت اول حركتش است. در راه مي رفتند، مردي را ديدند كه از كوفه مي آمد. امام فرمود: در كوفه چه خبر است. گفت : آيا در مقابل اين جمعيت بگويم يا برويم يك جاي ديگر؟ امام فرمود: نه ما چيزي را از اصحابمان پنهان نمي كنيم «السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلي الارواح التي حلت بفنائك » ما چيزي مخفي نداريم. آن مرد گفت: ديدم رجّاله ها ريسمان به پاهاي بدن بدون سر مسلم بن عقيل نماينده خاص شما و ميزبانش هاني بن عروه بسته بودند و مي كشيدند. اين گزارش براي يك آدم جنگجو خيلي سنگين است. در آن بوي شكست به مشام مي رسد اما اين خبر شكست را مخفي نمي كند. بعد هم دختر مسلم بن عقيل را خواست و او را نوازش كرد و آهسته آهسته به او فهماند كه پدرش شهيد شده است. به او گفت: من بجاي پدر تو وعلي اكبر بجاي برادر تو.
شب عاشورا فرارسيد، بايد يك لحظه مقايسه كنيم زندگي خودمان را بازندگي ابي عبد اللّه و يك مقدار آن را شبيه زندگي ابي عبداللّه بكنيم. من نمي گويم مي توانيم مثل ابي عبد اللّه بشويم. يك مقدار شبيه او بشويم. يك مقدار شفاف باشيم و مدام پشت پرده حرف نزنيم. خلاف نگوييم و جلوي منكرهاي جامعه را بگيريم. ابي عبد اللّه مي خواست جلوي منكرها را بگيرد. به ياد داشته باشيم كه اگر گراني و فساد اقتصادي در اين مملكت است، منكر است در اين مملكت فقر و بيچارگي و اعتياد، منكر است. بايد جلوي آن را گرفت. ماه محرم است، تلاش كنيم جلوي منكرات را بگيريم. نبايد منكرات را در بد حجابي و بي حجابي و معروف را هم در نماز و روزه خلاصه كرد. اما اينكه بد حجابي و بي حجابي منكر است، شكي نيست، گناه است، ولي منكر، تنها اينها نيستند، فقر، گراني، اعتياد، كاغذ بازي و... هم منكر است. و بايد آن را مهار كرد .
من نمي خواهم بگويم چنين چيزي هست يا نيست، بلكه با استناد به آيه خداوندي: « مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ » من اصل قضيه را گفتم.
پس بايد صادق بود و شفاف، همانطور كه ابي عبداللّه در شب عاشورا هم شفاف است. به يارانش فرمود: هر كسي فردا اين جا بماند كشته مي شود. تا ديروز آن طرف انقلاب بوديد فردا ممكن است از خود من هم انقلابي تر شويد. فرمود: هر كسي بماند فردا كشته مي شود; علي اصغر و قاسم هم شهيد مي شوند. هر كسي مي خواهد، برود. اين خيلي شفافيت است. يعني آگاهانه حركت كنيد. اي انسانها واي همه كساني كه سخن مرا مي شنويد، در زندگي، آگاهانه حركت كنيد. آگاهانه با ديگران برخورد كنيد. استعمار فكري و حيله به كار نبريم. خلاف شفافيت حرف نزنيم. قدرت ها و حكومتها مي روند و عمر دولتها تمام مي شود، اما حق مي ماند. حسين و شفافيتش مي ماند. امام امت ـ سلام اللّه عليه ـ و ياران حقيقي اش مي مانند «اما الزبد فيذهب جفائاً» گاهي مسائلي مي شنوم كه واقعاً تعجب مي كنم كه چقدر زود انقلاب ما مي خواهد ضربه بخورد ولي بحول و قوه الهي تا بعض از ياران امام هستند، تا آگاهي هاي مردم هست و تا دموكراسي هست، اينها خيلي نمي توانند به انقلاب ضربه بزنند. در انتخابات اخير هم شما شاهد بوديد كه مردم چه گفتند، چه كساني را مي خواهيم و از چه كساني با همه حمله ها طرفداري مي كنيم. ابي عبد اللّه شب و روز عاشورا شفاف است بياييم شفافيت را از حسين بياموزيم.
والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته
25/10/1385
برای درک بهتر از روابط مسلمانان با دیگر ادیان

يك خبرنگار آمريكايي براي اثبات آنكه در شوروي آزادي بيان وجود ندارد به استالين گفت: مثلاً در آمريكا هر شهروند آمريكايي ميتواند به خيابان بيايد و به رئيس جمهور آمريكا ناسزا بگويد و فرياد «مرگ بر ترومن!» سر بدهد. ولي چنين چيزي در شوروي ممكن است؟
استالين در پاسخ گفت: اتفاقاً در شوروي هم هر شهروند شوروي ميتواند با خيال راحت به خيابان بيايد و به رئيس جمهور آمريكا ناسزا بگويد و فرياد «مرگ بر ترومن!» سر بدهد.
****************************************
استالين در آخرين روزهاي زندگي لنين به ديدن او رفت. لنين گفت: حالم خيلي بد است بهزودي خواهم مرد.
- خوب، پس تا دير نشده قدرت را به دست من بسپاريد.
- ميترسم مردم راه تو را در پيش نگيرند.
- عدهاي به هرحال راه مرا در پيش خواهند گرفت. كساني هم كه امتناع ميكنند، راه شما را در پيش خواهند گرفت.
*****************************************
استالين تلفني با چرچيل صحبت ميكند: نه...نه...نه...نه...نه...بله.
خبرنگاري از او ميپرسد: رفيق استالين، ممكن است بگوييد شما به كدام سؤال چرچيل پاسخ مثبت داديد؟
- «چرچيل پرسيد كه آيا صدايش خوب به گوش من ميرسد؟»
***************************************
در دهه 1930 استالين چهار سينماگر برجسته شوروي را فرا خواند و از آنان پرسيد چه خواهشي از او دارن تا آن را برآورده سازد. روم يك آپارتمان درخواست كرد. پودوفكين گفت كه در خارج از شهر بهتر ميتواند كار كند و يك ويلاي خارج از شهر خواست. پيريف گفت كه ويلاي خارج از شهر دارد، ولي رفت و آمد تا آنجا برايش سخت است و يك اتومبيل خواست. استالين به همه اين خواستهها پاسخ مثبت داد و منتظر شنيدن درخواست چهارمين نفر شد. آلكساندروف منمنكنان گفت خواهش او آن قدر بزرگ است كه خجالت ميكشد آن را بر زبان آورد. استالين قوت قلب داد: خجالت نكشيد. هر چه ميخواهيد بگوييد.
- خيلي دلم ميخواست كتاب «مسائل لنينيسم» شما را با امضاي يادگاري خودتان دريافت كنم. اين براي من مايه الهام فراوان خواهد بود.
آلكساندروف به همراه كتاب، يك خانه، ويلاي خارج از شهر و اتومبيل نيز دريافت كرد.

این هم تحفه ای از گل آقای ما که خداوند از شر توقیفش مصون دارد و بر توفیقاتش بیفزاید!!!
برای دیدن ماهنامه گل آقا از لینک موسسه گل آقا استفاده کنید.
|

۱. سقوط هواپیمای توپولف و مرگ هم وطنهای عزیزم
۲.زلزله لرستان
۳.توهین شرم آور همسر الهام به سید بزرگوار خاتمی که ماهیت خود و اطرافیانش رو روکرد.
۴. توقیف دردناک شرق

از جشن سومين سال انتشار روزنامه شرق هنوز چند روزي نگذشته بود كه خبر توقيفش اعلام شد. توقيف و تعطيلي نشريات در اين مرز و بوم رسم پايداري است، خصوصاً اگر بهانه، چاپ كاريكاتوري موهن باشد! ديگر كمتر كسي با شنيدن توقف انتشار يك نشريه تعجب ميكند، گويا توقيف، سرنوشت گريزناپذير مطبوعات ايران است.
هنوز روزنامه ايران و ماجراي آن کاریکاتور جنجالی از يادها نرفته است كه تكرارش را به گونهاي ديگر در روزنامه شرق ميبينيم. جز اظهار تأسف از اينكه چگونه عدم سعهصدر كساني، هنر كاريكاتور را قربانگاه اختلاف نظرها و تضادعقايد كرده است كاري ديگر از دستمان برنميآيد.
هنوز نميدانيم دليل موهن بودن كاريكاتور چيست و هيچ مسؤولي در هيأت نظارت توضيحي در اين خصوص نداده است و ما همين جا درخواست ميكنيم با صراحت و شفاف توضيح دهند اين كاريكاتور چرا و به چه كسي توهين كرده است تا حداقل ما از جهل نجات یابیم و خدای ناکرده زبانم لال منحرف نشویم!!
انشاءالله که رفع توقیف بشه!!
این هم اون کاریکاتور که از دید !!! بعضی ها موهن بوده!!!

|
|
|
|
به نام خدا
بس ستارة آتش از آهن جهيد وين دل سوزيده پذ رُفت و چشيد ليك در ظلمت يكي دزدي نهان مينهد انگشت بر استارگان ميكشد استارگان را يَك به يَك تا كه نفروزد چراغي بر فلك
تحريمها و تهديدها، مانع از حضور من در آن محضر مبارك گرديد. مسوولان حفظ امنيت، يعني وزارت اطلاعات خود پيامآور ناامني و حامل وعيد وتهديد بودند، و من به شكستن اين سبو رضايت دادم تا سر خُم خانه بسلامت باشد. از دادرسي و عدالتپروري دستگاه قضا پاك نوميدم و با اين اشارت كوتاه، به دادگاه خلق و درگاه خالق شكايت ميبرم تا در سينه تاريخ بماند كه ناظمان امور اين مرز و بوم حاملان اميني براي امانت امنيت نبودند و علم و آزادي و حقوق شهروندي را آسان و ارزان به شرارتجويي آشوبگران فروختند و شدّاد وار ابراهيم فضيلت را در آتش رذيلت سوختند و فغان الم از نهاد قلم برآورند و چهره سپيد عدالت را به مركّب جهل و ضلالت سياه كردند. حالي درون پرده بسي فتنه ميرود تا آن زمان كه پرده برافتد چهها كنند
دين در دوران مدرن به كجا مي رود؟ سنت و مدرنيته دو مغالطه بزرگ دوراناند. نه سنتهويتي است واحد و نه مدرنيته. نه دين گوهر ثابتي دارد نه تاريخ. و هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم دچار مغالطهاي شدهايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري، ثمري و اثري ندارد. سؤال از اينكه مدرنيته با دين چه ميكند، سئوالي است به غايت ابهام آلود و اغتشاش آفرين و عين افتادن در مغالطه ياد شده. ابتدا بايد به شيوه فيلسوفان تحليلي سئوال را بكاويم تا راه براي يافتن پاسخ هموار شود. مدرنيته نه روح دارد و نه ذات. مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن، فلسفههاي مدرن، هنر مدرن، سياست مدرن، اقتصاد مدرن، معماري مدرن و امثال آنها. و وقتي ميپرسيم مدرنيته با دين چه ميكند، در حقيقت دهها سئوال را برهم ريختهاند و طالب پاسخ واحد شدهايم كه امري است دستنيافتني. بايد پرسيد علم جديد با دين چه ميكند؟ فلسفههاي جديد با دين چه ميكنند؟ سياست جديد با دين چه ميكند و قس عليهذا. و حكم هر كدام را جداگانه بدست آوريم. در ميان آوردن قصة «عقلانيت جديد» هم دردي را دوا نميكند. چون بالاخره عقلانيت جديد همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جديد پديدار شده است و لذا دوباره بهمان جاي اول برميگرديم. تازه دين هم مصداق واحدي ندارد، غرضمان اسلام است يا مسيحيت يا بوديزم يا اديان ديگر؟ پس سئوال مشخص ،فيالمثل، اين است كه علم مدرن با دين اسلام (يا مسيحيت) چه ميكند؟ وقتي به اينجا ميرسيم، افق سئوال و البته افق پاسخ روشن ميشود. به تجربه تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد، فيالمثل با مسيحيت چه كرده است. پاسخ پيداست. علم جديد به بياعتباري يا كماعتباري مسيحيت انجاميد. نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي، نزاعي بس سرنوشتساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد، و حّد خود را بشناسد و مدعيّات انسانشناسي و جهانشناسي و خداشناسي خود را سامان موجّهتري بدهد و همزيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام «دينتر» شود. يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است نزديكتر گردد. اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد، سئوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد. مسلمانان هنوز اين مواجهه را نياز مودهاند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتادهاند نبايد ذوق زده باشند.و از اندوه ديگران «لاحول گويند شادي كنان». زنقض تشنه لبي دان به عقل خويش مناز دلت فريب،گر از جلوه سراب نخورد همين نزاع علم و دين كه به بياعتباري و كمتواني مسيحيت و كليسا انجاميد سببساز سكولاريزم هم گرديد. يعني براي كليسا و نهاد دين قدرتي و پشتوانهاي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست، بازيگر بماند. سياست، عرصه زور آزمايي قدرتمندان است و همين كه يكي از بازيگران از توان و نَفَس افتاد، خودبخود از آوردگاه قدرت بيرون خواهد رفت و جاي خود را به ديگري خواهد داد. سكولاريزم، نه بفرمان و توصيه كسي ميآيد و نه بفرمان و توصيه ديگري ميرود. نتيجة قهريِ توانايي و ناتواني بازيگران عرصه قدرت است و اين سرنوشتي بودكه براي مسيحيت به ناچار رقم زده شد. از ياد نبريم اتفاق مهمديگري در مسيحيت را . يعني دو پاره شدن آن به پروتستانيزم و كاتوليسيزم در آغاز دوران جديد، كه آن هم در تضعيف ولايت كليسا نقش عظيمي داشت. مسلمانان، در آغاز تاريخ خود، اين دو پاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كمابيش دو شاخه، تسنّن و تشيع ثابت ماندند و ضعف و قوّتي را موجب نشدند. فلسفههاي مدرن نيز در چالش با دين، دست كمي از علم نداشتند. با اين تفاوت كه تأثيرات علم ملموستر بود و تأثيرات فلسفه نامحسوس. فضاي استبدادي ممالك اسلامي، هيچگاه به مواجهه طبيعي و آزاد اين رقيبان، مجال و رخصت نداد و ضعف و قوت اسلام در اين آوردگاه، نهفته و نامعلوم ماند. و همين موجب توّهم استغنايي شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است رها نكرده است. هنوز هم پارهاي از ناآزمودگان و سنتگرايان ميپندارند فلسفه اسلامي، اشرف واصّح فلسفههاي موجود است و فيلسوفان مدرن، مغالطهگران گمراهي بيش نيستند كه «چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند». سياست جديد كه از دروازه مشروطيت به مدينه اسلام ايراني درآمد نه مسبوق به ورود علم جديد بود نه فلسفه جديد، و لذا ديني كه قوت وضعش را در آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود، و حدّ خود را نشناخته بود، به مصاف سياست رفت و نتيجهاش جز ناكامي و نامرادي و نقص و نا تمامي چه ميتوانست باشد؟ نتيجهاش نه سكولاريزم سكولار بود و نه تئوكراسي تئوكرات. و هرچه پس از آن زاده شد، كودك ناقص الخلقه و ناتمامي بود كه عبرت خلايق شد و "اين مَثَل بر جمله عالم فاش كرد كه": «طفل نازادن به از شش ماهه افكندن جنين.» باري، بر صاحب اين قلم كمابيش ـ در حد طاقت بشري ـ آشكار است كه تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت نخواهد بود، يعني برخلاف پندار و كوشش سنتگرايان كه رجعتي خام و ناممكن به گذشته را خواستارند، و البته آن را در جامهاي از الفاظ پرطمطراق ميپوشانند، و سر حلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي درآسمان سلطنت ميگشت، اينك پر مدّعا تر از هميشه به مدد مدّاحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازهجويي پانهاده است. آري برخلاف پندار اين سنتگرايان و ساكنان حجره هاي تحجر، اگر اسلام سنتي توازن ميان معرفت و هويت را ساماني خردپسند ندهد، گرفتار سنتپرستان و هويتگرايان بيمعرفت و بيحقيقتي خواهد شد كه با بنيادگرايي كور، دمار از روزگار حقيقت برخواهند آورد. تجربه تاريخي مسيحيت چنين ميگويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد، ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش در برابرش خواهند گشود، وپس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فرا ميرسد و درمندان، در پرتو دستاورهاي جديد بشري به باز فهمي مواريث ديني دست همت خواهند گشود و راهي را كه دين همواره ميپيموده، يعني مددگرفتن آن از فرضيات غيرديني، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد، باب تطبيق و تطابق را باز خواهند كرد. پس از اين است كه وارد مرحله سوم ميشويم و آن خواستاري رجعت به خلوص پيشين است و دست شستن از ورزشها و چالشهاي فكري و غنودن در بستر مواريث سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين، و مرثيه سرودن براي مآثر و مفاخر گذشته،و ذمّ و قدح كردن پيشهها و انديشههاي مدرن. اين حركت رجعي دو صورت فعال و منفعل دارد. سنتگرايي صورت انفعالي آن و بنيادگرايي (كه بهتر است آن را هويتگرايي بيمعرفت بخوانيم) صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعتها ابداعها را بايد مرحله چهارم مواجهه دين و مدرنيته بدانيم. فرقههاي جديد ديني كه مسيحيت آن را آزموده است و در اسلام و تشيع هم در دوران اخير سابقه دارد، بينسبت با ورود و ظهور تجّدد در عرصه ديانت نيست. و همواره خوف آن بوده است كه پارهيي از بدعتها، اجتهاد و پارهاي از اجتهادات بدعت خوانده شوند و خشك و تر به يك آتش بسورند. گمان ندارم كه هيچ يك از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسيحيت را با اسلام بعين عيان مشاهده نكرده باشند و دستكم در حوزههاي ياد شده بر صحّت آن گواهي ندهند. آنچه امروز تحت عنوان باز انديشي سنت يا فعال كردن سنت از آن ياد ميشود، نه معناي محصّلي دارد، نه روش روشني ارائه ميدهد. چه معنا دارد كه به بازانديشي علم و طبيعّيات قديم (كه جزئي از اجزاء سنت است) رو آوريم و به فعال كردن آن (!!) دست بگشاييم؟ آنهم با كدام روش؟ همينطور است فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايدهاي دارد؟ اينها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيدهاي است كه امروزه كراراً و تقليداً درميان ما جاري است و جز پرده كشيدن بر پرسشهاي روشن، حاصلي و كاركردي ندارد. اگر غرض فعال كردن سنت ديني است، بايد اين را به تصريح بر زبان آوريم و آنگاه معّين كنيم غرض از دين، هويت ديني است يا معرفت ديني؟ فعال كردن هويت بيمعرفت، جز بنياد نهادن بينادگرايي خشن، عاقبتي و نتيجهاي ندارد. و فعال كردن معرفت ديني هم جز در پرتو انديشههاي مدرن راهي و روشي ندارد. در مصاف اين بازفهمي و باز تفسيري است كه دين، قوت دروني خود را چنانكه هست نشان خواهد داد، و ماندني بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آنگاه است كه يا به انزواي دينداري معيشتانديشانه خواهد رفت و به عادتي از عادات زندگي بدل خواهد شد و يا الهام بخش معرفتانديشان و تجربتانديشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سيراب خواهد كرد. گرچه همين تجربه ايماني را هم معرفتانديشي آرام نخواهد گذاشت، و «سببداني»، به قول مولانا، دست در خون حيرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد. آنها كه خواستار بازگشت و احياء تمدن اسلامياند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمي بود در بردارندة روحي. و روحِ ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاههاي معرفتي ميتوان بيدار كرد. و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور، يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيه زده بر عصايي موريانه خورده. وصال دولت بيدار ترسمت ندهند كه خفتهاي تو در آغوش بختِ خوابزده والسلام علي عبادالله الصالحين عبدالكريم سروش حسينيّه ارشاد مردادماه 1385
|
|
* لازم به توضيح است که به دليل عدم تضمين امنيت توسط مسئولان امر برای حضور دکتر سروش در اين همايش، مقاله فوق توسط فرزند ايشان درحسينيه ارشاد خوانده شد. |
|
|
|
|
|

به نظر ميرسد که مديران دولتی ايرانی از بسياری جهات مدير يک روزه باشند. حالا عرض ميکنم که چرا :
۱- بسياری از آنها يک روزه ره صدساله را طی ميکنند و مدير و کارشناس ميشوند نه درسی در رابطه مديريت خوانده اند و نه تجربه آنچنانی برای اين کار دارند. مگر اينکه اين مديران بتوانند ثابت کنند که با پاچه خواری مي توان مديريت کرد!
۲- کارهای انجام شده توسط برخی از آنان توانايی آن را دارد که يک روزه از بين برود. نمونه آن زلزله بم که خود دوستان عمق فاجعه را مشاهده کردند.
۳- معمولا سخنان آنها بيش از يک روز اعتبار ندارد برای اينکه فردا آن را تکذيب ميکنند و يا خلاف آن ثابت ميشود.
۴- آنها فقط تا چند روز آينده را ميتوانند پيش بينی کنند. به عنوان مثال سه بار تعويض پلاک خودروها در عرض چند سال اخیر و يا تعويض پيش شماره های موبايلها که ناشی از برنامه ريزی های بلند مدت مديران عزيز مملکت ميباشد !!!
۵- معمولا اين مديران ، يک روزه عزل شده و مدير يک روزه ديگر بجای آن منصوب ميشود
۶- يکی از محاسن اين مديران اين است که نظریه کارشناسی که احتياج به ماه ها تحقيق دارد را يک روزه کشف ميکنند.
۷- از يک نظر اين مديران يک روزه نيستند و آن اينکه پروژه ها و طرحهای يک روزه را در عرض چندين سال به پايان ميرسانند.
البته بايد به اين مسئله هم توجه کرد که مديران لايق بسياری در کشور وجود دارند اما تعداد مديران يکروزه نيز کم نيست!
منتظر نظرها و پيشنهاداتتان هستم.


|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آرامش، عطیه ای برتر و گمشده ای که من و خیلی هامون دنبالشیم... اما شاید گذشت زمان ثابت کرد که این آرامش، تنها پس از مرگ، مرگی به رنگ قرمز حاصل شود. هر مرگ اشارتی است به حیات دیگر... با غریبه های آشنا، سکوت می کنم. همین اشارت کافیست. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||